چه شد که علی رضوی دچار فروپاشی شد؟ (داستان) | فانوس

  امروز

پنج شنبه, ۲۵ مرداد , ۱۳۹۷

  ساعت

۱۰:۵۹ قبل از ظهر

سایز متن   /

 
 

تصور من هم این بود که فروپاشی علی رضوی -شخصیت داستانم را می‌گویم- باید در یک روز ابری مثل همین امروز که دارم داستان را می‌نویسم اتفاق بیفتد و یا حداقل در شب باشد که او هیچ پناهگاهی برای خود نداشته‌باشد که بگریزد، اما این هم یک اشتباه رایج است که همیشه گمان می‌کنیم فروپاشی یک شخصیت باید از سر استیصال و یا در اثر خفقان باشد. در حالی که فروپاشی واقعی در همین روزهای عادی اتفاق می‌افتد که احتمالاً تعطیل است و هوا روشن است و وقتی اتفاق می‌افتد که دیگر به طبیعت هم نمی‌شود پناه برد.

به هر رو چیزی که ما می‌دانیم این است که آن روز، بیرون خانه خورشید می‌تابید و گرما و روشنایی‌ مطبوعی داشت که نوید یک روز معتدل بهاری را می‌داد. علی رضوی کلافه پشت میزش نشسته‌بود و هیچ گوشه‌ای از اتاق را پیدا نمی‌کرد که بتواند در آن لم دهد و فکر کند. از این رو ناگهان از سر جاش بلند شد و پرده را کنار زد تا بیرون را نگاه کند و از طبیعت الهام گیرد، اما خورشید امانش نداد. حتی چشم‌هاش را هم که تنگ کرد، باز نور تندتر از آن بود که بتواند تحمل کند و سرش را برگرداند و در همان آن، سردرد شدیدی احساس کرد و در یک لحظه همه چیز پیش چشمش سیاه شد و تعادلش را از دست داد و با تکیه به میز، پای پنجره چنباتمه زد و دو دستی سرش را گرفت و شقیقه‌هاش را آن قدر فشار داد تا این که سرش تیر کشید و تمام بدنش از درد منقبض شد و آن گاه علی رضوی با خودش فکر کرد که همین حالاست که مغزش منفجر شود. این اولین تصویری است که از آن فاجعه در خاطر ما باقی مانده‌است. اما ماجرا به این سادگی نبود.

حالا حتماً شما هم همین آغاز کار می‌خواهید مرا متهم کنید که چرا پای علی رضوی را به این موضوع باز کرده‌ام و این طور بازی‌اش داده‌ام. بله درست است، همه ما ساکنان ساختمان‌ شماره ۱۷ مجتمع مسکونی آسمان آبی، هر روز مرد ساکن طبقه سوم را در آن ساعت از نیم‌روز پشت پنجره اتاقش دیده‌ایم یا تصور کرده‌ایم که ایستاده‌است و به منظره سرسبز و هوای خاکستری و یا شیری‌رنگ رو به ‌رو نگاه می‌کند و گاهی لبخند می‌زند و گاهی هم چای می‌نوشد و شاید همین تصویر است که مانع می‌شود بپذیریم او دچار فروپاشی شده‌است. اما باور کنید این‌ها هیچ کدام به من نویسنده ربطی ندارد. ماجرا همه‌اش به خود علی برمی‌گردد. بگذارید او را علی خطاب کنم. این که او را علی خطاب کنم، حس خوبی به‌اش می‌دهد. اما چرا علی رضوی را برای او انتخاب کردم؟ چون همیشه فکر می‌کنم به این نام مدیونم. خب شما هم که غریبه نیستید، به هر حال خواننده داستان‌های من هستید و چه آشنایی بهتر از این. بله این علی آقای رضوی را من از کودکی‌اش می‌شناسم و انگار همیشه با من است. گاهی هم می‌خواهد در داستان‌هام رخ بنمایاند که من پسش می‌زنم. درست مانند وقتی که در بازی گل‌کوچک، بچه‌ها بازی‌اش نمی‌دادند و او را با آن عینک بنددار دور مشکی سه دست پشت سر هم یار ذخیره می‌گذاشتند تا این که علی رضوی آرام آرام راه خانه‌شان را در پیش می‌گرفت و یک راست به اتاق پشتی می‌رفت و در این باره با هیچ کدام از خواهر و برادرهاش صحبت نمی‌کرد. او آن زمان سخت مشغول درس‌هاش بود و البته این که اشتیاق هم داشت یا نه، خیلی معلوم نیست. به هر حال این طور به نظر می‌آمد که اشتیاق دارد. این را بعضی از اعضای خانواده‌اش در مهمانی‌های فامیلی که هر ماه داشتند، گفته‌بودند که علی آن قدر غرق در درس‌هاش است که وقتی حتی برای شام صداش می‌زنند، متوجه نمی‌شود و علی رضوی هم هر بار محجوبانه لبخند زده‌بود. ولی تا آن روز چیزی بیش‌ از این درباره شوق و علاقه علی رضوی در محفل‌های خانوادگی و دوستانه مطرح نشده‌بود و دوستان علی هم چیزی در این باره نمی‌دانستند. همین هم شد که وقتی آن روز ایده جنبش رهایی‌بخش به سر علی رضوی زد، همه ما غافلگیر شویم.

اما ایده جنبش رهایی‌بخش. نه! این مطلقاً به خود علی رضوی تعلق دارد و من نویسنده هیچ نقشی در شکل‌گیری آن ندارم. مسئله این است که علی خودش همیشه احساس می‌کند از درون متلاشی می‌شود و اگر نجنبد لابد به خاطر فشار خون پس می‌افتد. شاید حتی حمله مغزی کند و گاهی به ذهنش آمده‌است که ناگهان مغزش منفجر شود و از هم بپاشد و تکه‌های سفید خون‌آلودش همه اطرافش را به گند بکشد و حتی به صورت رهگذران خیابان بپاشد. اما جای نگرانی نیست، او خیلی زود به این احساسات و خیالات مهار می‌زند تا از تمرکزش روی کارهای مهم علمی‌اش کم نشود. اما به نظر می‌آمد این بار دیگر عزمش را جزم کرده‌است. بله! برای همین طرح جنبش. بله! علی را می‌گویم. به او نمی‌آید؟ باور کنید نظر من هم همین است و هیچ حقه‌ای هم سوار نکرده‌ام. خب علی خودش اصرار دارد که این نقش را به او بدهم و حتی باورتان نمی‌شود از این که بعد از این همه سال از زندگی‌اش کسی پیدا شده‌است که این قدر صمیمی به او می‌گوید علی، آن هم در یک داستان -گیرم این داستان هم مالی نباشد و پر پرش صد خواننده داشته‌باشد، زیاد گفتم؟ حق با شماست. اما برای خاطر علی بیایید این طور فرض کنیم- در پوست خودش نمی‌گنجد. بله! من هم با شما موافقم کمی رقت‌انگیز است. اما جفاکارانه است اگر حالا که بعد از این همه سال ستاره بختش خوانده‌است و اندیشه‌هاش قلمی شده‌است، این شخصیت را از او بگیریم.

به هر حال اگر احوالات علی در آن روز خاص به فهم مسئله فروپاشی او کمک می‌کند، باید بگویم که در آن روز فکرهای عجیبی از ذهن علی رضوی می‌گذشت که البته همه آن‌ها نه تنها برای ما که برای خودش هم روشن نبود. از همان قبل فاجعه هم روشن نبود. مثلاً پیش از آن که از سر جاش بلند شود و آن اتفاقات بیفتد، او برای چند ساعت صفحه‌های کنفرانس‌های مختلف را زیر و رو می‌کرد و سرانجام بی‌‌آن که معلوم‌مان شود مخاطبش کیست، دیدیم که بر خود می‌ژکد(۱) «اما شماها… شماها فکر این را کرده‌اید که اگر یک… یک روزی جنبش رهایی‌بخش ما… ما عمله‌های، همین عمله‌های دانشگاهی راه بیفتد، شما… شما آقایان برای ما… ما عمله‌های آکادمی چی کار می‌کنید؟ براتان عجیبه، عجیبه نه؟ می‌گید اصلاً احمقانه است. مگر، مگر آکادمی عمله دارد؟ اصلاً کسی که شماها را به بند نکشیده. بزنید بیرون. اما… اما ممکن نیست. باور کنید نیست.» این فکر تنها برای لحظه‌ای از ذهن علی رضوی گذشت و بعد همان طور که به نمایشگرش خیره شده‌بود و مقاله‌اش را نگاه می‌کرد که برای بار سوم بازنگری خورده‌بود، به این فکر می‌کرد که واقعاً خوب می‌شد اگر می‌توانست حداقل چند خط بنویسد و اهدافش را برای آینده‌ روشن کند و باز به فکر جنبش رهایی‌بخش افتاد. اما حالا وقتش نبود. بعد فکر کرد که باید سر فرصت پژوهش جامعی در این باره انجام دهد و ماهیت ستم آکادمیک را روشن کند. همین طوری که کسی نمی‌خواند. اصلاً کسی گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. گیرم که منتشر هم می‌کرد. اصلاً کجا؟ مگر زبان علمی‌اش را دارد؟ نه ممکن نبود. ته پرش این بود که یادداشت مختصری بنویسد و کجا بگذارد؟ در یکی از همین شبکه‌های اجتماعی یا صفحه‌های زرد؟ و حالا چند نفر هم خوش‌شان بیاید و سری هم تکان دهند و یا بگویند پسر احمق، خیالات برش داشته‌است و تمام. کسی ککش هم نمی‌گزد. اصلاً کسی چه می‌داند او از چه می‌گوید. ولی هر چه هست حالا وقتش نبود. چند روز دیگر زمان این مقاله تمام می‌شد. ولی همیشه همین بود. یا امتحان بود و یا پروژه و یا حالا مقاله و پشت سر هم کار بود که می‌آمد و بعد هم تعطیلات. باید کلک کار را در تعطیلات می‌کند. در تعطیلات بیانیه‌ای درست و حسابی ترتیب می‌داد و نه! بهتر بود یک مقاله پر و پیمان آماده می‌کرد. آن وقت موقع ارائه آن در کنفرانس «تحول‌‌های نوین در تغییر ساختارهای بنیادین نظام تعلیم و تعلم و تربیت نهادمند و غیرنهادمند» قطعاً سالن پر می‌شد. حتماً همین طور بود. به هر حال حرف کمی نیست. حرف از ستم آکادمیک است. تا به حال هیچ کس این را نگفته‌است و حالا علی رضوی به یادشان می‌آورد که چه قدر ابلهانه فکر می‌کرده‌اند. اما همین جا فکر آن کنفرانس خیالی را رها کرد و به نظرش آمد که مقاله اصلاً آن شور و هیجان سخنرانی انقلابی را ندارد. به هر حال حرف از یک جنبش است. یک جنبش رهایی‌بخش و به نظرش رسید که باید شور انقلابی داشته‌باشد و درست بالای پله‌های دانشکده فنی -همان‌ جا که همه تریبون‌های دانشجویی برگزار می‌شد- همه را عتاب و خطاب کند. دست‌هاش را در هوا تکان دهد و فریاد بزند «آخرش… آخرش که چی؟ برای چی خودتان را زحمت می‌دین؟ برا چه قدر؟ ها؟» و اما با صدای جیغ او، نه! فریادش اصلاً شور انقلابی نداشت و خصوصاً حرف‌های کشیده از ته حلقش چنان با سوز در می‌آمد که انگار خروس می‌خواند و این همه چیز را خراب می‌کرد و آن وقت حتماً همه دستش می‌انداختند. و این طور شده‌بود که مانند همیشه این فکر را رها کرده‌بود و خیالش به جای نامعلومی رفته‌بود و بعد فکر کرده‌بود که هر بار بهانه‌های مختلف مانع از آن شده‌است که حتی همین چهار خط را بنویسد و حداقل رسمیتی به جنبش رهایی‌بخش عمله‌های آکادمیک بدهد. بهانه‌های ساده و در همان حال پیچیده‌ای چون امتحان و پروژه و اما تعطیلات! اول در دوره درس و امتحان روز به روز این موضوع در ذهنش اوج می‌گرفت و اما به همین بهانه‌ امتحان، می‌افتاد به زمان بهتر که با تعطیلات فرا می‌رسید و اما تعطیلات آغاز فراموشی ستم آکادمیک بود. آغاز رهایی و فراموشی همه آن چه که بر او رفته‌بود و این روال ادامه داشت. بله! با تعطیلات درست مثل همین حالا که شما همه چیز را مسخره می‌پندارید، علی رضوی هم سست می‌شد و همه چیز به نظرش احمقانه می‌آمد و طرح جنبش را پاک کنار می‌گذاشت.

به داستان بازگردیم. مسئله فروپاشی علی رضوی است و ما باید بفهمیم چه شد که در آن روز آفتابی، تنها مدتی پس از آن که علی کنار پنجره رفته‌بود، دچار فروپاشی شد. اما پیش از این باید به آگاهی‌تان برسانم، در این که چه قدر طول کشید اتفاق نظر وجود ندارد. بعضی گفته‌اند چند لحظه، بعضی چند دقیقه و بعضی حتی گفته‌اند او ساعت‌ها بدون پلک زدن به بیرون خیره بود. اما این مسئله اصلی نیست و صرفاً جهت آگاهی گفتم که بدانید. در وهله نخست برای ما مهم این است که او دچار فروپاشی شد. یک فروپاشی کامل. اما اگر بخواهیم همین فروپاشی را هم توضیح دهیم، تنها در این مورد توافق خواهیم‌داشت که او دچار فروپاشی شد و در آن لحظه‌ها هیچ درکی از محیط اطرافش نداشت. این را وقتی فهمید که دیگر آفتاب برایش معنایی نداشت و حتی گرمابخشی و روشنایی آن مورد سؤال بود. با این حال هیچ تعریف دقیقی از فروپاشی و علت‌های آن در دست‌ نیست. ما در این باره توافقی نداریم. اما حالا دیگر مطمئن هستیم که مسئله ربط مستقیمی به عقیم ماندن اندیشه جنبش رهایی‌بخش ندارد. به هر حال ما باید در نظر داشته‌باشیم که علی رضوی در آن لحظه آن قدر متوهم نبود که خود را واقعاً در جایگاه کسانی چون گالیله یا روبسپیر و حتی یوزف ک. ببیند. نه او مطلقاً درکی از این‌ شخصیت‌ها نداشت و منتهای ایده شورش و قهرمانی در نظر او به اقدامات شیپورچی و خرس قهوه‌ای در برابر پسر شجاع و یا سخنرانی گالونی برای بچه‌های مدرسه والت در حمایت از انریکو خلاصه می‌شد. در این مورد هیچ شبهه‌ای وجود ندارد و همه هم‌نظر هستند. به هر حال او همیشه بین دو راهی گالونی و شیپورچی زندگی کرده‌بود و این از اشتیاقش در همه دوران زندگی‌اش معلوم بود. اما در آن دوره که فروپاشی اتفاق افتاد، از اثرات فروپاشی بود یا نه، به نظرش رفتار شیپورچی مشمئزکننده می‌آمد و گالونی طبل باد و زبون بود و به همین اندازه ایده جنبش رهایی‌بخش در نظر علی رضوی احمقانه و بی‌معنا و حتی نفرت‌انگیز می‌آمد.

همین هم بود که ذهن ما را به سمت قلی برد. قلی هم‌کلاسی اول دبستانش را می‌گویم. شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسد، ولی قدیم هم وقتی برنامه کودک و خیالاتی که با آن می‌ساخت جواب نمی‌داد بیشتر به قلی فکر می‌کرد. حالا هم شواهدی از هیاهوی بیرون وجود دارد، از مرد زرشکی‌پوشی که در جا می‌دود و در حرکت‌هاش به چپ و راست و بالا و پایین، بدنش پیچ و تاب می‌خورد و بازتاب نور لباسش در هوا پخش می‌شود و لب‌هاش که وقتی توپ بچه‌ها به سمتش می‌رود با شعف تکان می‌خورد و بعد می‌خندد و آن‌ها می‌خندند و همه این‌ها ما را به این نتیجه می‌رساند که در آن لحظه، به مانند خیلی سال‌های پیش، علی رضوی به فکر قلی بوده‌است. آن‌ها روز اول مدرسه کنار هم نشسته‌بودند و قلی می‌خندید. با آن چشم‌های تنگ‌شده‌اش از پشت عینک دور قهوه‌ای بنددارش و آن دندان‌های خرگوشی که موقع خنده بیرون می‌افتاد، سرش را به سمت علی رضوی برمی‌گرداند و نخودی می‌خندید. اما این‌ باعث نمی‌شد که فکر کنید او احمق است. مسئله این بود که قلی موقع خنده لب پایینش را گاز می‌گرفت و گردنش را مثل گردن غاز دراز می‌کرد و بعد در خودش فرو می‌رفت. اما روی هم رفته قلی آرام و سر به راه بود و هیچ گاه در بازی جر نمی‌زد. آن‌ها اول با کلاغ‌پر شروع کرده‌بودند که هیچ لطفی نداشت، چون هیچ کدام نمی‌دانستند چی می‌پرد و چی نمی‌پرد. اما دعوایی هم در کار نبود، هر چه علی رضوی می‌گفت قلی قبول می‌کرد و این حرص آدم را در می‌آورد و همین هم شد که هنوز چیزی از بازی نگذشته‌بود که حوصله‌شان سر رفت و بعد علی نان بیار و کباب ببر را پیشنهاد کرد و اما این هم لطفی نداشت. حتی چندش هم بود. دست‌های قلی عرق داشت. همیشه عرق داشت و تن آدم مورمور می‌شد. اما بازی را علی شروع کرده‌بود و خوب نبود که از همان اول بزند زیرش و دبه کند. همین هم بود که خواست دعوا بگیرد. اما قلی خیلی راحت همه چیز را می‌پذیرفت و دعوا گرفتن هم راحت نبود. بالاخره علی بی‌دلیل بهانه کرد که حوصله‌اش سر رفته‌است و رفت گوشه نیمکت، طرف خودش نشست. قلی اما همان جا نشسته‌بود و علی دید که لبخندش محو می‌شد و بعد دیگر حواسش به قلی نبود.

اما این چیزها باعث نشده‌بود، دوستی‌شان به هم خورد. نه فقط چون قلی کناردستی علی رضوی بود، نه! موضوع این بود که قلی همیشه چیزی در آستین داشت که علی را شگفت‌زده می‌کرد. از خوراکی‌های عجیب یا شیرین‌کاری‌هاش. شیرین‌کاری‌های قلی خاص خودش بود. او به کسی کرم نمی‌ریخت و ادا درآوردن هم بلد نبود. ولی ناگهان می‌دیدی خرده‌کاغذها را به هوا ریخت و برای خودش دست زد و بعد که با تعجب نگاهش می‌کردی، می‌گفت: «دیدی عروس شدم؟» و باز می‌خندید. همان طوری گردن می‌کشید و لب پایینش را گاز می‌گرفت و بعد روی دست‌هاش می‌افتاد و در خودش فرو می‌رفت. قلی این طور بود. یا دیوانه‌بازی در می‌آورد و یا در خودش بود که شیرین‌کاری دیگری درآورد و با دندان‌های خرگوشی‌اش بخندد و گاهی هم عصرها، بعد مدرسه علی رضوی را می‌کشاند کنار زمین خاکی فوتبال آن طرف مدرسه تا لباس زرشکی داور را نشانش دهد و بعد هم که می‌نشستند، باز چیزی نمی‌گفت و انگار هنوز در فکر لباس داور یا چیز دیگری از این دست بود. ولی همه این‌ها قبل از این بود که درس‌شان به الفبا برسد. آن موقع سر کلاس باید با عکس‌ها آشنا می‌شدند و اسم هر عکسی را که معلم می‌گفت داد می‌زدند و قلی وقتی می‌دید که کسی نگاهش می‌کند، با همه وجود فریاد می‌زد و باقی وقت‌ها که از زیرچشم نگاهش می‌کردی در خودش فرو رفته‌بود و اما اگر متوجه می‌شد، باز نیشش باز می‌شد، بلند می‌شد و گردن می‌کشید و تا به خودش بیاید، ماجرا تمام شده‌بود و او باز در خودش فرو می‌رفت.

به آن سال‌ها که برگردیم، می‌بینیم که همه چیز با الفبا شروع شد. با الفبا بود که قلی شکوفا شد. آن طور که همه را شگفت‌زده کرد. مسئله شاید این بود که او روز اول آب را چنان غول‌آسا نوشته‌بود که در صفحه جا نمی‌شد و همین بود که چشمش در امتداد صفحه نگران شده‌بود و کاغذ کش نمی‌آمد و کلاه آب جا مانده‌بود و بعد قلی کاغذ را جر داده و دفتر را چرخانده و این بار دو صفحه را یکی کرده و چنان آ بزرگی نوشته‌بود که دو صفحه را می‌گرفت و این بار جایی برای ب نبود و باز قلی نگران بود و ورق زده‌ و باز دو صفحه یکی کرده و ب را در عرض دو صفحه به همان بزرگی آ نوشته‌بود و باز خندیده‌بود. گردن کشیده‌ و روی دفترش خوابیده‌بود و زیرلب نخودی می‌خندید و سرش را پنهان می‌کرد و باز از گوشه چشم نگاه می‌کرد و بعد گفته‌بود «مثل مال خانوم نشد» و دیگر کسی حرفی نزده‌بود و ماجرا تمام شده‌بود.

از فردای آن روز به توصیه مادرش، جای علی را عوض کردند و دیگر خبری از خل‌بازی‌های قلی نشد و علی دیگر رو نشان نداده‌بود و به زمین خاکی نرفته‌بودند که لباس داور را ببینند و حالا زمان گذشته‌است و علی از درون فرو پاشیده‌است و آن بیرون خورشید هم‌چنان می‌تابد و ما را وا می‌دارد خیال کنیم که علی فقط میگرن دارد و خاطره قلی نیست که او را آزار می‌دهد.

(۱) ژکیدن: ۱- غر و لند کردن و زیر لب حرف زدن . ۲- از جا در رفتن (فرهنگ معین). برگزیدن این واژه ربطی به علی رضوی ندارد. البته او می‌داند ژکیدن به چه معناست. به هر حال او هم مانند من و شما فارسی سوم دبیرستانش را خوب از بر کرده‌است و از همان جا با بیهقی به عنوان یکی از ادیبان مغلق‌نویس -این را معلم تست ادبیات‌شان گفته‌بود- آشناست. درست است که مغلق در ذهن او از غلق می‌آید و از دید او بیهقی غلق کار دستش بوده‌است و البته این درست است و گفتن ندارد که غلق در ذهن علی رضوی همان قلقی است که ما می‌دانیم و البته او املای درست قلق را نمی‌داند، چون در کتاب ادبیات‌شان نیامده‌است و آن جا کسی کاری به قلق‌گیری نداشته‌است، جز بیهقی که مغلق‌گو بوده‌است و در همین اندازه برای کنکور کفایت می‌کرده‌است و این را نتایج درخشان علی رضوی نشان می‌دهد.

* این داستان در پاسخ به فراخوان «در مدرسه شما چه گذشت» نوشته‌ شده‌است.

 

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی