نگاه ابزاری، مصرفی، هزینه¬ای، غیر مولد و کوتاه مدت به نظامِ آموزشی و راندن آن به انتهای اولویت های برنامه نویسی و بودجه ریزی و سهم اندک و ناعادلانۀ آن از کِیک بودجه و تنگناهای مالی و کسری بودجه دائمی و فزاینده و مضایق و مصائب ناشی از آن … ، سامانه ی مزبور را به یک دستگاه مصرفی و هزینه‌ای همیشه بدهکارتقلیل داده است. با توجه به رسالت خطیر و سنگین نظام آموزشی و گستره تحت پوشش آن، اکنون تقریبا کل بودجه نظام آموزشی صرف هزینه‌های جاری و پرسنلی – آن هم در نازل ترین سطوح – می شود و قاعدتاً دیگر چیزی جهت ارتقاء و اعتلای کیفی و به روز کردن معلمان و سیستم آموزشی و تجهیز مدارس و نوسازی آن ها (که اغلب فرسوده و غیر استاندارد بوده و بدون نیاز به حوادث طبیعی در حال فروریزی هستند)، باقی نمی‌ماند.
در چنین وضعیتی اکثر مدیران، با تقلیل به نقش یک تدارکات چی صِرف و حتی آچار فرانسه، باید اغلب فکر و وقت خویش را صرف تأمین مالی و رفع مشکلات و نیازهای اولیه ی محیط آموزشی خود بنمایند و این مسئله علاوه بر آن که باعث تغییر و تنزّل شدید معیارها و استانداردهای مدیریتی و استیلای مدیران و معاونین به اصطلاح زِبل و زرنگ و اهل رابطه و زد و بند و مسلط به فنون جذب کمک های مالی و جنسی گردیده است، موجب شده تا بتدریج رهبری و هدایتِ مراکز تعلیم و تربیت از دست چهره های فرهنگی/آموزشی و افراد عمیق و بصیر و فرهیخته به چنگ عناصر سطحی و بی سواد و دلال صفت و عاری از دور اندیشی و فاقد بینش و منشِ فرهنگی/ آموزشی بیافتد و این جماعت نیز با شبیه سازی و تکثیر و تعمیم آداب و عادات و اخلاق خود و طرد و حذف و منزوی ساختن و بی انگیزه کردن افراد آگاه و فرزانه و تشدید انحطاط رهبری سازمانی و دومینوی سِفله پروری، رفته رفته دستگاه تعلیم و تربیت کشور را به مسیر قهقرایی سوق داده و گام به گام بستر پیدایش و گسترش انواع انحطاطِ فرهنگی و زوالِ سرمایه ی اجتماعی و ظهور اقسام فسادهای اخلاقی، مالی و اداری را مهیا و هموار سازند که افزون بر نابودی اهداف و رسالت های خطیر و بنیادین نظام آموزشی، کیان و اعتبار مدرسه، مدیر و معلم و دستگاه تعلیم و تربیت کشور(به عنوان یکی از اساسی ترین و اثربخش ترین مراجع ذی نفوذ اجتماعی، و متولی و متکفل تربیت و پرورش نسل کنونی و آینده)را نیز نزد اولیا و دانش آموزان و جامعه مخدوش و تخریب می نماید … ؛
به عبارتی، در این شرایط بحرانی و در میانۀ دریای طوفانیِ انبوه اَبرچالش های موجود، ما با سپردن سُکان مدیریت و هدایت ناوگان آموزشی خود به افراد دون پایه و تُنک مایه، ناخواسته و نادانسته، آن را گرفتار یک تناقض ماهوی و عملکردی ساخته ایم، زیرا در حالی که به خاطر کسری بودجه و تنگناهای شدید مالی و برای تأمین منابع لازم جهت تحقق اهداف خود ناگزیر از میدان دادن و تن سپردن به عناصری شده ایم که اغلب بجای اُنس با تحقیق و مطالعه و آگاهی از آخرین تحولات و دستاوردها و تکنیک های آموزشی/ مدیریتی، تنها در فنونِ جذب و شمارش پول مهارت دارند و اصولا چنان مغروق در امور اجرایی و تدارکاتی و گرفتار روزمرگی شده اند که دیگر حال و مجالِ به روز کردن خویش را ندارند* و متاسفانه عموما فاقدِ معرفت، درایت و کفایت لازم برای درک، تعقیب و تحققِ اهداف والای فرهنگی/ آموزشی هستند و چه بسا فرایند نیل به این اهداف را لوث و به بیراهه بکشانند و مآلا به ضد خود بدل کنند و به ویژه در غیاب یک ساز و کار نظارتی موثر و کارآمد، برخی از آن ها با تغییر رِیل از اهداف و مصالح جمعی بسوی اغراض و منافع فردی، بتدریج مدیریت را غنیمتی برای حال و آینده خود و بستگان و اطرافیانِ شان، و موقعیتی برای پس انداز و بسطِ شبکه ی روابط شخصی و سکوی پرش به مراتب و مناصب و مواهبِ اداری، اجتماعی و اقتصادی بعدی و آتی خود تلقی نمایند … ، در این صورت بعید می نماید تحت هدایت و رهبری چنین عناصری ساختار و سامانه ی آموزشی قادر به تأمین مصالح عالیه جمعی و پیشبردِ اهداف و آرمان های مورد نظر خود باشد … ، زیرا چنین عناصری، در بهترین حالت، اغلب نه عاشق که کاسب هستند و ذاتا نگرشی اقتصادی، مادی، سطحی، مکانیکی، شعاری و نمایشی به مقوله فرهنگ و آموزش دارند و برخوردشان با افراد صاحبِ اندیشه و اهل مطالعه و تحقیق، اغلب آکنده از ریا و تظاهر و لفاظی و چه بسا توأم با تحقیر و طعن و تمسخر است … و با تسری و تعمیم این نگرش سطحی و مضیق خود به کلیه حوزه های تحت مدیریت خویش و نیز در فرایند گزینش و چینش کادر اجرایی/آموزشی و تربیتی مدارس، سامانه و محیط تعلیم و تربیت و ارکان و اضلاع متناسب و متلازم و متناظر با آن را براساس برداشت ها و انگاشت ها و افق دید و شعاعِ درکِ خویش مهندسی و مدیریت می کنند … ، و از آنجایی که خود را مرکز ثقل و صاحب و خداوندگار مجموعه می پندارند، و برغم برخی ژست های تبلیغی و تزیینی، اما در عمل، تمایل جدی و چندانی به مشورت و مشارکت و تقسیم قدرت و مسئولیت با دیگران ندارند و با بیزاری از نِق و نَقد همکاران متفکر و منتقد، پیوسته سعی در ویرایش محیط و پالایش اطرافیان خود و جایگزینی متخصصان مستقل با مُتملّقان مستحیل و ذوب در مدیریت و استقرار یک مجموعه یکدست و همسو و مطیع و مُنقاد دارند و به ویژه وجود افراد منیع و شخیص را در قلمرو خود بر نمی تابند و آن¬ها را کابوسی تهدید آمیز برای خود تلقی می کنند … ،
شاید یکی از راه ها و معیارهای درکِ ماهیت و میزان عمقِ دانش، بینش، روش، منش و افق فکریِ چنین مدیرانی، تأمل در نحوه تعامل و شیوه مواجهۀ ایشان با ارکان و مؤلفه های نظام تعلیم و تربیت و نهادهای مدنی و مردمی و مکانیزم های نظارتی و کنترلی، از جمله معلمان، شورای دبیران، نماینده معلمان، نهاد خانواده، انجمن اولیا و مربیان، و … ، و نقش و سهم آن ها در چرخه ی نظام آموزشی و اداره و رهبری محیط آموزشگاه باشد که اغلب از برداشت و نگرشی تزیینی- ویترینی و بلکه مزاحم و دست و پا گیر انگاشتن آن ها فراتر نمی رود که تنها به درد ژست ها و مانورهای تبلیغاتی و سخنوری های فانتزی و رمانتیک و کسب مقبولیت و مشروعیت و گرفتن عکس های یادگاری و سلفی می خورند … و معمولا، مگر از سر اجبار و اکراه و اضطرار و اغلب برای سمبل کردن قوانین و مقررات و مصوبات اداری و ستادی، تمایل و اعتقادی به برپایی شورای دبیران و انجمن اولیا و استماع نظرات، پیشنهادات و انتقادات آن ها ندارند زیرا خود را دانای کُل و جامعِ علوم معقول و منقول و بی نیاز از مشورت و خرد جمعی می پندارند و معلمان و اولیای آگاه، شجاع، مُستقل و مُنتقد را مزاحم و موی دماغ مجموعه تحت فرمان خود می انگارند … ، و همکاران فرهنگی نیز که مدت هاست به نمایشی بودن و بیهودگی این جلسات و انتخابات پی برده اند و بارها تبعاتِ مخاطره آمیز انتقادات و پیشنهادات خود و دیگران را تجربه کرده اند و دیگر باور و امید چندانی به تاثیر کلام خویش و تغییر سیاست ها و رویه های حاکم و جاری و بهبود معنادار و واقعی اوضاع ندارند، خود نیز میل و رغبتی به مشارکت در این نمایش¬ها و خیمه شب بازی¬ها و اظهار نظر نشان نمی دهند … ، مگر از سر تکلیف یا تفنن( از جمله دیدار و گپ و گفت و درد دل با همکاران و دوستان سابق و لاحق) … که در آن صورت هم (با علم به روحیات و انتظارات اغلبِ مدیران و نگاه از بالای ایشان به معلمان) ترجیح می دهند بدون ناپرهیزی و در سکوت و سکونِ کامل به فرمایشاتِ حکیمانۀ مدیر و رگبارِ رجزها و دعاوی تکراریِ وی درباره تلاش¬ و ایثارِ بی شائبه¬ی شبانه روزی و کارنامه درخشان و بی بدیلش و این که مدیریت را به وی تکلیف و تحمیل کرده¬اند و او (درحالی که محکم خود را به میز مدیریتش زنجیر کرده است پیوسته بر سر مخاطبانش منت می نهد که) با رد انبوه پیشنهادات بهتر و برتر و برغم تمایل خود و تحمل زیان فراوان و صرفا برای رضای خدا و خلقش این مسئولیت را پذیرفته و ادامه می دهد ولی کسی قدرِ زحمات، از خودگذشتگی و فداکاری¬های وی را نمی داند و …، گوش فرا دهند و چه بسا برخی همکاران ناشکیبا برای ختمِ هر چه سریعتر بساط این میتینگ¬های نمایشی، در سرکوب همکاران معترض و منتقد دیگر خود (با تکرار افسانۀ تراژدیکِ پرومته در زنجیر)، نیز با مدیران همنوایی و همراهی کنند تا با احتراز از حاشیه های دردسر آفرین و طول و تفصیل های ملال آور و بی ثمر، هر چه زودتر نوبت پربارترین بخش جلسات یعنی شام و پذیرایی و سرانجام ختمِ جلسه فرا رسد تا بلکه ایشان نیز(بر سَبیل طعن و طنز)کامِ اندکی از وجوه کمکی به مدرسه(که دایما به نام معلمان از خانواده¬ها ستانده می شود) بر گیرند و سپس سر خویش گیرند و به کار خود اندر شوند تا مبادا در این روزگار سرد و سخت، خِلل و نُقصانی در مسیر آب باریکۀ درآمدِ بخور و نمیرشان رخ نماید … ، چرا که آن ها،درست یا غلط، به این نتیجه رسیده اند که در شرایط موجود، شورای دبیران و نماینده معلمان رسالتی فراتر از ایفای نقشی نمادین و نمایشی در تأیید اجرای مراحل قانونی و رعایتِ مقررات و آیین نامه¬ها و بخش نامه¬های زیبای مصوب اداری و ستادی، توسط مسئولین مدرسه ندارد و نماینده معلمان نیز اغلب کارکردی جز ایفای نقش ماشین امضای چک های صادره و تصمیمات مأخوذه توسط مدیر و صحه گذاردن و مشروعیت بخشیدن به فهرست هزینه ها، صورت جلسات، دستورات و مانورهای تبلیغاتی وی ندارد… (حتی در بسیاری از موارد نماینده معلمان بدون حضور در جلسات واحد آموزشی و بدون دخالت و نظارت در فرایند دریافت ها و پرداخت ها، تنها در روزی که برای کلاس خود به مدرسه می آید مجبورست کلیه صورت جلسات تنظیم شده و چک های صادره را – حتی سفید امضا- به صورت فلّه ای امضا کند و برود …) و متقابلا، نماینده معلمان نیز که به تجربه دریافته است هر گونه توضیح خواستن و مته به خشخاش نهادن و خدایی ناکرده تردید و تعلل در امضا و تاییدِ چشم بسته اسناد و صورتجلسات، چه بسا به خشم و قهر خداوندگاران قوم و احتمالا از دست دادن حُرمت و منزلت و موقعیت پیشین او (و احیانا امتیازات ناشی از آن) و در نهایت حذف یا عزلِ وی منجر شود، چاره ای جز سکوت، تمکین و تاییدِ این سبک و سیاقِ جاری و حاکم و تن دادن به این نقش تزیینی، نمایشی و فرمایشی فراروی خود نمی بیند …
از ین رو باید بینِ دو گزینۀ ساکت شدن و ساقط شدن یکی را برگزیند والا تضمینی نیست که سال دیگر مدرسه به ایشان نیازی داشته باشد … ،
همچنین این مدیران همه چیز دان با مَسخِ نقش و سهمِ انجمنِ اولیاء و خانواده ها(بمثابۀ صاحبان و سهام داران اصلی این عرصه) و تقلیل و تلقی آن ها به عنوانِ یک قُلَّک و باجه خودپرداز بانکی، شایسته ترین افراد برای عضویت در انجمن اولیا را نه با سوادترین که ثروتمندترین و مُتمکِّن و متنفذترین آن ها(برای رتق و فتق امور و موانع مالی/ اداری و تجهیزاتی مدرسه و نیز شخص مدیر و معاونینِ مُقرَّبش ) می دانند و نه افراد آگاه و فرهیخته و صاحبنظر در علوم تربیتی/ آموزشی (که محور اصلی اهداف و وظایف نظام آموزشی را تشکیل می دهد)… و هنگام ثبت نام دانش آموزان خود، حیاتی ترین وظیفه خویش را شناسایی و شکار این غازهای تُخم طلا می دانند و بیشترین همّ و غمّ خویش را معطوف و مصروف به جلبِ نظر و رضایت و بزرگداشتِ این مائده های آسمانی و فرزندانشان(وارثان و ناقلانِ ژن های خوب و خوشبخت) می نمایند … ، و شاید عدم استقبال چنین مدیرانی از نامزدی پدران و مادران فرهنگی- ولو بسیار با سواد و صاحب نظر- در انتخابات انجمن اولیاء از همین جا ناشی شود، چرا که درست است که آن ها صاحب دانش و تجربه در حوزه تعلیم و تربیت هستند، ولی از مَنظر مدیر و متولیان امور، مدرسه به پول نیاز دارد نه ایده و راهکار، زیرا مفروض اولیه آن ها این است که شخص مدیر بیش و پیش از دیگران (لابد در پرتو برخورداری از عِلم لَدُنی و فضایل ذاتی و ژنتیکی)، بر نظریات و ظرایف و دقایقِ آموزشی و تربیتی وقوف دارد و در نتیجه خویشتن را در قامت ژنرالی تجسم می کند که برای تحقق منویات و رهبری داهیانۀ خود، تنها حلقه مفقوده او نه سواد، که ثروت(پول) و قشون(پیاده نظام)و پیروان و مریدانی گوش به فرمان جهتِ حمل کجاوه و ارابه¬ی فرماندهی اوست …، و معمولا اولیای فرهیخته نیز با عِلم به چنین معیارها و انتظاراتی و تن دادن به تقدیرِ تحقیر آمیز خویش مبنی بر سپردن مُقدّرات نظام آموزشی و مهندسی ذهن و روح و روان فرزندانشان به دست صاحبانِ قدرت و ثروت و مِکنت و شوکت اجتماعی- ولو بی سواد- ، خود نیز تمایلی به نامزدی در انتخابات و تقبل نقش و مسئولیت در انجمن نشان نمی دهند …، بر این اساس، چه بسا چنین مدیرانی در صورت احساس نیاز با دخالت آشکار و پنهان و اعمالِ نفوذ و مهندسی در فرایندِ گزینش و چینشِ این افراد و نهادها، سعی در میدان ندادن و حذف و طرد عناصر “غیر مفید، نامطلوب و نا همسو ” و برکشیدن کاراکترهای مطمئن و مطلوب بنمایند … ،
یعنی در عصر دانش بنیاد و در روزگار سیطره ی روزافزون سازمان های مردم نهاد و گسترش شتابان شرکت های استارت آپی،، چنین مدیران بازمانده از عصر حجر، با نگرشی سُنتی، سطحی، مکانیکی و مضیق به عرصۀ فرهنگ، توسعه و مدیریت، کمافی السابق از دریچه سخت افزاری به مشکلات و موانع می نگرند و همچنان نه دانش و ایده و ابتکار، که، صرفا پول را حل المسائل و مشکل گشای خود می پندارند … و بدین گونه در چنین فضای مسموم و بیماری، نظام آموزشی آفت خورده ما با ابتلا به وضعیتی پارادوکسیکال ( بین اهداف و روش ها ) ، ضمن سرکوب و قلع و قمع و دفع و حذفِ نیروهای فرهیخته، فهیم و عمیق، عجالتا تا اطلاع ثانوی رسالت و مسئولیت اصلی خود را نه تربیت و پرورش و تشویق افرادِ مُتفکر، مُستقل و مُنتقد که مهار و مبارزه با آن ها و تعلیم و ترویجِ سکون و سکوت و سرسپردگی قرار داده است … ، و به ویژه حلقه های این دومینوی افول و انحطاط، با ورود گام به گام به فاز و فرایندِ “همجوشی، همپوشی و هم افزایی”، هنگامی کاملتر و دامنه دارتر می شود که برخی از این مدیران و مجریان نزدیک بین و سطحی نگر(و چه بسا جاه طلب، متظاهر و متلون)، در پرتو شبکۀ روابط اندوختۀ خود و اثبات ارادت و اطاعت نسبت به مقامات فوق (زیرا برغم غُرش برای زیردستان، ید طولایی در کُرنش در قبال فرادستان دارند) و طی کردن سریع پله های ترقی، وارد مراتب و مناصبِ اداری و ستادی بالاتر و اشغال جایگاه های حساس¬تر می شوند و با استیلا و چنبره بر پست های کلیدی، بتدریج سکانِ رهبری و هدایتِ ناوگانِ تعلیم و تربیت را بر عهده می گیرند … ، و شاید یکی از اسرارِ قفل شدن مراکز تصمیم سازی و تصمیم گیری و ناکارآمدی و در جا زدن حوزه های ستادی و اداری در یک دورِ باطلِ عقیم و تکراری و گسل و گسستِ عمیق و ژرف بین نیروهای صف و ستاد و عدم پیشرفت امور و گسترش و تعمیق انبوه چالش های جامعه هم همین باشد، و همانگونه که کارنامه مدیریتی چند دهه ی گذشته ایشان نشان می دهد، در ظِلِّ مدیریت این تیپ افراد و در ذیل این سبک و سیاقِ مدیریتی نه تنها امیدی به کاهش چالش¬های موجود و بهبود و اصلاح امور نیست که باید هر روز شاهد تعمیق و تشدیدِ بحران¬ها و چه بسا بروز اعتراضات روزافزون و شاید هم اغتشاشات و انفجارات اجتماعی ناخواسته و سوق یافتن مداوم کشور و جامعه به سمت و سوی مخاطرات و مهلکه¬های عظیم و ویرانگر بود … ، یادمان باشد که به گواه انبوهِ تجارب تاریخی، تمدن¬ها و ملت¬های گذشته زمانی وارد چرخۀ زوال و انحطاط شدند که کارهای بزرگ را به آدم-های کوچک سپردند و آدم¬های بزرگ را به کارهای کوچک گماردند … ،
شاید در بادی امر چنان بنماید که نگارنده در تقریر و تنقید خود، دچار افراط و مبالغه و سیاه نمایی شده است(و کاش چنین باشد)، اما، نظر به اوضاع اسفناک و پریشان نظام آموزشی و بلکه سایر ساحت¬های اداری و عرصه¬های جمعی و عمومی و تعمیق و تشدیدِ انبوه چالش¬های رو به تزاید جامعه، متاسفانه چنین می نماید که صرف¬نظر از معدودی افراد کم اثرکه دیر یا زود مجبور به حذف و طرد و یا جذب و حل و انطباق با جریان و موج حاکم خواهند بود، در مجموع این قسم و این جنس از مدیران در پرتو ربودن و اشغال مناصب مدیریتی و کلیدی و پاس¬کاری هماهنگ و مداومِ آن در یک دایرۀ تنگ و تاریک و بسته بین دوستان، اقوام، اَذناب و هم جنسان خود، کمابیش بر مُقدّرات کل کشور و جامعه استیلا یافته¬اند و با ورود به فازِ منحوسِ “همجویی و همسویی” و ایجادِ چرخۀ شوم و مخربِ “همجوشی، همپوشی و هم افزایی” و سیستماتیک کردن فساد و سوء مدیریت … و سرکوب و منزوی و مستحیل کردن افراد غیر خودی، ناهمسو و غیرهمجنس و مآلا تکمیلِ حلقه¬های انحطاط و تقویت و تشدید و تسریع فرایند و دومینوی زوال، و ایجاد سونامی بی کفایتی، ناکارآمدی و تباهی…، جامعه را وارد مرحلۀ خود ویرانگری و فروپاشی کرده¬اند و به سادگی هم حاضر به ترک و وداع با غنایم و مناصب و پُست¬های اشغال کرده نیستند … ؛
از این رو، در کنار ضرورت و فوریتِ تجدید نظر در ساز و کار و چرخۀ معیوب و مخرب فوق و میدان ندادن به چنین عناصری و خلع ید از متملّقان و متظاهرانِ سوداگر و کاسب پیشه و سپردن راهبری آموزشی به متخصصان صادق، صالح و عاشق پیشه، تأمین نیازهای اولیه سامانه آموزشی و زیر ساخت های ضروری و اساسی آن و پایان دادن به سریال تکراری و تراژدیکِ کسری بودجه(همزمان با اصلاحات ساختاری و بهینه سازی فرایندِ مدیریت منابع و افزایشِ بهره وری، کارآمدی و اثربخشی) امری بدیهی می نماید… ،
البته انصاف و واقع بینی حکم می کند که همه مدیران را در یک سطح و صف قرار ندهیم و با یک چوب نرانیم … زیرا کمابیش می دانیم که بسیاری از مدیران در اداره مدارس خود با چه مشکلات و فشارهای سنگین و طاقت فرسایی روبرو هستند و در این وانفسای کسری دائمی و فزاینده بودجه چگونه باید برای جبرانِ جهل و غفلت اصحاب تصمیم سازی و تصمیم گیری وکوتاهی متولیان برنامه نویسی و بودجه ریزی، شخصیت، حیثیت، اعصاب و روانِ خویش را صرف و خرجِ رویارویی با اولیا و خانواده ها برای گذران و تمشیت امور عادی و روزمره مجموعه خود نمایند و توأمان آماجِ لعن و نفرین و ملامت و توبیخ هم اولیا و هم اداره و مدیران بالادستی خود قرار گیرند که با تبدیل کردن آن ها به آچار فرانسه و تنزل منزلت ایشان به مقام یک پادو و تدارکات چی صِرف و رها کردن و تنها نهادن آن ها در قبال کوه مشکلات و اعتراضات، ایفای نقش پلیس و مجری بد را بر عهده ایشان نهاده اند و بدون هیچ حمایت موثر و سازنده ای، تنها در پیروزی ها و دستاوردها با ایشان سهیم و شریک می شوند … و سزاوار است که در مقال دیگری به مصائب و آلام ایشان هم پرداخته گردد… ؛
*… البته گرچه آنها کمابیش خود را مستغنی از مطالعه و به روز شدن می دانند و یا حال و مجالِ آن را ندارند ، اما، به موازات پوست اندازی جامعه و تغییر و تحول سپهر ارزشی فضای عمومی در گذار تدریجی از عنوان قدیمی و سنتی “حاج آقا” به عناوین جدید و دهان پر کنی چون “دکتر”، اگر فرصت بیابند به تحصیل و ارتقا مدرک خود مبادرت می ورزند (البته به هزینه دولت و ملت و در اوقات اداری، و گاهی هم با توسل به انواع رانت و رابطه و دور زدن قوانین و مقررات و چه بسا تشبّث به تقلّب و جعل مدرک و کلاه گذاشتن بر سر دولت و ملت)، تا مبادا از تحولات جاری و عناوین مطنطن روز و تظاهر و تفاخر بدان¬ها باز مانند … آخر دون شأن ایشان است که مجهز به آخرین عناوین و امتیازات مورد نیاز و مدرن نباشند … ؛ بر همین اساس، شما بندرت ممکن است در بین عناصر اجرایی، اداری و ستادی کسی را بیابی که هنگام پر کردن فرم¬های ارزشیابی، رزومه کاری اش مشحون از امتیازات مورد نیاز اداری و مملوّ از ضمن خدمت¬ها و تشویق نامه ها و تالیفات و تحقیقات و ابتکارها و ایده های کارشناسی نباشد و حداکثر امتیاز ممکن را بدست نیاورده باشد (عموما مقالات و ایده¬های کلیشه¬ای، تکراری، بیحاصل و کپی پیست شده که معمولا نه کسی – و چه بسا حتی خودشان هم- آن¬ها را نمی خوانند و نه سودی دارند و نه به کاری می آیند جز اتلاف نیرو و زمان و منابع و کاغذ و پرینتر… و سرانجام بایگانی و نهایتا هدایت بسوی سطل¬های زباله) … و شاید هم راز درماندگی و استیصال نظام اداری و ستادی ما یکی هم همین باشد که نمی داند بین این همه طرح¬ها و ایده¬های ابتکاری کدامین را باید برگزیند و بکار بندد! … ، چندان که گویا اغلب ایشان در مناصب اجرایی و اداری و ستادی، در طول سال مشغله و دغدغه ای جز تلاش و تکاپو برای تدارک مدارک مورد نیاز جهتِ پُرکردن رزومه و پرونده خویش و تکمیل کلکسیونِ امتیازات لازم برای پرکردن ستون¬های فرم¬های ارزشیابی با انگیزۀ افزایش حقوق و مزایا و نیل به مراتب و مناصبِ اداری بالاتر ندارند و با عنایت به آفاتی چون ایدئولوژی کارمندی مبنی برتقدم منافع و امورات شخصی بر مصالح و مسائل جمعی و عمومی و عدم بهره¬وری و اثربخشی که دامنگیر سیستم¬های بیمار و ناکارآمد به ویژه در جوامع نفتی و رانتی و غیر شفاف و غیر پاسخگو است، در انتها اگر حال و مجالی بود، نیم نگاهی هم به وظایف اصلی و مقرّر سازمانی و تکریم ارباب رجوع خواهند افکند که البته این لطف و اهتمام و فداکاری ایشان با پرداختِ اضافه کار ماهیانه(که دیگر جزو بدیهی و لاینفکِ حقوق ایشان شده است)جبران خواهد شد … ؛

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی