فکاهی مشهوری از گفتگوی یک فارغ التحصیل آمریکایی از دانشگاه هاروارد با ماهیگیری مکزیکی وجود دارد که برای بسیاری از خوانندگان آشناست؛ خلاصه اش این است که: تاجری آمریکایی در یکی از روستاهای مکزیک، ماهیگیر جوانی را می بیند که چند ماهی صید شده را با خود به خانه می برد. از او می پرسد: برای صید این ماهیان چه مقدار زمان صرف کرده و اکنون که از کار فارغ شده ، اوقات خود را چگونه سپری خواهد کرد؟

ماهیگیر مکزیکی پاسخ می دهد : یک نیم ظهر زمان برای صید گذاشتم و باقی اوقات روز را با بچه‌هایم بازى میکنم و با زنم خوش میگذرانم! بعد در دهکده به همراه دوستانم گردش می کنم،شب هنگام گیتار می زنم و …! خلاصه اینکه خوش می گذرانم با این نوع زندگى !

تاجر آمریکایىبراساس آموخته هایش در رشته M.B.A برای او طرحی را توضیح می دهد که براساس آن، ماهیگیر جوان می بایست به جای «تلف کردن» اوقاتش در خانه و در کنار خانواده و دوستان، زمان بیشتری را روی دریا سپری می کرد تا بتواند  ماهی های بیشتری صید کند. با فروش آنها خواهد توانست قایق بزرگتری بخرد و به نقاط دورتری از دریا برود و بازهم ماهی های بیشتری صید کند ؛ کم کم به تعداد کارگران و قایق های ماهیگیری خود اضافه کند. بعد از چندسال برای خودش دفاتر فروشی در نقاط مختلف مکزیک و حتی آمریکا به وجود آورد و به کسب و کارش رونق ببخشد و با ادامه این مسیر و بعد از بیست و اندی سال، صاحب میلیونها دلار شود و …
«مکزیکى: خب! بعدش چه کار کنم؟

آمریکایی: بعدش؟ بعدش بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى ! با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!

مکزیکی: خب من الانم که دارم همینکارو میکنم!»

حکایت ورود خانواده های ایرانی به مسابقه و رقابت کاذبی که در آن زنجیره ای طولانی ازخرید کتابهای تست و شرکت در کلاس های آمادگی برای آزمونهای موسوم به «سرنوشت ساز»؛ قبولی و بازهمشرکت در دوره ها و کلاس های آمادگی برای آزمون سرنوشت ساز بعدی و … وجود دارد بی شباهت به حکایت گفتگوی آن تاجر و ماهیگیر نیست.

نگارنده این سطور خود از کسانی است که در اوایل دهه هفتاد در آزمون مدارس نمونه دولتی استان گیلان شرکت کرده و جزو یکی از بیست و چندنفری  بوده که در آن آزمون نمره قبولی آورده بودند. در آن روزگار نه تعداد چنین مراکزی به گستردگی امروز بود و نه تعداد دانش آموزان پذیرش شده تا این اندازه عجیب؛ ار اتفاق سطح توقعات و انتظارها برای اول شدن در هزار هزار مسابقه و جشنواره و … هم تا این اندازه غیرقابل باور نبود! همچنین هنوز ایده هایی پول ساز چون تهیه و انتشار کتابهای تست، کلاس های تندخوانی، دوره ها و کلاس های تقویتی و گسترده کردن بازارش تا صعب العبورترین  نقاط کشوربه ذهن هیچ رندِ کاسب کاری نرسیده بود  و به طور کلی انتظارها از «بچه ها» به اندازه ای بالا نرفته بود که برای برآورده کردنشلازم باشد تقریبا از همه ساعات و اوقات بازگشت ناپذیر زندگیشان بزنند که مبادا خدای ناکرده در این رقابت حیثیتی و حیاتی کم بیاورند و سرافکنده شوند!؟

با این احوالات بازهم برای نگارنده به یادآوردن آن روزها و اوضاعی که در دوره سه ساله تحصیل در مدرسه  نمونه دولتی باقرالعلوم (ع) داشتیم اصلا هم خوشایند نیست. با آنکه بعد از بیست و اندی سال چندان به یاد نمی آورم که دقیقا از چه چیز آن محیط منزجر و متنفر بودیم و چرا احساس می کردیم که برای رها شدن از وضعیت باید کاری کرد! همینقدری به یاد ی آورم که کلاس بیست و چندنفره مان به درجه ای از آن مدرسه و محیط منزجر شده بودیم که در همان دوره خامی و بی تجربگی نوجوانی، عقلهایمان را روی هم گذاشیم  و نهایتا تصمیم بر آن شده بود در آزمون ورودی دوره دبیرستان نمونه دولتی (که مثل آموزشگاه ما در دوره راهنمایی، تنها مدرسه استان از آن نوع بود) هر تست و پرسشی را که می دانیم، عامدانه  غلط بزنیم تا کمترین احتمالی برای قبولی و حضورمان در مقطع متوسطه وجود نداشته باشد. تا جایی که به یاد دارم همه بر همان عهد ماندیم (جز یکی از دوستان که داستان دیگری داشت و تقریبا همه می دانستیم گزینه های دیگر برای اون به مراتب بدتر از تداوم آن وضعیت بودند.)شاید استفاده از تعابیر «خسته شدن» و «بریدن»، بهترین توصیف از وضعیت بچه های کلاس ما در آن سال بود. از ناراحتی یا توبیخ اولیای مدرسه بابت چنان نتایجی کاملا بی اطلاعم؛ عصبانیت خانواده ها هم از مشاهده نتایج طبیعی بود. بنابراین تلاش ما برای درآوردن ادای انسانهای ناراحت و غمگین جای تعجبی نداشت؛ درحالی که در دلهایمان از خوشحالی غوغایی برپا بود چرا که به «خانه» ها و جریان طبیعی «زندگی» برگشته بودیم  و این چیزی نبود که بشود با هیچ هدف کذایی و کاذبی قابل جایگزینی باشد.

نگارنده این سطور تردیدی ندارد که بسیاری از کودکان و نوجوانان ما در وضعیتی مشابه حالت گروگانی را دارند که میان کسب رضایت پدر و مادر و مسوولان مدرسه، با بازگشت به جریان طبیعی زندگی به شدت مردد و در عذابند. بنابراین خیلی بعید می داند که خروجی های چنین نظامی در آینده، خود را طلبکار سالیان نابود شده عمر ندانند و با «تنبلان»  معامله ای اخلاقی و انسانی داشته باشند.

همچنین نگارنده در شناسایی و حمایت از نخبگان تردیدی ندارد اما نمی توان انکار کرد که در دو دهه اخیر با معضل دیگری مواجه شده ایم و آن تغییر کلی ماهیت و محتوای موضوعحمایت از نخبگان و انسانهای مستعد است.  به گونه ای که به جرات می توان ادعا کرد در موضوع شناسایی و حمایت از نخبگان، جای حاشیه با متن به کلی عوض شده و فرهنگ چشم و همچشمی باعث تولید چنان بازار و نیاز کاذبی شده که بسیاری از خانواده های ایرانی گمان برده اند تحمیل انواع فشارها و اعمال انواع تضییقات در حق کودکانشان خدمتی در حق آنهاست که آینده بهتری را برای کودکانشان تضمین می کند؛ غافل از آنکه متاعی که در این بازار می فروشند عمر و اوقات خوش و بازگشت ناپذیر کودکی و جوانی فرزندانشان است و به ازایش «احتمالا» چیزی (مدرکی، شغلی، ثروتی و…) به دست می آورند که برای به دست آوردنش الزاما  نباید چنین قیمت گزافی پرداخت شود.

 

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی