ما تیزهوشان (داستان) | فانوس

  امروز

پنج شنبه, ۲۵ مرداد , ۱۳۹۷

  ساعت

۱۰:۵۹ قبل از ظهر

سایز متن   /

 
 

قالب دایره‌ای درآوردنش راحت‌تر بود. تازه، دست‌های‌مان شکل مشت می‌شد و برنامه‌های صبحگاهی با مشت بر آسمان شکیل‌تر می‌شد و راحت‌تر به قلب دشمن فرو می‌رفت. اولین روزی که در سن دوازده سالگی وارد مدرسه تیزهوشان شدم، ما را به صف کردند. یک میز تمام‌فلزی کنار دکل پرچم بود. یک کتاب روی آن بود که می‌گفتند کتاب هوش تیز است. یکی یکی رفتیم دست‌مان را روی کتاب گذاشتیم و قسم خوردیم تا هیچ کار دیگری در زندگی انجام ندهیم جز درس خواندن و قسم خوردیم به پدر و مادرمان احترام بگذاریم، به نامحرم نگاه نکنیم، نمازهای‌مان را سر وقت بخوانیم و قسم خوردیم پیش از خواب کار بد نکنیم و سرمان به کار خودمان باشد و تمام وقت درس بخوانیم و قسم خوردیم در کنکور رتبه‌های زیر پانصد بیاوریم و قسم خوردیم وقتی در کشور و دنیا صاحب‌نام شدیم بگوییم چه کسانی ما را بزرگ کردند و شب و روزشان را وقف ما کردند و جوانی‌شان را به خاطر ما حرام کردند. ردیف قسم‌ها که تمام شد، قالب دایره‌ای، اول، بر دست راست‌مان کوبیده‌شد تا در آن دنیا کارنامه اعمال‌مان در دست راست‌مان باشد و بعد دست چپ. دیگر ما انگشت نداشتیم؛ یک کف دست دایره‌ای داشتیم. انگشت‌های‌مان می‌افتاد داخل یک سطل فلزی که قبل از ورود به کلاس‌ها برای‌مان دود کردند چشم نخوریم. بعد یک خودکار وسط کف دست‌مان فرو کردند و ما کارمان در مدرسه تیزهوشان شروع شد.

وارد کلاس‌ها شدیم. روی نیمکت‌های مدرسه رو به روی تخته سیاه مدرسه نشستیم. دیگر یادم نمی‌آید آسمان را دیده باشم. من سی و هفت ساله هستم. آن روز یکی یکی آوردندمان وسط کلاس. گفتند خم شو. خم شدیم. هفتاد و هشت یا شاید هم هشتاد و هفت (دقیق یادم نمی‌آید) کتاب درسی را روی پشت‌مان گذاشتند. زمین رمز و راز زیادی داشت. موزاییک‌های سیمانی مدرسه با سنگریزه‌های سیاه و خاکستری آن قدر جلوی چشم‌های‌مان تکرار شد که تا اوربیتال‌های فرضی اتم‌هایش را هم می‌دیدیم. معلم ادبیات پرسید شما آینده‌سازان این مملکت، شما نخبه‌های این مرز و بوم، شمایی که از بین هزاران نفر برگزیده شده‌اید، هنوز نمی‌دانید از حیاط تا این جا چند تا پله دارد؟ و کتاب ادبیات فارسی من از عرق پیشانی‌ام خیس شد و لپ‌هایم از شرم گل انداخت. اگر پدرم می‌فهمید چه فاجعه‌ای می‌شد. و دفعه بعدی که پله‌ها را پایین رفتم همه را یکی یکی شمردم و وقتی از آخرین پله قدم به آسفالت حیاط مدرسه گذاشتم نمی‌دانستم باید آن آخری را هم بشمرم یا نه. ولی چند بار برای خودم تکرارشان کردم تا حفظم شود. هشتصد و پنجاه و شش یا هشتصد و پنجاه و هفت. اگر این دفعه معلم ادبیات می‌پرسید از حیاط مدرسه تا کلاس چند پله است اول می‌گفتم هشتصد و پنجاه و شش و اگر می‌گفت نه اشتباه است می‌گفتم هشتصد و پنجاه و هفت. یک گوشه کتاب ادبیات فارسی هم آن‌ها را نوشتم تا مبادا از یادم برود. ولی آموزگار هیچ وقت نپرسید.

بعضی بچه‌ها گاهی کمرهای‌شان را راست می‌کردند اما کمر من از خم‌ترین‌ها بود. فقط یک وجب مانده‌بود به اوربیتال‌های اتمی سنگریزه‌های سیاه و خاکستری موزاییک‌های سیمانی مدرسه برسم. هر روز وقتی به خانه می‌رسیدم مادر و پدرم روی کتاب هفتاد و هشتم یا هشتاد و هفتم(دقیق یادم نمی‌آید) می‌نشستند یا با هم شمشیربازی می‌کردند یا نوک دو شمشیرشان را می‌گذاشتند پس سرم تا به عهد و قسمم وفادار باشم. من آدم وفاداری هستم. من به خانواده‌ام، به همسرم(البته من همسر ندارم. آخر کسی پیدا نشد مرا بگیرد. من عاشق خیلی‌ها شدم. اوربیتال‌های اتمی سنگریزه‌های سیاه و خاکستری موزاییک‌های سیمانی مدرسه می‌دانند. آن قدر که اشکم توی‌شان رفت. اما آن‌ها هیچ وقت مرا ندیدند.)، من آدم وفاداری هستم. من به پدرم، مادرم، برادرهایم، خواهرهایم، به همسرم، به فرزندانم، به مدرسه‌ام، به دانشگاه‌هایی که رفته‌ام، به آموزگارانم، به اساتید دانشگاه‌هایم، به مردم مملکتم، به سرزمینم، به کوه‌ها و دریاهای مرز و بومم، به خاویار و ماهی سفید، به یوزپلنگ و پلنگ، به دریاچه ارومیه، به سد گتوند، به پرچم سه رنگ کشورم، به آسمان و زمینش، به دریاچه هامون، به ارس و سپیدرود و زاینده‌رود، به نقش جهان و تخت جمشید، به امامزاده میثم و به چاه جمکران وفادارم. من همیشه دوست داشتم شهید بشوم. اما اولین باری که تفنگ واقعی دستم گرفتم کوبه‌اش شکم خودم را جر داد و مگر می‌شد از این احمق‌تر بود. نه، من آدم لایقی نبودم. حالا دیگر زمین جذابیتش را از دست داده‌بود. من می‌خواستم راجع به خودم و انسان‌ها بیشتر بدانم. اما در مدرسه ما یا می‌شد مهندس شد یا پزشک. اولین باری که به قسم‌هایی که روز اول ورود به مدرسه خورده‌بودم خیانت کردم، زنگ تفریح بین دو کلاس بود. من شانزده ساله بودم. وقتی کلاس خالی شد در را بستم. یک صندلی پشت در گذاشتم. کتاب‌های درسی را روی زمین گذاشتم تا کمرم را راست کنم. اماتکان نمی‌خورد. هر چه قدر فشار آوردم، هر چه قدر التماس کردم، کمرم بازتر از نود درجه نشد. آن قدر زور زدم که گریه‌ام گرفت. به زانو روی زمین افتادم و بدنم خودش قل خورد، به پشت روی زمین افتاد. پاهایم به سمت سقف بود و پشتم می‌سوخت. گریه امانم نمی‌داد. اوربیتال‌های اتمی سنگریزه‌های سیاه و خاکستری موزاییک‌های سیمانی مدرسه می‌دانند، بس که گریه‌هایم توی‌شان رفته است. حساب زمان از دستم خارج شد که مادرم با شمشیر وارد کلاس شد. من سی و هفت ساله هستم و هنوز هر روز یک فنجان خون از پس سرم می‌ریزد. آن روز وقتی آن هفتاد و هشت یا هشتاد و هفت (دقیق یادم ‌نمی‌آید) کتاب درسی را دوباره روی پشتم گذاشتند و مادرم روی آن‌ها نشست و با شمشیر پس سرم را نوازش می‌داد، تمام اعضای دفتر مدرسه و آموزگاران دور من جمع شدند. مدیر مدرسه چانه‌ام را گرفت و تا جایی که می‌شد آن را بالا کشید و همان جا نگه‌داشت. گردنم داشت می‌شکست. به سختی نفس می‌کشیدم. نوک شمشیر داشت جمجمه‌ام را سوراخ می‌کرد. مدیر صورتش را به صورتم نزدیک کرد. عرق از سر و رویم می‌ریخت. از درد چشم‌هایم را بسته‌بودم اما سرمای نفسش را حس می‌کردم:« پایداری کن. تسلیم نشو. دو سال دیگر فقط مانده به واگذاری‌ات به دانشگاه، دختر خوبم!»

* «ما تیزهوشان» اولین داستانی است که در پاسخ به فراخوان «در مدرسه شما چه گذشت» نوشته‌ شده‌است و به بازگویی تجربه سمپاد می‌پردازد.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی