امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۰ بعد از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی

حالا که فکر می­‌کنم می­‌بینم دیگر برایم مهم نیست که مثل بهاره یک برادر ندارم که از آلمان بیاید و برایم سوغاتی بیاورد. حتی مهم هم نیست که بهاره دو تا مادربزرگ دارد که من یکیش را هم ندارم. البته یک مادربزرگ الکی دارم ولی، مامانم نمی­‌گذارد ببینمش. برادر بهاره وقتی بهاره بچه بود، به آلمان فرار کرد. همین دیشب بابا می­‌گفت. شام رفته­بودیم خانه بهاره­‌ این‌ها. بعد شام، زن‌­ها سفره را جمع کردند و مردها خاطره تعریف می­‌کردند و چای می­‌خوردند. من کنار بابا نشسته‌­بودم. بابا می‌­گفت علی‌­اصغر (همان برادر بهاره) آن روزها که هنوز ایران بود، سه روز از خانه بیرون نیامد و هی سیگار می­‌کشید. چه طور یک آدم می‌تواند سه روز پشت سر هم سیگار بکشد؟ بعد هم بابام گفت خودش هم باید از ده فرار می­‌کرد و آمد تهران، علی‌­اصغر هم رفت آلمان. آخر یک دفعه می‌ریختند. ولی من اگر باشم هیچ وقت از ده فرار نمی‌کنم. ده خیلی از شهر بهتر است. خانه­ها و حیاط­‌های ده بزرگ است. تازه ده خیابان هم ندارد. بابام می­‌گفت اگر زن و بچه نداشت، شاید او هم به آلمان می­‌رفت. ران پای بابام را تکان دادم و پرسیدم: «بابا! من اون موقع بودم؟» بابا از بالا نگاهم کرد و ­‌گفت: «آره بابا، بودی.» دوباره رو به جمع گفت: «شایدم نه.» مدام به برادر بهاره نگاه می­‌کردم. یک بار چشمش به من افتاد و چشمک زد. منم به‌ش خندیدم و سرم را به سمت بابام دزدیدم. برادر بهاره خیلی بزرگ بود، موهای بهاره را نوازش می­‌کرد. بهاره هم بهش چسبیده­‌بود و ولش نمی­‌کرد. مامان همیشه به من می­‌گوید: «تو چرا پسر نشدی؟ بچه اولِ من باید پسر می‌­شد …» ولی من نمی­‌خواهم برادرِ یک نفرِ دیگر باشم، می­‌خواهم یک نفرِ دیگر برادرِ من باشد. بابا دستش را رو شانه­‌ام گذاشت و از بالا گفت: «پا شید با بهاره برید بیرون بازی کنید.» گفتم: «نه بابا، من می­‌خوام به حرفاتون گوش کنم.» گفت: «بچه خوبی باش. ما چند روز دیگه برمی­‌گردیم تهران. دیگه تو و بهاره نمی­‌تونید با هم بازی کنید.» مشتی به فرش زدم و رفتم بیرون. بهاره هم دنبالم راه افتاد. بیرون اتاق، آن سر ایوان، زن­ها نشسته‌بودند. میوه می‌­خوردند و حرف می­‌زدند. داشتم به سمت آن­‌ها می‌­رفتم که بهاره از پشت سرم گفت: «می­‌خوای بهت نشون بدم داداشم برام چی سوغاتیایی آورده؟» به سمت بهاره برگشتم. ابروهام را بالا انداختم. دهانم باز شد. دو دستم را جلوی دهانم گذاشتم. گفتم: «سوغاتی؟ چی آورده؟» بهاره من را به اتاق نشیمن، کنار اتاق پذیرایی که مردها الان داخلش بودند، برد. یک صندوق چوبی، زیر پنجره اتاق، کنار تخت بود. روی تخت هم کلی لحاف و تشک و پتو و بالش بود. دستم را گرفت و مرا برد به سمت صندوق.

در صندوق را باز کرد. صندوق پر از چیزهای مختلف بود. برادر بهاره بعد چند سال به ایران آمده‌بود. بهاره یکی یکی سوغاتی‌هایی را که برادرش برایش آورده­‌بود به من نشان می‌داد، ولی من چشمم پیش آن چیزِ نارنجی بود. به‌ش گفتم: «اون چیه؟» و نارنجی را نشانش دادم. گفت: «به اونم می‌رسیم.» آن چیزِ نارنجی را که دکمه داشت بالاخره در دست گرفت و دکمه‌ فلزی‌اش را باز کرد، یک ورق به چپ زد، یک ورق به راست و باز شد. گفت: «جامدادیه.» چشم‌هام گرد شده‌بود. داخلش خودکارهای خوش‌رنگ جورواجور بود. بهاره باز هم سوغاتی‌های دیگر را نشانم داد، ولی یادم نمی‌آید چه بود. وقتی نشان دادن سوغاتی‌ها تمام شد، بهاره گفت: «بیا کلاغ‌پر بازی کنیم.» گفتم: «حوصله ندارم. بریم پیش مامان‌اینا.» رفتیم بیرون. رفتم کنار مامانم نشستم. پیراهن بلندی تنش بود. پشت پیراهنش را هی می‌کشیدم و یواش می‌گفتم: «مامان بیا کارت دارم.» اول جوابم را نمی‌داد. داشت صحبت می‌کرد. بعد یک‌دفعه رویش را برگرداند و گفت: «چیه؟»

-مامان! بیا بریم اون‌ور کارت دارم.

-کدوم‌ور؟

-اون‌ ورِ ایوون.

-همین‌جا بگو دیگه.

-نمی‌شه آخه.

-خب بیا دمِ گوشم بگو.

رفتم دست‌هام را دور گوش‌اش حلقه کردم و گفتم: «مامان! معلم‌مون امسال گفته‌بود که سال بعد باید با خودکار مشقامونو بنویسیم.»

گفت: «خب؟»

درِ گوشش دوباره گفتم: «خب، من خودکار می‌خوام دیگه.»

بلند گفت: «خونه که خودکار داریم. حالا چرا درِگوشی اینا رو می‌گی؟»

نباید این کار را می‌کرد. بهاره که داشت پرتقال پوست می‌­کند، سرش را بلند کرد و نگاهم کرد.

آرام گفتم: «سسسس، اونا کارکرده‌س٫ جوهراش دیگه تموم شده. من نوِ قشنگِ رنگی می‌خوام، توی یه جامدادی.»

گفت: «حالا بذا هر وقت خواستین با خودکار بنویسین، اون‌وقت فکرشو می‌کنیم. تازه شما سال بعد با خودکار نمی‌نویسید. کلاس چهارم با خودکار می‌نویسید. بهاره! مگه شما امسال شروع نکردین مشقاتونو با خودکار بنویسید؟» بهاره جواب داد: «آره، زن­ عمو.» ابروهام را در هم کردم و گفتم: «نخیر، من از خانوم‌مون پرسیدم. خودش گفت مدرسه ما این طوریه.» گفت: «حالا باشه.» و رویش را سمت جمع کرد. کمی عقب‌تر رفتم. به دیوار سفید گچی پشت دادم و پاهام را دراز کردم. با انگشت‌هام بازی می‌کردم و فکر می­کردم. خانم الماسی بلند می­گوید: «دفتر مشقاتونو دربیارید و از رو این جمله بنویسید.» و من دفتر مشق و جامدادی نارنجی‌ام را از کیفم بیرون می‌آورم و روی میز می‌گذارم. دکمه جامدادی نارنجی را تِلِقّی باز می‌کنم و یک صفحه به چپ، یک صفحه به راست و یک عالمه خودکارهای رنگی قشنگ که می‌توانم هر روز یکی را انتخاب کنم. سلطانی، بغل دستی‌ام، هی نگاهم می‌کند و چشم‌هاش گرد شده. ازم می‌پرسد: «چه جامدادی قشنگی! از کجا آوردیش؟» و من لب‌هام را اول به هم فشار می‌دهم و ابروهام را بالا می‌اندازم و سرم را کمی به راست خم می‌کنم و می‌گویم: «برادرم از آلمان برام سوغاتی آورده.» و دوباره لب‌هام را به هم فشار می‌دهم و سرم را به پایین خم می‌کنم و شروع می‌کنم به نوشتن مشق‌ها. دلم خنک می‌شود. آخر، سلطانی هر روز مدادها و پاک‌کن‌ها و تراش‌های قشنگ و رنگی و برّاق می‌آورد.

 اما من که برادر ندارم که از آلمان بیاید و برام جامدادی نارنجی سوغاتی بیاورد. فکر می­‌کردم و گاهی از بین مادرم و یک خانم دیگر که نمی‌شناختم بهاره را نگاه می­‌کردم که آن ‌طرف،کنارمادرش درازکشیده ‌بود. سرش روی پای مادرش بود. خوابش برده ‌­بود.

عمه گُلی گفت: «بریم تو. پشه‌ها دارن می‌خورنمون.» و بهاره را بیدار کرد. همه بلند شدند. مامانم به من گفت: «بیا بریم تو.» بلند شدم. زن‌ها رفتند در اتاق کوچکی که بین آشپزخانه و اتاق نشیمن بود و دخترها داخل آن نشسته‌بودند و با هم حرف می‌زدند. دوباره رفتم و کنار مادرم نشستم. به دیوار پشت دادم. بهاره دوباره دراز کشید و چند دقیقه بعد انگار خوابِ خواب بود.

بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. رفتم اتاق نشیمن. دوباره آمدم بیرون و اطراف را نگاه کردم. باز رفتم داخل اتاق نشیمن. در صندوق را باز کردم و جامدادی نارنجی را برداشتم. رو زانو نشسته‌­بودم. با دو دستم نگه‌اش داشتم و نگاهش می‌کردم. سلطانی می‌گوید: «تو که برادر نداری. خودت گفته‌بودی. دروغگو!» به جامدادی نگاه می‌کردم. با دست چپم دکمه جامدادی را باز کردم، یک ورق به چپ، یک ورق به راست و پر بود از خودکارهای قشنگ. سلطانی می‌گوید: «دروغگو!» جامدادی را بستم و گذاشتم سر جاش. در صندوق را بستم و از اتاق بیرون رفتم. صدای قهقهه مردها از اتاق بغلی می‌آمد. به سمت در اتاق پذیرایی که مردها داخلش نشسته‌­بودند رفتم. دستم را که به سمت دستگیره بردم، یک صدایی از پشت خیلی سریع به‌م گفت: «بچه، بچه، بچه، کجا داری می‌ری؟» دستم در هوا ماند. رویم را برگرداندم. عمه گُلی بود که دستش را به سمتم دراز کرده‌بود. گفتم: «می‌رم پیش بابام.» گفت: «نه، بیا این ور. اگه کاری داری به مامانت بگو.» دستم را محکم انداختم، نوچی گفتم و دوباره به اتاق کوچک کنار آشپزخانه، پیش مادرم، رفتم. نشستم روی زمین. ران پای مامانم را تکان ­دادم و چند بار آهسته گفتم: «مامان!» مامانم که داشت با بقیه صحبت می‌کرد، رویش را ناگهانی برگرداند و بلند گفت: «چی کار داری بچه،‌ هی سیخونک می‌­زنی؟» همه ساکت شدند. آرام گفتم: «من خودکارای رنگارنگ قشنگ می‌خوام.» مامانم نفس کوتاهی بیرون داد و گفت: «پول‌مون کجا بود بچه؟ سر گنج که نَشِستیم.» همه ساکت بودند. رویش به من بود ولی فکر کنم داشت با آن‌ها حرف می‌زد. گفتم: «نخیرم. ما خیلیَم پول داریم. خودت این هفته رفتی پیش آقا حسنی، ازش این گردن­بند طلا رو خریدی.» با دستم به گردنبندش اشاره کردم. مامانم چشم‌­غره‌­ای به من رفت که از ترسم کمی به عقب رفتم و نیمه‌دراز به دیوار تکیه دادم و سرم را پایین انداختم. دوباره شروع به صحبت کردند.

بلند شدم و دوباره به سمت در رفتم. عمه گُلی بلند گفت: «نری اتاق بابااینا.» مامانم گفت: «چرا این‌قد بلند می‌شی؟ کجا می‌خوای بری نصف شبی؟» گفتم: «هیجّا. می‌رم رو ایوون … می‌رم دسشویی.»

-تنهایی نمی‌ترسی؟ بگم هاجر باهات بیاد؟

-نه نمی‌ترسم. اصن می‌خوام رو ایوون بشینم.

-پشه نیشت می‌زنه همین جا بازی کن.

اعتنا نکردم. در را باز کردم و رفتم بیرون. لبه ایوان نشستم. دست‌هام را به لبه ایوان تکیه دادم و شانه­‌هام را بالا گرفتم. سرم را پایین انداختم و پاهام را تاب می‌دادم. چقدر خوب می­شد اگر من هم یک جامدادی نارنجی با خودکارهای رنگی داشتم.

دوباره بلند شدم و به سمت اتاق نشیمن رفتم. رو به روی در ایستادم. صدای درهم‌­ خنده از اتاق مردها و همهمه­ مبهمی از اتاق زن‌­ها می­‌آمد. دستگیره در را به پایین فشار دادم و در را باز کردم. برق اتاق را روشن نکردم. به سمت صندوق رفتم و درش را باز کردم. جامدادی نارنجی را برداشتم و در نور اتاق که از چراغ روی ایوان روشن می‌­شد، دوباره نگاهش کردم. باز به فکر مدرسه رفتم. خانم‌­مان دارد دیکته می‌­گوید. کلمه­‌ها را با خودکار بنفش می­‌نویسم و خط تیره بین کلمه­‌ها را با خودکار نارنجی می‌­گذارم. چه صفحه خوشگلی.

یک‌هو صدای در آمد. سریع جامدادی را زیر بلوزم و زیرِ کشِ دامنم گذاشتم و خزیدم زیر تخت. قلبم تالاپ تالاپ می­زد. خدا خدا می­‌کردم کسی وارد این اتاق نشود. پشتم رو زمین بود و دست­‌هام را که دو طرف بدنم بود، مشت کرده­‌بودم. چشم­‌هام را بسته‌بودم و محکم به هم فشار دادم. کمی که گذشت، صدای پا وارد اتاق کنار آشپزخانه شد و در باز و بسته شد. نفس راحتی کشیدم. همان جا زیر تخت جامدادی را از زیر لباسم درآوردم. نمی­دیدمش. با یک دستم آن را نگه­ داشتم و با دست دیگر به جلد آن دست کشیدم. پستی و بلندی داشت. به دکمه جامدادی رسیدم. کمی سرد بود و سُر. دستم از یک پستی آن در یک چشم به هم زدن به پستی دیگر آن می­‌رسید. دستم به شکاف بالای جامدادی رسید و آن را رد کرد. گذاشتم­‌اش روی سینه‌­ام. آن قدر سبک بود که با ضربان قلبم به اندازه سر سوزن به بالا می‌­پرید. با انگشت سبابه و شست دست راستم دو خط موازی از بالا تا پایین جامدادی می‌­کشیدم و برمی­‌گشتم دوباره تا بالا.

-خانوم اجازه؟ از کی با خودکار می‌­نویسیم؟

-حالا مونده جانم.

-چقد خانوم؟ از کی می­‌نویسیم؟

-شاید سال بعد، ولی سال چهارم دیگه حتماً با خودکار می‌­نویسید.

جامدادی را از روی سینه­‌ام برداشتم. با انگشت‌­هام دنبال دکمه‌­اش گشتم و بازش کردم. یک ورق به چپ، یک ورق به راست. چیزی نمی‌­دیدم. با انگشت­‌هام خودکارها را که تا نیمه داخل جلد پلاستیکی داخل جامدادی بودند لمس کردم. من هیچ وقت نمی‌­توانم یک برادر بزرگ­تر داشته‌باشم که در آلمان زندگی کند و برایم از آلمان جامدادی نارنجی بیاورد. من یک برادر بزرگ­تر ندارم که از آلمان برایم جامدادی نارنجی، سوغاتی بیاورد. دکمه جامدادی را بستم. از زیر تخت بیرون آمدم، در صندوق را باز کردم و جامدادی را داخلش گذاشتم. در صندوق را بستم. به لحاف و تشک­‌های روی تخت نگاه کردم. خیلی بلند و بالا بودند. همان جا روی زمین دراز کشیدم و خوابیدم.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی