امروز

جمعه, ۱ تیر , ۱۳۹۷

  ساعت

۱۹:۱۰ بعد از ظهر

سایز متن   /

 
 

اگر بخواهم از تجربه‌ام در مواجهه با مدارس خاص بگویم، به گمانم باید تمام تجربه تحصیلم را از دوره دبستان روایت کنم. به نظرم همه چیز به این برمی‌گشت که ما از همان آغاز باید به جایی می‌رسیدیم؛ یعنی دانشگاه و البته نه که از همان اول دبستان در سر پدر و مادر ما بگذرد که ما را برای کنکور آماده کنند، اما قدر مسلم ما باید در مسیری می‌بودیم که سر به راه باشیم و پله‌های ترقی را طی کنیم.

به هر رو اما برای من کمی ماجرا فرق داشت. شاید از بخت‌یاری من بود که به قول آن شاعر آلمانی، آن چه برایم می‌خواستند یا به دست نمی‌آمد و یا نایافته از دست می‌گریخت(۲). به هر حال من بخت این را نداشتم که سال پنجم دبستان مانند همه در این گردونه رقابت شرکت کنم. کتاب‌ تست‌هاش را داشتم و همه چیز آماده بود، اما یک اشتباه استراتژیک خانوادگی مانع شد. آن‌ها به تحریک معلم سوم دبستان‌مان، مرا وا داشته‌بودند سال چهارم دبستان را جهشی بخوانم که لابد خیلی ترقی کنم و از بخت بد، آزمون ورودی تیزهوشان شرط معدل سفت و سخت نوزده به بالا داشت که کوتاه‌بیا هم نبودند. این شد که آن سال در دبستان ما که به مدرسه اکابر می‌مانست از بس که همه دانش‌آموزانش ردی بودندبه خوبی و خوشی تمام شد و تابستانش در مدرسه‌ای نمونه مردمی ثبت نام کردیم و خیال‌مان راحت شد که سه سال راهنمایی را در محیطی که هیچ کم از پادگان نظامی نداشت، نه کاملاً سر به راه، ولی هر طور بود به پایان برم. اغراق نمی‌کنم. نظم و مقررات این مدرسه به شکل زننده و مضحکی به پادگان می‌مانست. طوری که همیشه خجالت می‌کشیدم از بازوبندهایی که به بچه‌ها می‌دادند تا مأمور آب‌خوری و توالت و راه‌رو و الخ شوند. خجالت می‌کشیدم صحبتش را با دیگران بکنم و وقتی هم که از بختم یک بار این بازوبندها به من رسید، در هفت سوراخ مخفی‌اش می‌کردم که چشم کسی به آن نیفتد و اهالی خانه دستم نیندازند.

باری، گذشت و رفت تا رسید به سال سوم راهنمایی که تب و تاب آینده‌های درخشان ما فکر و ذکر همه شد. از معلم بچه‌باز حرفه‌وفن تا آن خلج بددهان، معلم هنرمان و معلم همه‌چیزدان ریاضی‌مان و همه اولیای امر از آینده‌ای می‌گفتند که یا با حمالی در لات‌خانه‌های جوادیه تصویر می‌شد و یا در یکی از دانشگاه‌های دولتی که انگار آخر عالم بودند. ما می‌خواندیم و تست می‌زدیم و همه نمونه سؤال‌ها را زیر و رو می‌کردیم که مبادا بلغزیم و آینده‌مان تباه شود و از قضا نشد آن چه باید می‌شد و این بار اگر چه بخت شرکت در آزمون‌های سراسری تیزهوشان را یافتم، اما امیدی نبود. معروف بود که بخت قبولی از راهنمایی به دبیرستان بیست درصد هم نیست و این حتی ذهن‌ خیال‌پرداز و رویاپرور من را هم افسرده می‌کرد. اما این پایان فشارها نبود که تازه اول ماجرا بود.

درست به یاد دارم که آن سال حداقل در سه آزمون دیگر هم شرکت کردم و اما آخر سر راهی دبیرستان علامه امینی شدم؛ یکی از اقماری‌های انرژی اتمی معروف که آن روزها می‌رفت تا برای خودش تشکیلاتی در نیمه بالایی شهر دست‌وپا کند. علامه‌امینی یک دبیرستان غیرانتفاعی درجه سه یا چهار به حساب می‌آمد و جو مدرسه رنگ و بوی همه نکبت‌های ریاکاری و تظاهر و تفاخر یک جامعه پوک‌شده را داشت و تنها چیزی که در آن جریان نداشت شعور و علم و مسایلی از این دست بود و مهم‌تر از آن شخصیت؛ در علامه امینی با همه مراسم و مناسک مضحک پرورشی‌اش به حد پایینی از شأن انسانی تنزل می‌یافتی. پس بازی ادامه داشت. هنوز باید اسب ما نفس می‌داشت. مسلماً ماندن در آن مدرسه که فقط نامی از زیرمجموعه انرژی اتمی معروف را یدک می‌کشید، معنایی جز پوسیدن نداشت. آن‌ها به کل از مرحله پرت بودند. همین بود که باز بخت‌مان را آزمودیم و این بار مایی که با المپیاد و کتاب‌های ریز و درشت درسی ذهن‌مان فربه شده‌بود، آزمون جایگزینی رشد را دادیم و در فرایندی طاقت‌فرسا راهی رشد شدیم. فرایندی که هنوز هم گاهی که اضطرابش یادم می‌آید، تپش قلب می‌گیرم. شوخی نیست. نه! آن امتحان که معلوم نبود سؤال‌هاش را از کدام جهنم آورده‌بودند و آن مصاحبه‌های علمی و عقیدتی که هر کدام با احتساب زمان انتظارش، چهار ساعت طول می‌کشید، هیچ شوخی نداشت. رشد گربه را دم حجله می‌کشت و تازه شش ماهی طول می‌کشید که بعد آن فرایند مسخره خودت را در محیط جدید پیدا کنی.

با این حال منکر این نیستم که رشد مرا از آن منجلاب تباهی علامه‌ امینی نجات داد و این‌جا حداقل همه چیز واقعی بود و در حد ادای خواندن و یاد گرفتن نبود. همه چیز، با همه جریان پرشتاب و پرفشار رقابت‌هاش، به صورت واقعی جریان داشت. ما واقعاً برای المپیاد ریاضی آماده می‌شدیم و درس‌ها واقعاً جدی گرفته می‌شدند و تا همان ساعت پنج بعد از ظهر که در مدرسه می‌ماندیم، همه چیز واقعی بود. نه که هیچ بگو و بخندی نباشد. نه! این با طبع آدمیزاد، خاصه در آن سن و سال جور در نمی‌آید. موضوع این بود که همه باید درس و کلاس‌شان را جدی می‌گرفتند، وگرنه اخراج می‌شدند و این یکی شوخی‌بردار نبود. بعد این همه گیر و گرفتاری، اخراج شدن از رشد که البته به ناگزیر قرعه‌اش به نام چند نفری باید می‌افتاد، گیرم مسئله من نبود، اما به هر حال کابوس خیلی‌ها بود.

با این همه دبیرستان رشد در نهایت لابد لطف بزرگی به من کرد و همان طور که انتظارش را داشتیم، یکی از همان دانشگاه‌های خوب را برام به ارمغان آورد که به روال معمول باید شکرگزارش باشم.

اما این همه ماجرا نیست. بگذارید پس ماجرا از اول بگویم. یعنی وقتی از میانه سال دوم، در اوج فشار درس‌ها و آماده شدن برای المپیاد ریاضی، به علت انحراف ستون فقرات باید هفته‌ای یک روز دکتر می‌رفتم و در تمام مدت چندین ساعته که تا دوازده شب در مطب دکتر گنجویان طول می‌کشید، خدا خدا می‌کردم که هر چه دیرتر مراحل درمانم آغاز شود و اما دست من نبود. اصلاً کسی آن موقع از من چیزی نمی‌پرسید. از خودشان هم نمی‌پرسیدند و به ناگزیر یک روز آن بریس (۳) لعنتی را بستم و این پایان همه چیز برای من بود و خیلی زود در همان انزوای همیشگی‌ام هم منزوی‌‌ترم کرد. در آن مجموعه چند هزارمتری دبیرستان رشد و شاگردان و اولیای امرش و محیط و محله‌اش تا خانه‌مان، مطلقاً حتی یک نفر هم نبود که شعور این را داشته‌باشد که با کسی که دچار ناتوانی‌ای شده‌است، چه طور باید برخورد کنند. سهل است که به ثواب خدا از معلم و شاگرد و رهگذر، همه زبان به تمسخر می‌گشودند و این اما گناه آن‌ها نبود. مسئله این بود، که در هیچ کدام از برنامه‌های آموزشی و پرورشی ما در آن سال‌ها حرفی از این چیزها نبود. اصلاً مطرح نبود که چه طور باید با این دست مسائل برخورد شود. چه منی که سخت می‌توانستم حرکت کنم و چه دیگرانی که می‌دیدند که سخت می‌توانم حرکت کنم، هیچ کدام نمی‌دانستیم با این عارضه ناگهانی چه کنیم و اما آن چه در جریان بود، همه آن فشارهای روزمره بود که فرد عادی را هم دچار بحران می‌کرد و این شد که کم کم شوق ریاضی و المپیاد در من خشکید و در آن رقابت‌ها نابود شد؛ خاصه آن که حالا حربه‌ جدیدی به دست هم‌دوره‌ای‌های ما افتاده‌بود و آن‌ها به ثواب خدا می‌توانستند به انحای مختلف باعث آزارم شوند و این مرا بیشتر به کنج کتابخانه تاریک رشد می‌کشاند. نه این که بگوییم این مدرسه خاص ما مخزن کتاب‌های مترقی و متعالی بود، نه! این جا هم به مانند باقی مدارس چیزی فراتر از کتاب‌هایی برای پسربچه‌های نوبالغ و شرعیات و شطحیات اندیشمندان اسلامی نداشت و اگر چیز دندان‌گیری جز کتاب المپیاد و علمی می‌جستی، مطلقاً چیزی دستت را نمی‌گرفت. اما المپیاد فرصت خوبی بود که وقتی به بهانه‌اش از کلاس‌ها جیم می‌شدیم، بنشینم و بخوانم تا شاید وضعیت خودم را فهم کنم. نه این طور هم نبود که ممنوع نباشد، اما راه دررو داشت؛ مثل همه چیزهایی که ما در ایران آموخته‌ایم، مسلماً بعد مدتی دستت می‌آید که راه دررو کجاست و کجا می‌شود خلوتی جست و از کامو و هدایت و دیگران خواند. بله ماجرای کتاب خواندن من هم از رشد جدی شد و لابد این را هم باید به سیاهه دینم به رشد اضافه کنم. این طور فرض کنیم، ایرادی ندارد. اما این همه چیزی نیست که من به رشد مدیونم. به گمانم بهمن ماه سال سوم بودیم که به روال معمول ناظم تازه‌کار رشد آمد و یکی دیگر از آگهی‌های فرهنگی اداره کل را روی تابلو اعلانات زد و این بار، این آگهی داستان‌نویسی حداقل یک مخاطب داشت. ویرم گرفته‌بود، به جد از ریاضی و توهماتش بکنم و حالا که امیدی برای قبولی در آن المپیاد کذایی هم نبود، بنشینم و داستانی دست‌وپا کنم. یادم است که با همه وقت تنگ آن روزهامان، نشستم و داستانی نوشتم که البته که چرند بود، اما پاش زحمت کشیدم. حالا شک دارم، اما فکر می‌کنم بین نه تا یازده بار بازنویسی‌اش کرده‌بودم، آن هم نه حروف‌چینی که بازنویسی با خودکار. آن وقت هنوز رایانه برای ما باب نشده‌بود و اگر کلاس‌هایش هم برگزار می‌شد، اقل کم به کار ما گوشه‌گیرها نمی‌آمد. باری، کارم که تمام شد؛ دادم یکی از همین رفقای المپیادی بخواند و خواند هم. اما هیچ حرفی نزد؛ مطلقاً هیچ. بعد هم که پست کردم، دیگر خبری نشد و پذیرفته‌بودم که خیال احمقانه‌ای بود که از سرم گذشته‌است و داشت فراموشم می‌شد و اصلاً در دلم خوشحال بودم که هیچ کس دنبال ماجرا را نگرفته‌است، تا این که لوح تقدیر برگزارکنندگان آب پاکی را روی دستم ریخت. آن‌ها صرفاً به علت شرکت کردن در مسابقه از من تقدیر کرده‌بودند و البته اظهار تأسف کرده‌بودند که به علت عدم حضور حتی یک شرکت‌کننده دیگر، مسابقه برگزار نشده‌است. پاک مسخره شده‌بودم. اما باز هم اگر منصفانه نگاه کنیم باید سپاسگزار آن دم و دستگاه باشم که پیش‌دستی کرده‌بودند و زود به رویم آورده‌بودند که از این راه به کعبه‌ای نمی‌رسم. چیزی که هنوز بعد از ۱۵ سال، به گمانم بزرگ‌ترین درسی است که در آن سال‌ها گرفته‌ام. باری، گذشت و ما هم آن سال سنگین پیش‌دانشگاهی را مانند باقی بچه‌ها تمام کردیم و رسیدیم به آن کعبه آمالی که از اول برایش تربیت می‌شدیم. اما این تازه اول ماجرا بود. درد بزرگ تازه بعد کنکور بود که شروع شد. البته آن روزها با مسکن رتبه کنکور و نیروی جوانی کمتر حالی‌مان شد، ولی درست یک ماه که از درس و دانشگاه گذشت در عمق وجودم حس کردم که چه بلایی سرم آمده‌است و اما دیر بود و محل بحث این جا نیست، هر چه کردم نشد. نگذاشتند و نشاندنم سر جام و اما حالا که دیگر همه آن مخدرها و مسکن‌ها اثرش را پاک باخته‌است، با پوست و گوشت و استخوان، هر روز می‌بینم که انگاری از اول ره ترکستان را می‌رفته‌ام. بله درد بزرگی است که هر روز بیدار شوی و کاری را بکنی که دوست نداری و چیزهایی را بخوانی که مطلقاً سنخیتی با روحیه و علایقت ندارد و اما درد بزرگ‌تر آن است که آن نظام آموزشی در مقاطع مختلف، فرصت تغییر را هم از ما دریغ کرد که این خود داستان دیگری است. بله! من برای همه این‌ها به رشد مدیونم و به نظام آموزش‌وپرورش و همه آن‌ها. به هر حال ما منصف بار آمده‌ایم و البته قانع.

شاید این ماجرا خیلی خاص و شخصی باشد، اما هدف ما هم همین بود که ماجراهای شخصی‌مان را بگوییم. ماجراهایی که هیچ راه حلی در نظام آموزش‌وپرورش ما ندارند و این مدارسی که لقب خاص گرفته‌اند، فقط برای اهداف خاص خودشان است که خاص هستند و نه برای دانش‌آموزانی که وارد آن جا می‌شوند. آن‌ها هر گونه خاص بودن و فردیتی را در دانش‌آموز می‌کشند و شاخ و برگش را می‌چینند تا طوری پرورش یابد که به کعبه آمالی که ترتیب داده‌شده‌است، برسد.

(۱) این یادداشت در پاسخ به فراخوان «در مدرسه شما چه گذشت» نوشته شده‌است و نویسنده که خود دانش‌آموخته دبیرستان نمونه دولتی رشد است، تجربه شخصی‌اش را در مورد مدارس خاص بازگو می‌کند.

(۲) منظور مارگوت بیکل است که اشعاری از او با نام «سکوت سرشار از نگفته‌هاست» توسط احمد شاملو ترجمه شده‌است.

(۳) بریس (brace) یا اورتز میلواکی، پوشش ارتوپدی محکمی است از جنس آلومینیوم و پلاستیک سخت که بالا تنه بیمار را از گردن تا بالای باسن در بر می‌گیرد و امکان حرکت از کمر به بالا را بیمار تحت درمان می‌گیرد. بیمار باید این پوشش را مدت بیست‌وسه ساعت از بیست‌وچهار ساعت بپوشد.


برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی