امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۳۳ بعد از ظهر

سایز متن   /

 
«جواد محقق»، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگاری است که در طول ۶٣ سالی که از عمرش می‌گذرد، در هر عرصه‌ای که فعالیت کرده، عمده دغدغه‌اش معرفی معلمان و ارتقای جایگاه‌شان در جامعه بوده است. معلمی که اگرچه این روزها در حوزه ادبیات و شعر و شاعری فعال است، اما هنوز هم دلش با یاد آموزش و پرورش می‌تپد. جواد محقق، در سال ١٣۶۶ برای تدریس در مدارس ایرانی خارج از کشور، ابتدا به پاکستان و یک سال بعد به ترکیه رفت، وی پس از بازگشت، در سال ١٣۶٩ با توجه به سابقه تدریس در مراکز مختلف و نیز فعالیت‌های فرهنگی و مطبوعاتی، به‌عنوان سردبیر ماهنامه «رشد معلم» انتخاب شد و ١٣ سال، بیش از ١١٠ شماره آن را منتشر کرد. او بعدها سردبیری ماهنامه‌های «رشد نوجوان» و «رشد کودک» و فصلنامه‌های «جوانه» و «رشد آموزش هنر» را هم برعهده گرفت و ده‌ها شماره از آنها را نیز مدیریت کرد. با بیش از صد نشریه دیگر نیز همکاری داشته و ۴٠ کتاب برای کودکان و نوجوانان و بزرگسالان منتشر کرده است. محقق درحال‌حاضر معاون بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان است.

معلم‌شدنتان اتفاقی بود یا شغلی بود که خودتان انتخاب کردید؟
من از نوجوانی به تدریس علاقه داشتم. خاطرم هست بچه‌های همسایه را روی پله‌ها می‌نشاندم و بنا به آنچه دیده بودم، چوبی هم دست می‌گرفتم و برای آنها صحبت می‌کردم. از همان نوجوانی هم به کتاب علاقه‌مند بودم. ضمن مطالعه حواسم به این بود که نویسنده کتاب معلم هم هست یا نه. یکی، دو تابستان را در کلاس‌های تقویتی تجدیدی درس دادم. متوجه شدم نمی‌توانم با بچه‌های ابتدایی خیلی خوب ارتباط برقرار کنم، چون من نیتم از رفتن به سر کلاس بیشتر تربیت بود تا تعلیم. بعد فکر کردم معلم دبیرستان هم نمی‌توانم بشوم چون بچه‌های دبیرستانی شخصیتشان تقریبا شکل گرفته و من نمی‌توانم تغییری در آنها به ‌وجود بیاورم، البته آن زمان تصورم این بود و الان این نیست. تصمیم گرفتم بروم معلم دوره راهنمایی شوم، به‌همین‌دلیل وقتی دیپلم گرفتم، از ترس اینکه مبادا لیسانس بگیرم و ناگزیر به دبیرستان فرستاده شوم کنکور ندادم. به دانش‌سرای راهنمایی تحصیلی یا همان «تربیت معلم» امروز رفتم. آنجا فوق دیپلم می‌دادند و معلم‌های کاردانی را به مقطع راهنمایی می‌فرستاند و من برای اینکه بتوانم معلم راهنمایی بشوم از خیر رفتن به دانشگاه گذشتم. در واقع هم معلمی انتخاب اولم بود و هم معلم دوره راهنمایی‌شدن انتخابی بود و اتفاقی نبود.
آن زمانی که خودتان دانش‌آموز بودید معلمی بود که بر شما تأثیر بگذارد و شما به‌عنوان یک الگو به او نگاه کنید؟
در آن زمان تعداد درخور توجهی از شاعران و نویسندگان ما معلم بودند، ولی شاخص‌ترینشان درآن روزگار، جلال آل‌احمد بود، هم به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی که داشت و هم به‌دلیل نوشته‌ها و تألیفات. در محدوده شهرستان‌ها هم تک‌وتوک معلمانی داشتیم که اهل قلم بودند و کتاب می‌نوشتند و من با آنها هم ارتباط برقرار می‌کردم. با وجود اینکه در دبیرستان ما نبودند، از دبیرستان خودم غیبت می‌کردم و می‌رفتم سر کلاس آن معلم می‌نشستم. وقتی آشنا می‌شدیم بیرون از مدرسه و در خیابان یا کتاب‌فروشی‌ها آن بزرگواران را می‌دیدم و بهره می‌بردم. البته چند معلم غیرنویسنده خوب هم داشتم که در یادداشتی از آنها یاد کرده‌ام و نوع تأثیرگذاری‌شان را در زندگی‌ام توضیح داده‌ام و ٢٠ سال پیش چاپ شده است.
شغل شما فقط معلمی بود؟
من در سال ۵٨ که استخدام شدم، در همدان تدریس می‌کردم. وقتی جهاد تشکیل شد، با وجود اینکه معلم شهر بودم، داوطلبانه به روستا رفتم، دو سال آنجا بودم و به کمک همسرم که آموزش‌وپرورشی بودند و یکی از بچه‌های جهاد مدرسه راهنمایی‌شان را راه انداختم و البته هم‌زمان در جهاد هم فعال بودم و کارهای عمرانی و پزشکی و آموزشی در روستاهای مختلف انجام می‌دادیم. البته هم‌زمان با اینها کار فرهنگی هم می‌کردم. شعر می‌گفتم یا مقاله می‌نوشتم و با مطبوعات گوناگون همکاری داشتم.
دانش‌آموزانتان از فعالیت‌هایی که انجام می‌دادید مطلع بودند؟
در سال‌های اوایل انقلاب چون هنوز اکثر روستاها برق نداشتند، در نتیجه تلویزیونی هم در کار نبود و اگر من به برنامه‌ای در تلویزیون استانی می‌رفتم، بچه‌ها نمی‌دیدند. مطبوعات هم که به آن مناطق دورافتاده نمی‌آمد تا با فعالیت‌های مطبوعاتی من آشنا باشند. البته وقتی من در آن مناطق دورافتاده تدریس می‌کردم، اولین کتاب‌هایم در تهران و قم چاپ شد. یکی از ناشرها هم حق‌السهم مؤلف را به روستا فرستاد و در آنجا بود که بعضی از بچه‌ها متوجه کتاب‌هایم شدند، ولی چون تابه‌حال هیچ کتاب غیردرسی ندیده بودند فقط برایشان جالب بود که اسم آقا معلمشان روی کتاب نوشته شده است.
اولین مصاحبه‌ای که از من در مطبوعات چاپ شد در سال ۵٩ در روزنامه «جمهوری اسلامی» بود. کسی که با من مصاحبه کرد مرحوم قیصر امین‌پور بود که آن زمان در آن روزنامه فعالیت می‌کرد. آشنایی من با قیصر هم از همان زمان شروع شد. در آن روزگار به‌خاطر انقلاب، فضا سیاسی بود و همه روزنامه‌ها عمدتا به مباحث سیاسی می‌پرداختند و عمدتا صفحه ادبی نداشتند. شاید گاهی به مناسبتی گوشه صفحه شعری می‌زدند اما، چیزی به نام ادبیات نداشتند. در آن روزگار روزنامه «جمهوری اسلامی» به‌دلیل حضور دو چهره، خیلی جدی به ادبیات و هنر می‌پرداخت. یکی خود مقام معظم رهبری که در آن زمان مدیرمسئول یا صاحب امتیاز روزنامه بودند و ایشان دغدغه‌های ادبی و هنری داشتند و این فضا را می‌فهمیدند و دیگری «میرحسین موسوی» سردبیر همان روزنامه. هر دو اهل فکر و فرهنگ بودند و همین باعث شده بود در این روزنامه، کلی نیروهای فرهنگی و ادبی و هنری جمع باشند.
آن زمان مصاحبه‌ها اندک بودند و برد بسیار بالایی داشتند. تعداد محدودی هم بودیم که مصاحبه داشتیم. من، آقای معلم، آقای سبزواری، آقای سیدحسن حسینی، خانم سپیده کاشانی و… این مصاحبه‌ها بسیار مطرح شد و جالب اینجاست که تا آن تاریخ من نمی‌خواستم شاعر شوم و در حوزه ادبیات به ادبیات داستانی بیشتر علاقه داشتم. طبع شاعری داشتم و شعر می‌سرودم و قبل از انقلاب هم گاهی چاپ می‌شد اما قصد نداشتم به عنوان شاعر فعالیت کنم؛ چه برسد به اینکه به عنوان چهره هم در این حوزه شناخته شوم! بیشتر علاقه‌مند به تحقیقات تاریخی بودم، آن هم صد سال اخیر و کارهایی هم کرده بودم، ولی آن چند مصاحبه و مصاحبه‌های بعدی همان سال‌ها شدند سند شاعری!
زمانی‌ که معلم بودید، تا چه اندازه دغدغه دانش‌آموزان‌تان این بود که شما را به عنوان الگو انتخاب کنند؟
من از سال ۶۶ خارج از ایران تدریس می‌کردم. یک سال پاکستان بودم و بعد هم رفتم ترکیه. در پاکستان بچه‌ها پنجره‌ها را با صفحات یکی از مجلات رشد پوشانده بودند تا آفتاب اذیتشان نکند. یکی، دو تا از صفحات، مصاحبه من با رشد جوان بود و عکسی هم کنارش. برایم جالب بود که عکس و مصاحبه‌ام قبل از من به آنجا رفته بود. البته من چیزی نگفتم ولی یکی از دخترها دو، سه هفته بعد کشف کرد و خیلی زود دست به دست شد. در ترکیه هم روزی سر کلاس یکی از بچه‌ها پرسید: آقا اجازه؛ شما آدم مهمی هستید؟ گفتم: شاید! شغل مهمی که دارم و معلم هستم. دیدم همه می‌خندند. یکی از بچه‌ها مجله‌ای آورد و گفت این عکس شماست؟ دیدم مصاحبه من با مجله سروش است. من خودم کارهای به این صورت را خیلی در کلاس مطرح نمی‌کردم ولی اگر کسی می‌فهمید هم پنهان نمی‌کردم.
قبل از انقلاب بچه‌ها بیشتر عشقشان این بود که افسر شهربانی یا خلبان شوند یا به نیروی هوایی بروند ولی اوایل انقلاب این رویه کاملا برگشت و معلم‌ها به‌ویژه معلم‌هایی که توانمندی‌هایی هم داشتند، واقعا الگوپذیری داشتند. وقتی جلوتر آمدیم، فوتبالیست‌ها و هنرپیشه‌ها الگو شدند. علت آن هم گسترش رسانه‌ها بود که عمدتا به طرح آدم‌هایی از آن جنس می‌پردازند. همین باعث می‌شود در ذهن بچه‌های ما این نوع الگوها بیشتر ماندگار شود. اگرچه معروف‌بودن لزوما محبوبیت نمی‌آورد ولی در همه جای دنیا هم همین‌طور است. در سال‌های اخیر البته تا حدودی الگوقراردادن معلم‌ها وجود دارد ولی به اندازه سابق نیست چون دل‌مشغولی‌های دانش‌آموزان تغییر کرده است.
چه شد که به جمع‌آوری اطلاعات درباره معلم‌های موفق پرداختید و در عنفوان جوانی مصاحبه و دیدارهای مهمی با بزرگان زمان خودتان داشتید؟
من از نوجوانی به معلم‌ها علاقه‌مند بودم. ناخودآگاه هر شاعر و نویسنده‌ای که آثارش را می‌خواندم کنجکاوی می‌کردم که معلم هست یا نه؟ در همه دوران دبیرستانم تابستان‌ها سفر می‌رفتم و در تمام طول سال تحصیلی هم تقریبا به‌ندرت پنجشنبه‌ای را مدرسه رفته‌ام و معمولا سفر بودم. گاهی به مبصر چیزی می‌دادم تا غیبت رد نکند و دو روز آخر هفته را یکی‌درمیان در قم یا تهران بودم. در قم به درس برخی از علما می‌رفتم یا در کتابخانه آیت‌الله مرعشی و کتابخانه آستان حضرت معصومه(ع) مطالعه می‌کردم یا در انتشاراتی‌ها می‌گشتم. در تهران هم به کتابخانه مجلس می‌رفتم. فیلم می‌دیدم و تهرانگردی می‌کردم. تابستان‌ها در آخرین امتحان، برگه را به معلم می‌دادم، از سر جلسه مستقیم می‌رفتم گاراژ (ترمینال امروزی‌ها). اولین ماشینی که بیرون می‌آمد کاری نداشتم کجا می‌رود، مهم این بود که جا داشته باشد و سوار شوم. هرجا می‌رسیدم در آن مسیر شروع به ایرانگردی می‌کردم. تک‌وتنها با یک کوله‌پشتی و با حداقل پول، دوماه‌ونیم دورتادور ایران را می‌گشتم تا اول شهریور که برمی‌گشتم به همدان و تازه آن زمان می‌رفتم کارنامه می‌گرفتم تا ببینم تجدید شده‌ام یا نه و خب معمولا دو یا سه تا تجدیدی داشتم. دهم شهریور امتحان‌ها شروع می‌شد و من ١٠ روز فرصت داشتم درس‌ها را بخوانم.
اما اگر از سفرهایم بگویم، رفتنم اتفاقی بود ولی خودم می‌دانستم مسیرم کجاست و از کجا قرار است دور بزنم. در طول سال تحصیلی هم در مورد بزرگان آن شهر تحقیق و سعی می‌کردم از آنها نیمچه آدرسی پیدا کنم. اگر هم آدرسی نداشتم، به کتابفروشی‌ها و انتشاراتی‌ها مراجعه می‌کردم تا آدرس آن شاعر، هنرمند یا عالم را پیدا کنم. در شهرهای مختلف من بیش از اینکه با آثار باستانی و زیبایی‌های شهر ارتباط بگیرم، با آدم‌های آن شهر ارتباط می‌گرفتم. مثلا سال ۵۵ یا ۵۶ با آقای روحانی (رئیس‌جمهوری اسلامی ایران) در یزد ملاقات کرده‌ام و زانو به زانو نشسته‌ام و بحث کرده‌ام. شهید دکتر پاک‌نژاد را هم در سفری که برای دیدار آیت‌الله صدوقی رفته بودم، از نزدیک دیده‌ام و با ایشان صحبت کرده‌ام.
در سفرهای تابستانی که می‌رفتم، حوادث بسیار زیادی برای من اتفاق افتاد؛ مثل دستگیری و شکنجه در ساواک، تصادف و بیمارستان‌رفتن، دزدیده‌شدن وسایلم و خلاصه دردسرهای زیادی اتفاق افتاد. گاهی در روز یک وعده بیشتر غذا نمی‌خوردم و آن هم نان و پنیر بود. ولی به‌هرحال دوماه‌ونیم سعی می‌کردم کارم را مدیریت کنم تا بتوانم کشورم را ببینم و مردمش را بشناسم.
چرا توسط ساواک دستگیر شدید؟ مگر آن زمان فعالیت سیاسی هم داشتید؟
یکی، دو سال قبل از انقلاب بود که توسط ساواک دستگیر شدم. در تبریز قرار بود آقای سیدهادی خسروشاهی را که از علمای صاحب‌نام و از نویسندگان مجله «درس‌هایی از مکتب اسلام» بودند، ببینم. ایشان یکی از الگوهای من برای کارهای فرهنگی و اجتماعی که انجام می‌دادم، بودند. با ایشان در قم قراری گذاشتم که به تبریز بروم. البته کار دیگری هم داشتم. در آن زمان در حال تألیف کتابی بودم با عنوان «چهره‌شناسی نویسندگان مذهبی معاصر» که بسیار عنوان نویی بود. در سفرهایی که می‌رفتم و دیداری که با بزرگان و علما داشتم، از آنها شرح‌حال و عکس می‌گرفتم. آن زمان بزرگان به‌سختی اعتماد می‌کردند. برای جلب اعتمادشان کتاب‌های ایشان را در طول سال تحصیلی می‌خواندم یا حداقل تورقی می‌کردم و وقتی خدمت آن نویسنده یا روحانی می‌رسیدم و از ایشان شرح‌حال می‌خواستم و نمی‌دادند، شروع می‌کردم از کتاب‌هایشان گفتن. چون آن زمان هم کسی کتاب نمی‌خواند و من هم سنم کم بود، خیلی برایشان جالب بود و اعتماد می‌کردند. گاهی اوقات هم از طریق همین افراد یادداشت می‌گرفتم یا به بزرگ دیگری معرفی می‌شدم و به‌این‌ترتیب جلب اعتماد می‌کردم.
در آن سال‌ها کتابی از آقای قاضی طباطبائی خوانده بودم با عنوان «تحقیق در اربعین» که سؤال‌هایی برایم پیش آمد. تصمیم گرفتم خدمتشان برسم و سؤالاتم را از ایشان بپرسم و شرح‌حال هم بگیرم. وقتی در قم به آقای خسروشاهی گفتم می‌خواهم این کار را بکنم و اول تابستان بروم تبریز، ایشان گفتند من هم برادرم حالش بد است و به تبریز می‌روم، وقتی رسیدید هماهنگ کنید تا شما را نزد آقای قاضی ببرم و به ایشان معرفی کنم. با آقای خسروشاهی در یک کتاب‌فروشی قرار داشتم. البته در همان روزهای اول حضور من در تبریز، آیت‌الله خسروشاهی (برادر آقا سیدهادی) فوت کردند و در تبریز سه روز عزای عمومی اعلام شد، ولی من سر قرار رفتم، باوجود اینکه می‌دانستم به‌خاطر گرفتاری‌هایشان احتمالا نمی‌آیند. من رفتم تا خلف‌وعده نکرده باشم که در مسیر رفتن دستگیر شدم. دستگیری‌ام هم بسیار وحشیانه بود. خوشبختانه ساکم همراهم نبود. آن زمان همراه‌داشتن کتاب‌هایی مانند کتاب شریعتی جرم بود و من دو، سه تا از آن را داخل ساک داشتم. وقتی ساواک مرا گرفت مطالبی را که از علما جمع‌آوری کرده بودم و همراهم بود، از من گرفت، این شد که بخش عمده‌ای از تألیف را از دست دادم.
یکی از کتاب‌های معروف شما «معلمان خوب من» است که به جمع‌آوری خاطرات عده‌ای از بزرگان و معلمان خوبشان پرداخته‌اید. به نظر شما معرفی معلم‌های موفق تا چه اندازه می‌تواند انگیزه ایجاد کند و آیا در شرایط کنونی معلم‌ها در جایگاه واقعی خودشان قرار گرفته‌اند؟
من جزء معلمانی بودم که این شغل را خودم انتخاب کردم. جزء معدود معلم‌هایی هم هستم که از دوره ابتدایی تا تربیت‌معلم درس داشته‌ام. در شهرها و روستاهای مختلف و حتی خارج از کشور هم تدریس کرده‌ام. من در بیش از ١۵٠ شهر و شهرستان کشور برای معلم‌ها میزگرد و سخنرانی داشته‌ام. طرح‌هایی هم داده‌ام که برخی مورد توجه قرار گرفته و عملیاتی شده و به برخی هم توجهی نشده است؛ مثلا من معتقد بودم باید آموزش‌و‌پرورش موزه اختصاصی داشته باشد یا برای اولین‌بار پیشنهاد دادم آموزش‌وپرورش برای خودش روزنامه مخصوص داشته باشد، چون می‌دیدم دعواهای سیاسی از طریق روزنامه‌ها به مدرسه می‌آید و اگر آموزش‌وپرورش خودش مجله یا روزنامه داشته باشد بیشتر به امور مربوط به معلم‌ها پرداخته می‌شود تا دعواهای زیان‌بخش سیاسی. حتی رشته روزنامه‌نگاری برای آموزش‌وپرورشی‌ها را به آقای نجفی توضیح کردم که تأسیس شود؛ چون تعداد نشریه‌ها در آموزش‌وپرورش کم نیست، ولی هیچ فردی را به‌صورت تخصصی در این رشته تربیت نمی‌کنیم. گفتم در سال دوم رشته‌های تربیت‌معلم می‌توان برنامه‌ای برای آموزش رشته روزنامه‌نگاری برای دانشجوهای مستعد داشت. آموزش‌وپرورش باید در همین رسانه‌هایی که خودش دارد، معلم‌های خوب را معرفی کند تا برای سایر معلم‌ها انگیزه ایجاد کند. تعداد این معلم‌ها کم نیست و اگر در همه طول سال هم به آن بپردازیم باز کم می‌آوریم. با این وضع فعلی معلمی، چه کسی حاضر است فرزندش معلم شود؟ گاهی اینجا و آنجا دعوتم می‌کنند تا شاید بتوانیم اقدامی برای بهترشدن حال آموزش‌وپرورش انجام دهیم، اما دیگر انگیزه‌ای برای رفتن ندارم، ولی دلم برای وضعیت فعلی آموزش‌وپرورش خیلی می‌سوزد. این وزارتخانه انسان‌ساز، عملا در ‌های‌وهوی سیاست و اقتصاد فراموش شده است. کارهایی هم که انجام می‌شود، نوعی وصله‌کاری است، درحالی که اصل و اساس و پیشرفت و توسعه، داشتن یک آموزش‌وپرورش کارآمد و بانشاط و جدی است.

منبع شرق

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی