خودش را روی تخت انداخت موهای قهوه‌ای طلایی‌اش تمام سطح بالش را پوشاند. چیزی از نظرش گذشت؛ بلند شد و نشست. دستانش را دور زانوانش چلیپا کرد. دوباره دراز کشید و از پنجره اتاق به آسمان چشم دوخت. آرام کف انگشتان باریکش را روی پیراهن دکلته لاجوردی‌اش کشید. در آن گرمای تابستان از خنکا و لطافت آن خوشش آمد؛ خودش را در وسط یک «باغ شهر» می‌دید که می‌خواهد در پای همه درختان تناور گلی بکارد و علف‌های هرز را بکند. خاطرات گذشته را کاوید تا بتواند تصویر روشنی از یک باغ شهر ایرانی در ذهنش بسازد. دلش می‌خواست در چنین شهری درس دهد. به یاد دوران دانش‌آموزی خودش افتاد که دختران چگونه ریخت و قیافه معلم‌ها را همیشه زیر نظر داشتند و در موردش حرف می‌زدند. حتی گاهی معلم‌های بدسلیقه را دست می‌انداختند و سر کلاس از لباس‌های دموده و ادکلن‌های بنجل‌شان تعریف می‌کردند و بعد همه با هم پوزخند می‌زدند. بلند شد از کمد لباساش مانتو، روسری، شال و هر چه به نظرش نو و زیبا می‌آمد در آورد .انگار می‌خواست شو لباس در اتاقش راه بیاندازد . مانتو یاسی‌اش را پوشید و روی یک پا چرخی زد. هنگام رقص حاشیه‌های ارغوانی آن بیشتر خودش را نشان می‌داد. خوشش آمد سرش را کمی پایین آورد، سپس صورتش را به سمت آینه چرخاند و زیرچشمی به آینه قدی نگاه کرد. بعد گوشه مانتوش را گرفت و جلو آینه رقصید؛ برای ست کردن لباس‌ها همیشه از سلیقه خودش کمک می‌گرفت. برای همین، بی‌آن‌که دچار تردید شود یا از کسی کمک بگیرد روسری سفید طرح‌دار‌، شلوار جین و کفش لژدار سفید انتخاب کرد. در حال لباس پوشیدن بود که صدای مادرش را شنید. طبق معمول از سولماز می‌خواست زودتر خودش را آماده کند و دنبال کارهایش برود. سولماز در اتاق را باز کرد و از مادرش خواست پیش او بیای.د مادرش هنوز داشت غرولند می‌کرد ولی وقتی وارد اتاق شد لبخندی بر لبانش نشست و چشمانش برق زد. دست‌های سولماز را گرفت و او را به پذیرایی آورد و با حالتی افتخارآمیز و ذوق‌زده گفت:« نگاه کن مرد، دخترمون اولین روزیه که سر کار می‌ره. قول می‌دم مثل من بهترین معلم این منطقه بشه.» پدر روی کاناپه جابه‌جا شد، به گوشی‌اش نگاهی انداخت و گفت:« مثلاً تو معلم نمونه شدی چی به‌ات دادند. مرد سیگاری گیراند و ادامه داد خانم جان بیا بشین یه دست شطرنج بزنیم.» مادر اخم‌هایش تو هم رفت و گفت:« الآن وقت بازیه؟ بلند شو دخترت را ببر اداره آموزش‌وپرورش. مرد پک محکمی به سیگار زد و پاسخ داد یه عمر برای دیگران بازی کردیم حالا نمی‌شه برا خودمون بازی کنیم؟ سولماز به سمت پدرش رفت، قیافه مظلومانه‌ای به خودش گرفت و گفت:« امروز دوشنبه است. خودت گفتی دوشنبه‌ها روز منه، پس یه کم هوای منو بیشتر داشته‌باش.» پدرش از جایش بلند شد و سبیل‌های چخماقی‌اش را کمی فر داد و گفت:« ای به چشم، یه دختر که بیشتر ندارم. برو آماده شو خودم می‌برمت. ولی علی‌الحساب با این لباس‌هایی که تنت کرده‌ای حتی تا سر کوچه هم نمی‌تونی بری، چه برسه به اداره آموزش‌و‌پرورش.» سولماز زود پریدو مانتویی سرمه‌ای با مقنعه آبی رنگ پوشید و راه افتادند. در راه پدرش هیچ حرفی نمی‌زد. مشغول رانندگی خودش بود تا این که به اداره رسیدند. صدای روضه از نمازخانه اداره می‌آمد. پدر سولماز روضه‌خوان را شناخت. رییس اداره آموزش‌وپرورش، آقای دستمالچی بود. همیشه در دهه اول ماه محرم بعد از نماز ظهر روضه می‌خواند. شایعه شده‌بود نذر دارد آن روز روضه حضرت ابوالفضل را بخواند. حیاط اداره با دیوارهای بلندش از خانه‌های همسایه جدا شده‌بود. در مرکز حیاط روبه‌روی در ورودی، حوضی بیضی‌شکل با دیوار سنگی قرار داشت و هر کسی که پایش را داخل حیاط می‌گذاشت، موسیقی آب و رقص فواره به پیشوازش می‌آمد. سولماز نزدیک حوض رفت. چهره‌اش در آن پیدا بود. در سمت راست حوض، درخت بید مجنون و سمت چپ آن درخت نارونی دیده می‌شد. درخت نارون با برگ‌های پهن و چتری‌اش وقتی باد می‌وزید سایه‌اش مثل سایه درخت بید مجنون بازیگوش می‌شد و تا نزدیک پارکینگ ماشین‌ها می‌رسید. سولماز زیر درخت بید مجنون روی نیمکت سیمانی نشست. نسیم صورتش را نرم و آرام نوازش می‌داد. شاخه‌های کمانی درخت بید مجنون با هر نسیم به رقص در می‌آمدند. دلش می‌خواست با حرکت آرام برگ‌های لطیف و شاخه‌های نحیف همراه شود. از بچگی درخت ارغوان را به درخت‌های دیگر ترجیح می‌داد، ولی یادش افتاد مدت‌هاست هیچ درخت ارغوانی را از نزدیک ندیده و شاید هم دیده، ولی دقت نکرده‌است. پدرش آمد و کنار او نشست. با لحن مردانه‌ای گفت:« ببین راه مادرت را نرو. تو از بهترین دانشگاه این کشور مدرک گرفته‌ای. حیفه بری معلم بشی، مدرسه تو ایران یه جنس بنجل و قلابیه. تا مردم یه موقع نگن مدرسه نیست. این‌جا کسی معلم نمی‌خواد باید سی سال ادای معلم‌ها رو در بیاری. یه جوری که معلوم نشه مدرسه‌ای در کار نیست.» سولماز از جایش بلند شد. مانتو سرمه‌ای‌اش را کمی صاف کرد و دست‌های پدرش را گرفت. همیشه وقتی می‌خواست چیز مهمی بگوید دست‌های پدرش را می‌گرفت. «بابا جان قربونت برم تا این جا منو آوردی. حالا اجازه بده اولین ابلاغ تدریسم رو بگیرم.» پدرش نگاه شماتت‌باری به او انداخت، از جایش بلند شد و گفت:« هر جور خودت می‌خوای. فقط یه موقع نگی بابام در حق من پدری نکرد.» سولماز پدرش را تا در ورودی اداره همراهی کرد. سریع برگشت و مستقیم به اتاق کارشناس آموزش رفت. نور آفتاب تموز تا وسط اتاق می‌رسید. معلمان پشت سر هم به ردیف ایستاد‌ه‌بودند تا ابلاغ بگیرند. کارمندی که پشت میز نشسته‌بود، هر چند دقیقه یک با لحن آمرانه‌ای می‌گفت:« دبیران فیزیک دقت کنند باید دو ساعت هم اقتصاد تدریس کنند. فقط گفته‌باشم ابلاغ نگیری حقوقت قطع می‌شه‌ها.» بعد به کارمندی که سمت چپ او پشت میز دیگری لم داده‌بود زیرچشمی نگاه می‌کرد و با هم پوزخند می‌زدند. کارمند چشمانی درشت و وق‌زده داشت. موهای سرش را وری شانه کرده‌بود که کمتر طاسی‌اش به چشم بیاید. سولماز از صف کمی بیرون آمد و گفت:« من فقط فیزیک خوونده‌ام. لیسانس اقتصاد ندارم.» کارمند انگار مطلبی را از بر کرده‌باشد، پاسخ داد:«باید علاوه بر فیزیک، دو ساعت هم ابلاغ اقتصاد بگیری. درس اقتصاد کلاً دو ساعته، برای دو ساعت که نمی‌تونیم کارشناس اقتصاد مدرسه بفرستیم.» سولماز مقنعه آبی‌اش را کمی جلو کشید و موهای قهوه‌ای-طلایی‌اش را زیر مقنعه برد و گفت:« من فیزیک خوونده‌‌ام. فقط فیزیک می‌تونم درس بدم.» کارمند چشم از مانیتور رایانه برنمی‌داشت. گاهی فاتحانه لبخند می‌زد و گاهی سگرمه‌هایش تو هم می‌رفت. یکی از مدیران مدرسه که خارج از صف، سمت راست کارمند ایستاده‌بود و او را می‌پایید، متوجه شد که کارمند اداره مشغول بازی رایانه‌ای است، ولی به روی خودش نیاورد. سولماز دوباره حرفش را تکرار کرد. این بار مرد بی‌آن‌که سرش را بالا بیاورد، جواب داد:« این مشکل شماست. برید با مدیرهای مدارس رایزنی کنید.» سولماز دستانش لرزید. آب دهانش را به زور قورت داد و گفت:« رایزنی برای چی؟ من رشته‌ام فیزیکه، اقتصاد بلد نیستم. با رایزنی متخصص اقتصاد می‌شم؟» غر و لند معلمان بلند شد. یکی از معلمان چشمکی به کارمند زد و با خنده گفت:« بر این همکار جوان‌مان امر مشتبه شده، فکر می‌کنه بچه‌ها تشنه علم‌اند، والله هیچ فرقی نداره چی درس بدی، بچه‌های امروزی دنبال چیزهای دیگه‌ای‌اند. از این گذشته رشته انسانی یه مشت مزخرفاته، هر چی دوست داشتی می‌تونی سر کلاس بگی! من خودم پارسال فیزیک، ادبیات فارسی و اقتصاد درس می‌دادم.» خانمی که نفر اول صف ایستاده‌بود و به نظر خسته و بی‌حوصله می‌رسید، معترضانه گفت:« من لیسانس فیزیک دارم. ولی الآن اصلاً برام مهم نیست چی درس بدم. چون کیفیت آموزشی برا هیچ کس مهم نیست.» همان مدیری که رایانه کارمند را می‌پایید، سینه‌اش را صاف کرد و گفت:« این چه حرفیه همکار محترم؟ وضعیت ما این قدرها هم بد نیست. چرا سیاه‌نمایی می‌کنید؟ ما در حال حرکت تدریجی به سمت اصلاح و توسعه‌ایم. اصلاح که یه شبه اتفاق نمی‌افته. اصلاحات یه فرایند زمان‌بره. باید قبول کنیم روش‌های آموزش در جهان متحول شده. الآن کتاب‌های بین‌رشته‌ای اومده. یه معلم باتجربه باید بتونه فیزیک، شیمی، اقتصاد و حتی تاریخ رو با هم درس بده! چرا این روش‌های مدرن رو ما امتحان نکنیم؟ علوم همه با هم در ارتباط‌اند. پدیده‌ها باید از زوایای مختلف مورد بررسی قرار بگیره.» سولماز نگاهی به ساعت اداره انداخت، دید خواب رفته‌است. بی‌آن‌که حرف دیگری بزند، از اتاق بیرون رفت.
در راه‌رو لحظه‌ای ایستاد و به اتاق معاون آموزشی نگاه کرد. در نیمه‌باز بود. در زد و وارد شد. دفتر معاون مانند اتاق نوعروسان تمیز و مرتب به نظر می‌رسید. معاون با تلفنش حرف می‌زد. کت‌شلوار سیاه به تن داشت و روی صندلی چرخ‌دارش مدام وول می‌خورد. پاهایش را روی رادیاتور زیر پنجره انداخته‌بود و از پشت فقط کله‌اش دیده می‌شد. معاون متوجه حضور او نشد و همچنان با تلفن حرف می‌زد:« ما از ارادتمندان همیشگی حضرتعالی هستیم. شما بهتر از هر کسی می‌دونید قبل از انتخابات آدمی که سرش به تنش بیارزه از این آقا حمایت نمی‌کرد. من پیش‌قدم شدم. از آبرو و اعتبارم مایه گذاشتم و حداقل پنج هزار تا رأی برای این آقا جمع کردم. پنج هزار تا رأی مگه شوخیه؟ اون هم توی این شهر کوچیک. حاج آقا مردم زرنگ شده‌ان. همین طوری دیگه رأی نمی‌دن. هزار جور توقع ریز و درشت دارن. دوستان شاهدن چه‌قدر وقت گذاشتم. به هر کس و ناکسی رو انداختم تا به این آقا رأی بدن. البته کیسه هم ندوخته‌بودم. ولی دیگه قرار نیست بعد از انتخابات نقره‌داغ بشیم برای یه پست بی‌ارزش یا برای یه وام بانکی ناقابل این قدر التماس و خواهش کنیم. حاج آقا ما که بخیل نیستیم، ولی خیلی‌ها هیچ کاری نکردن، الآن چه وضعی به هم زده‌ان…»
سولماز چند بار معاون اداره را صدا زد، ولی حواس او جای دیگری بود. بی‌آن‌که چیزی بگوید بیرون آمد. خودش را به سختی به حیاط اداره رساند؛ حیاطی که دیگر به نظرش زیبا نمی‌آمد. حتی دیگر دوست نداشت آن‌جا زیر سایه درخت بید مجنون بنشیند. حس کرد کل بدنش گر گرفته‌است. از موهای سرش قطرات عرق روی گردنش می‌چکید و سرش گیج می‌رفت. سعی کرد چشمانش را باز نگه دارد تا بتواند تعادلش را حفظ کند. هر طوری بود به پدرش زنگ زد و از او خواست دنبالش بیاید.

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی