امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۳۸ بعد از ظهر

سایز متن   /

 

آرزو وقتی دوان دوان به ایستگاه ترم رسید مثل این‌که خط پایان مسابقه‌ای را فتح کرده‌باشد، دست‌ها و سر را عقب داد و سرعت‌اش را کم و کم‌تر کرد تا به ستونی میله‌ای رسید و آن را چسبید تا نفسی تازه کند و از ترس این که باد شدیدی که می‌وزید، عرقش را خشک کند و او را سرمازده، گوشه ایستگاه پناه گرفت و به آسمان نگاه کرد که کبود بود و به یاد آورد آن روز هم وقتی از در فرعی دانشگاه بیرون آمده‌بود، آسمان خاکستری بود و جا به جا کبود می‌شد و وقتی اولین قطره باران به بینی‌اش خورد، سرش پایین آمد، دو چشمش لوچ شد که خیسی نوک بینی‌اش را ببیند و بعد بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و بینی‌اش را محکم در دست گرفت و با دهان باز اطراف را پایید تا کسی را که شکارش کرده‌است پیدا کند و شرمنده رویش را پایین بی‌اندازد و فکر کند که چه احمق مضحکی شده‌است‌. البته رهگذری در آن خیابان تنگ نبود و بی‌درنگ به آینه بغل ماشینی که در دم از کنارش رد شده‌بود نگاهی انداخت که داخل، تیره و مبهم بود و چیزی پیدا نکرد و فوری سرش را چرخاند و خانه‌های اطراف را پایید تا آن‌جا شکارچی را کشف کند. در نهایت رضایت داد و بینی‌اش را رها کرد و همان وقت به خودش قول داد دیگر از این مسخره‌بازی‌های کودکانه درنیاورد؛ حالا دیگر دانشجو شده‌است.

به چهارراه که رسید چراغ قرمز بود. ایستاد و به شلوغی خیابان و به همهمه پیاده‌رو نگاه کرد. رهگذران به خیابان که می‌رسیدند نگاهی به منتظران پشت چراغ می‌انداختند و گاهی هم نمی‌انداختند و به راه‌شان ادامه می‌دادند و راننده‌ها که همین‌طور بوق می‌زدند، چهارراه را رد نکرده، سرعت را کم می‌کردند و باز بوق می‌زدند؛ البته این بار کوتاه‌تر، که اگر بخت‌شان یار بود و مسافری به تورشان می‌خورد، جلوتر همان وسط خیابان می‌ایستادند تا مسافر برسد و ماشین پشت سر بود که حالا دستش را گذاشته‌بود روی بوق و رها نمی‌کرد. آرزو نگاهش بین یک تاکسی و مسافری که بی‌عجله و سلانه‌سلانه به سمت آن می‌رفت تاب می‌خورد و فکر کرد چه آدم بی‌ملاحظه‌ای‌ست که این‌قدر آهسته قدم برمی‌دارد و در آن سیاهی و تراکم داخل ماشین به دنبال آینه جلو و چشم‌ها و صورت راننده بود تا حرصش را ببیند و البته چیزی معلوم نبود و در خیالش سرِ راننده را دید که از غیظ به چپ و راست می‌رود و باز فکر کرد ملت پیاده چه بی‌ملاحظه‌اند. بعد که داشت به ساختمان‌های روبه‌رو نگاه می‌کرد و آدم‌ها را فله فله روی هم توی آپارتمان‌های چندین و چند طبقه می‌دید، نگاهش افتاد به بنفشه که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده‌بود. چشمش را داشت برمی‌داشت که سر بنفشه چرخید و ته نگاه آرزو افتاد توی نگاه بنفشه و سرش که داشت می‌رفت، رفت و دوباره برگشت که بنفشه نزدیک‌تر شد.

– سلام.

– سلام. خوبی؟

– چه می‌کنی؟ چه خبر؟

– خبری نیست. تو چه خبر؟

– بی‌خبر… از دانشگاه میای؟

– آره. کلاسام تموم شد.

– می‌ری خونه؟… چراغ سبز شد، بریم.

خیابان پر شد از رهگذر پیاده؛ آرزو فکر کرد آن وسط که تراکم زیاد می‌شود طبق قانون حرکت براونی- رابرت براون همان گیاه‌شناس اسکاتلندی است که حرکت تصادفی ذرات غوطه‌ور در سیال را کشف کرد. ما هم همین حالا با یک تلیک در اینترنت با او آشنا شدیم- و عطف به قوانین ریاضی، احتمال برخورد دو جسم به یکدیگر به نسبت تراکم بالا می‌رود و جواب داد:

– آره دیگه می‌رم خونه. تو هم می‌ری خونه؟

– نه، من می‌رم فرانسه…

آرزو سرش مثل برق به سمت بنفشه چرخید و هم‌زمان دستش که گوشه بند و بدنه کیف، گیر کرده‌بود تا شانه روی بند سرید و گفت:

– می‌ری فرانسه؟

سر بنفشه به آسمان که رفت، از قضا یک قطره باران در دهانش ریخت، قهقهه‌کنان و جویده گفت:

– نه، کلاس فرانسه… همون دور و بر خونه‌مونه…

– اِ… چه خوب… کجاست؟

– طرفای میرداماد…

– ایول…

سنگینی سکوتی که بین‌شان برقرارشده‌بود، سر آرزو را به پایین انداخت. با بند کیفش ور می‌رفت و در ذهنش به در و دیوار می‌زد تا چیزی برای گفتن پیدا کند و تنها چیزی که در سرش می‌چرخید کلمه «فرانسه» بود و فکر این که حتی انگلیسی را هم درست بلد نیست و بعد از تمام این مشت‌بازی‌ها به سیاق همیشگی گفت:

– همه چی خوبه؟

– اوهوم… چند واحد داری؟

– هیجده واحد. تو چی؟

– منم هیژده واحد. دیگه دادن دیگه. فکر کنم به همه همین حدودای هیژده واحدو دادن. تاریخ اسلام با این اکرمی کلاس داری؟

– آره با اکرمی دارم.

– امروز سر کلاسش بودی؟

– آره بودم، دیدمت با بچه‌ها. چه طور؟

– کجا بودی پس؟ ندیدمت اصن.

– اون جلو نشسته‌بودم.

باران دیگر گرفته‌بود و مردم سرهاشان را پایین‌تر انداخته‌بودند و یا چتر باز کرده‌بودند و سرعت‌شان را زیادتر.

– بابا… بچه خرخون… حالا در کونشو دیدی؟

آرزو اول نخواسته‌بود نگاه کند. یک بار به چشمش خورده‌بود و دیگر نمی‌خواست بخورد. اما زیاد بود؛ به اندازه یک کف دست، رنگ قرمز مالیده شده‌بود پشت شلوارش و هر بار که چشمش به قرمزی می‌افتاد احساس شرمی نگاهش را دور می‌کرد و استاد را تصور می‌کرد که روی یک صندلی چوبی که یک قسمتش رنگ‌مالی شده‌است، نشسته و تا استاد از روی صندلی بلند شود از خودش می‌پرسید: «یعنی کسی ندیده که بگه؟» و کمی احساس گرما می‌کرد و انگار خون گاه به گاه می‌دوید به کله‌اش و آرزو به بهانه این که به آسمانِ ازپنجره‌معلوم، نگاهی کند، نگاهی به چند نفر آن‌طرف‌تر کرد و چشم‌هاشان را دزدکی دید زد و خواست بفهمد که کجا را نگاه می‌کنند آخر. اما اولی که عینکی بود و دسته عینک دقیقاً روی چشمش، و بعدی را هم تا آمد ببیند دیگر احساس کرد زیادی به آن طرف نگاه کرده‌است و برگشت و نگاهی دوباره به قرمزی کرد و البته درس هنوز همان بود که می‌دانست. آرزو سرش را پایین انداخت و انگار کسی به او گفته‌باشد پشت شلوارِ تو است که قرمز است، خون به سرش دوید و یک آن چیزی از روی گونه‌هاش بخار شد به هوا رفت و جاش گل انداخت، خندید و گفت:

– آره دیدم.

«یه کم مونده‌بود قهوه‌ای بشه.» بنفشه این را گفت و زد زیر خنده. آرزو بند کیف را روی دوشش جابه‌جا کرد و نگران این بود که مردم بشنوند چه می‌گویند و سرش را پایین انداخته‌بود و دلش نمی‌خواست بالا بیاورد که بنفشه قرمزیِ احتمالیِ صورتش را ببیند و خنده مصنوعی‌اش را و حالا چشم‌هاش کفش‌هاش را می‌دید که یکی در میان می‌رفتند و می‌آمدند.

بنفشه قهقهه‌ای زد و گفت:

– بدبخت بینوا… خوبه حالا زن نبود وگرنه سوژه‌ش کرده‌بودن… همین الآنشم سوژه شده. اگه بدونی اون ته چه خبر بود… صداش نمی‌اومد؟… کثافت عوضی… بی‌شرف بی‌پدر و مادر… وایسا ببینم… مرتیکه آشغال…

آرزو وا رفت و چشمش حرکت جسم سیاهی را به سمت عقب گرفت و سرش را از روی تعجب بلند کرد و دید که بنفشه نیست و به سمت صدا چرخید که هنوز فحش می‌داد و بنفشه را دید که از فرط عصبانیت وحشی شده‌است و دارد با قدم‌های بلند به سمت چند پسر که کمی آن‌طرف‌تر وسط پیاده‌رو روشان را به سمت او چرخانده‌بودند می‌رود؛ به‌شان که رسید یک سیلی توی صورت یکی‌شان زد و فریادش دیگر در خیابان بیشتر می‌پیچید که همه ساکت شده‌بودند از ماجرا سر در بیاورند:

– مگه خواهر و مادر نداری بی‌شرف عوضی… حقته از وسط جرت بدم شهرستانی بی‌سر و پا…

چند نفر از آقایان رهگذر و یک خانم ایستادند به تماشا و مغازه‌دارهایی که روی چهارپایه‌هاشان نشسته‌بودند حالا بلند شده‌بودند و خرامان خرامان به وسط معرکه نزدیک می‌شدند. آرزو به سمت بنفشه رفت و دستش را گرفت و آرام گفت: «چی شد؟… حالا ولش کن.» که یکی از پسرها آمد چیزی بگوید که یکی از خرامانیان آمد به شانه‌اش زد و هلش داد: «مگه خودت خوار مادر نداری؟… برو شر بخوابه عمو…» و آرزو از ذهنش گذشت که عبور رهگذران از خیابانی که چراغ راهنما دارد می‌تواند مشمول قانون حرکت براونی نباشد (قانون اول: هر چیزی را که به شما می‌گویند باور نکنید.) که پسر کمی به عقب افتاد و بعد چندتایی گرفتند و رفتند و آقا هم که غائله را ختم داده‌بود نگاهی به بنفشه کرد و همان‌طور که قهرمانانه به سمت چهارپایه‌اش برمی‌گشت و آرام باد دماغش را خالی می‌کرد و برای ملت تأسف می‌خورد، دستش را از پهلو آرام پرواز داد و گفت: «برو آبجی برو… با این پاپتیا که نباید دهن به دهن بشی…»

آرزو که بازوی بنفشه را گرفته‌بود به سمت جلو کشیدش و با هم به راه افتادند.

– چی شد یه دفعه؟

– هیچی بابا… بی‌ننه بابای شهرستانی…

تا چند دقیقه دیگر فقط صدای گاز و بوق ماشین‌ها و موتورها بود و همهمه مردمی که نزدیک و دور می‌شدند و آرزو به این فکر می‌کرد که حرکت در پیاده‌رو می‌تواند مشمول قانون حرکت براونی باشد. (قانون دوم: هر چیزی را که به شما می‌گویند باور نکنید؛ حتی اگر آن چیز «هر چیزی را که به شما می‌گویند باور نکنید» باشد.)

یک خیابان را رد کردند و به بعدی نرسیدند که آرزو دوباره بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و گفت: «چه پسرای علافی تو کوچه خیابونا ولواَن… کار ندارن انگار… حالا خودتو ناراحت نکن…» می‌خواست چیزی اضافه کند که نیامد و دستش به سمت جیب مانتو رفت و به جیب‌های مورب شلوار آقایی که همان موقع از کنارش رد شده‌بود نگاهی انداخت و فکر کرد چرا جیب یک مانتو باید عمودی باشد و همان موقع به خودش قول داد دفعه بعدی که بخواهد مانتو بخرد به حتم این نکته را به عنوان یکی از نکات اصلی در نظر بگیرد. نگاهی به یکی از تابلوهای مغازه‌های کناری انداخت و یک دفعه به سمت بنفشه برگشت: «البته من خودم تهرانی‌اَما، ولی شهرستانی رو نباید می‌گفتی… هر شهرستانی که کثیف و بی‌ادب نیست…»

بنفشه نگاهی به آرزو انداخت و بعد از چند ثانیه دهانش را که باز مانده‌بود، بازتر کرد و گفت: «حالا ولش کن… داشتیم راجع به چی صحبت می‌کردیم؟ آهان، درِ کون اکرمی…» که به خنده افتاد و دیگر به میدان اصلی رسیده‌بودند و پرسید: «کدوم سمت می‌ری؟ خونه‌تون کجاست؟»

آرزو به اندازه یک نیش‌ترمز مکث کرد و جواب داد: «پارک‌وی» و سیل خون بود که گردن به بالایش را گرفت. هوا آن قدرها هم گرم نبود که هفته اول مهر بود، ولی آرزو حرکت هوای گرم را روی صورتش احساس می‌کرد و عرقی که پیشانی‌اش را می‌پوشاند و یک قطره عرق که از زیربغلش افتاد و یخ کرد.

– اوکی… پس هم‌مسیریم…

نیش‌ترمز اول که نگرفته‌بود و این ضربه دوم شدیدتر بود. تمام چیزهایی که آرزو در اطراف‌اش می‌دید، در چشم‌به‌هم‌زدنی ذوب شد و ریخت. دنیا جیک نمی‌زد. آرزو موقعیت جغرافیایی‌اش را از دست داده‌بود. احساس می‌کرد گم شده‌است. انگشتش را روی بینی سراند و زمین را التماس‌کنان به امید این که سوراخی در آن باز شود، نگاه کرد که چشمش کلمه بزرگ قرمز رنگ «شهر کتاب» را آن سوی خیابان گرفت و گفت: «قبلش می‌خواستم برم این کتابفروشی نگاهی به کتابا بندازم…»

آرزو به خودش که آمد بنفشه نبود و به کل یادش نمی‌آمد چه طور خداحافظی کرده‌است. دست‌های مشت‌شده‌اش را داخل جیب‌های عمودی مانتو فرو برد و مچ‌هایش که تاب برداشت، دید مانتواش در میانه دو جیب، بین دو دکمه، دهان باز کرده و حساب کرد دقیقاً روی زیپ شلوارش است که دست‌ها را از جیب‌ بیرون کشید و یکی به سمت بند کیف روی شانه رفت و دیگری را نمی‌دانست چه کند که باز در جیب فرو بردش و حساب کرد یک دست، چاک بین دو دکمه را باز نگه نمی‌دارد. به سمت شهر کتاب به راه افتاد و اما وسط راه نگاهی به پشت سر انداخت که بنفشه را دید بزند. چشمش پی یک کوله رنگین‌کمانی بود که یک عروسک خرسی پشتش تاب بخورد. البته بنفشه قدبلند هم بود و از بقیه روسری و مقنعه‌به‌سرها یک سر و گردن بالاتر بود، مثل بهرامی که چند روز از مهر گذشته، به کلاس‌شان آمده‌بود و می‌گفت که ونک زندگی می‌کردند و پدرش که ورشکست شد، مجبور شدند بیایند نازی‌آباد و خواهرش که مقیم آلمان بود، داشت کارهایش را می‌کرد برود آلمان که آرزو درآمد بگوید نازی‌آباد را آلمانی‌ها ساختند، اما کلام جفت و جور نشد و اصلاً بهرامی نشسته هم بود باز خیلی بلند به نظرش می‌رسید. البته ونک با پارک‌وی به لحاظ واج‌آرایی تشابهاتی داشت و پارک‌وی را از کجایش درآورده‌بود و اصلاً کجای تهران است و فکر می‌کرد جای باکلاسی است؛ ونک هم آن زمان برایش یک جای دور بود در پای کوه‌های شمال تهران. سرش که به زمین افتاد، بهرامی غیب شد و فکر کرد حالا بچه‌های دانشگاه را چه کند؟ چند بار هم بنفشه آمد و گفت «شهرستانی» که سرش پایین می‌افتاد و چشم‌هاش بسته می‌شد و سرش به یک سمت پرتاب می‌شد و دوباره به پایین می‌افتاد. البته استان مازندران از بعضی از استان‌ها بهتر بود، اما از خیلی از استان‌ها بدتر بود؛ حتی از گیلان. ایمانی بغل‌دستی‌اش آرام درآمد که «گیلان از مازندران بهتر است» و آرزو گرفت و گفت: «کی گفته؟ مازندران از گیلان بهتره، بزرگ‌تره…» و البته یک جایی در ذهنش وقتی که نمی‌دانست کِی، جا افتاده‌بود برایش که گیلان از مازندران سرسبزتر است و اما کل‌کل بود و نمی‌خواست کم بیاورد و بهتر است بگوییم نمی‌خواست باور کند که ایمانی گفت برویم از خانم خمسه بپرسیم و آرزو با این که در شکستش شک نداشت، به روی خود نیاورد، بلند شد و گفت: «بیا بریم همین الآن بپرسیم» که رفتند کنار میز معلم و معلم جغرافیا خانم تپلی بود با مقنعه چانه‌دار که اول به چشم‌های قهوه‌ای آرزو نگاهی کرد و بعد سرش بالاتر رفت و چشم‌های آبی ایمانی را براندازی کرد و باز پایین آمد و گفت: «البته فرقی نمی‌کنه، هر استانی ویژگی‌های خودشو داره، اما… خب… آره… گیلان… بهتره… به لحاظ جغرافیایی و خاک و آب و …» و دیگر آرزو نشنید و وقتی برمی‌گشتند سر میزشان اخم کرده‌بود و قلبش تندتر می‌زد و لب‌هاش جمع شده‌بود و همان زمان که آرام زمزمه می‌کرد: «نخیرم…»، یک صورت بود در ذهنش و یک ارتفاع؛ که ایمانی بور بود، قدبلند هم بود و سفید عین برف.

آرزو نفهمید چه‌طور به ایستگاه نازی‌آباد رسیده‌بود و هر چه قدر فاصله‌اش به خانه نزدیک‌تر می‌شد، زمین و آسمان را بیش‌تر به فحش می‌گرفت. از همان شب بود که در خانه از هر فرصتی استفاده می‌کرد و لعنت می‌فرستاد به نازی‌های نژادپرست آلمانی که نازآباد را کردند نازی‌آباد و نازآباد هم از بخت بد به قاجار بی‌کفایت می‌رسید و کشتارگاه قدیم را به سر همه می‌زد و جنوب تهران را و این‌که این چه وضع محله است که پسرهاش همیشه پلاس‌اند دور میدان و زاغ‌سیاه هر دختری را چوب می‌زنند و در دانشگاه هم هر وقت حرف خانه و محله می‌شد یا بحث را عوض می‌کرد یا بلند می‌شد به بهانه‌ای می‌رفت و در کل کم‌تر با این و آن بود.

حالا دیگر این فکرها چه فایده دارد؟ آرزو الآن در فرانسه است. شب است و باد شدیدی شاخه‌های درخت‌های باغچه را می‌کشد و از بین دیوار خانه و دیوار همسایه زوزه‌کشان رد می‌شود و گاهی هم به پنجره می‌زند. آرزو روی تخت دراز کشیده‌است و به سقف سفید اتاق نگاه می‌کند که سایه سیاه بلندی‌های آن، سفیدی پستی‌هایش را پوشانده و زمینه را خاکستری کرده‌است. همین چند دقیقه پیش از یکی از دورهمی‌های دانشگاه برگشته‌است و کوله‌اش را به کناری انداخته و خودش را روی تخت و یک نقطه سیاه سقف را به چشم گرفته و جنب نمی‌خورد. بهرامی و ایمانی و بنفشه و پاریس‌نشینی که در دورهمی با او به گپ و گفت نشسته‌بود، در ذهنش می‌چرخند و فکر می‌کند پاریسی‌ها مثل قد بلند بنفشه و بهرامی یک سر و گردن از باقی فرانسه بلندترند و مثل ایمانی، سفید و بور و چشم‌آبی هستند و جدیدترین فیلم‌های آمریکایی را با زبان اصلی در سینماهاشان می‌بینند و انقلاب کبیر را مگر همین پاریسی‌ها شروع نکردند و اما آن پایتخت‌نشین‌ها خاکی هستند و اصلاً چرا بقیه فکر می‌کنند آن‌ها خودشان را می‌گیرند که همه را آلیس امشب گفته‌بود و آرزو هم به شکل اغراق‌آمیزی سرش را به نشان تأیید تکان می‌داد و لیوانی را میان انگشتانش مدام می‌چرخاند و می‌خندید که می‌دانم چه می‌گویی و درآمد که ما هم در تهران همین وضعیت را داریم، ما خیلی خاکی هستیم و برای این مملکت چه‌ها که نکردیم، ستارخان و باقرخان را ما به تهران کشیدیم و مجلس را ما که به توپ نبستیم، چرا بقیه فکر می‌کنند ما دماغ‌مان سربالاست؟ ما خیلی خاکی هستیم. ما هم مثل شما جدیدترین فیلم‌های سینمای ایران را در پایتخت می‌بینیم که قطعش کرد که راستی شما در عراق چه کار می‌کنید؟

برقی آرزو را گرفت و در دم عرقی سرد تنش را پوشاند. پاییز بود و هوا آن قدر سرد نبود که آرزو احساس سرما کند. سرش را پایین انداخت و چشمش روی لیوانی که حالا میان انگشتانش ثابت شده‌بود، گیر کرد. سکوت سنگین بود و اما آرزو در ذهنش نیاز به زمان داشت که به یادش بیاید در قعر تاریخ بین فرانسه و ایران و فرانسه و جهان چه گذشته‌است تا چشم را در برابر چشم و دندان را در برابر دندان بگذارد. چیزهای مبهمی به ذهنش آمد و حالا این نقشه جغرافیا بود که از چند جا جر خورده‌بود و روی یک صفحه پهن شده‌بود و مثل موم بی‌شکل بود و آرزو دوستان تونسی و الجزایری‌اش را می‌دید که کوچک شده‌اند و در زاویه شمال شرق آفریقا گیر کرده‌اند و همان موقع شک کرد آیا تونس و الجزایر اصلاً در آفریقا هستند و در بین تمام این کلنجارها نمی‌دانست سرش را به شرق بچرخاند یا به غرب تا ایران را روی نقشه پیدا کند؛ اما سرآخر بر حسب نوعی غریزه به شرق برگرداند و چند نقطه کوچک هم در ذهنش سوسو می‌زدند ولی نمی‌دانست آن‌ها را کجای نقشه جغرافیایی بگذارد و آرزو فقط جایی شنیده‌بود که فرانسه هنوز مستعمره دارد. دوباره به صورت آلیس نگاه کرد. تنها چیزی که می‌دید چشم‌های خیلی آبی‌اش بود و قد بلندش و فکر کرد ما هم در ایران سفید عین برف داریم مگر ایمانی سفید نبود عین برف.

برنامه تمام نشده‌بود که آرزو از در دانشکده بیرون آمد و نگاهی به آسمان کرد که تیره بود و جا به جا کبود می‌شد و وقتی اولین قطره باران به بینی‌اش خورد، سرش پایین آمد، دو چشمش لوچ شد که خیسی نوک بینی‌اش را ببیند و بعد با یک دست بند کوله‌اش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و با دست دیگر بینی‌اش را محکم در دست گرفت و با دهان باز اطراف را پایید تا کسی را که شکارش کرده‌است، پیدا کند و شرمنده رویش را پایین بی‌اندازد و فکر کند که چه احمق مضحکی شده‌است. البته رهگذری در آن فضای وسیع نبود و بی‌درنگ به آینه بغل ماشینی که در دم از کنارش رد شده‌بود نگاهی انداخت که داخل، تیره و مبهم بود و چیزی پیدا نکرد و فوری سرش را به عقب چرخاند و به ساختمان دانشکده نگاهی انداخت تا شکارچی را کشف کند که فکر کرد چه‌طور ممکن است کسی از پشت، لوچی چشم‌هاش را دیده‌باشد. در نهایت رضایت داد و بینی‌اش را رها کرد و همان وقت به خودش قول داد تاریخ ایران و جهان را خوب بخواند تا در چنین مکالمه‌هایی کم نیاورد.

کمی که رفت، همهمه مبهمی از خنده از بین درخت‌های تاریک و پرپشت روبه‌روی دانشکده سرش را به عقب چرخاند. ترس برش داشت که فقط طرح تیره و مبهم سبز و قهوه‌ای درختان نزدیک را می‌دید و تصور می‌کرد هر آن ممکن است کسی با چهره‌ای دریده و تفنگِ ساچمه‌ای‌به‌دست از میان تاریکی ظاهر شود. خنده‌ها دیگر ریشخند می‌زدند و صداشان کم و زیاد می‌شد. آرزو باز به درخت‌ها نگاه کرد و دنبال حرکتی بود که چشمش را با خود بکشد و ترسش را به اوج برساند که شروع به دویدن کرد و خنده‌ها همین طور مضحک‌تر می‌شدند و آرزو زهره این را نداشت که یک بار دیگر به عمق درخت‌های تاریک نگاه کند و تا خود ایستگاه ترم بدون توقف دوید.

به خانه که رسید کوله‌اش را یک طرف انداخت و روی تخت ولو شد و حالا به نقطه سیاهی روی سقف خیره‌شده‌است و دارد فکر می‌کند چه طور می‌شود طبق قوانین علمی و اجتماعی، همهمه‌ مضحکی از خنده از بین درخت‌های تاریک در آن موقع شب به گوش برسد و تنها چیزی که به ذهنش می‌رسد این است که حتماً باد بوده که آن خنده‌های مسخره را از معلوم‌نیست‌کجا به گوشش رسانده‌است و آرزو از بس به یک نقطه خیره مانده‌است، چشمش تاب می‌خورد و می‌خورد تا بسته ‌می‌شود و خوابی عمیق او را در می‌رباید. (قانون سوم: هیچ‌وقت به مهم‌ترین مسائل زندگی‌تان در محل خواب فکر نکنید.)

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی