امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۳۳ بعد از ظهر

سایز متن   /

 

این نوشته در بررسی داستانی از بهرام صادقی، سخنی است با دست‌اندرکاران نظام آموزشی که البته در چارچوب دیوارهای مدرسه خلاصه نمی‌شود، بلکه همه ما را در بر می‌گیرد. چه طور؟ بیایید ماجرای بررسی داستان “تدریس در بهاری دل‌انگیز” از بهرام صادقی را از همین جا آغاز کنیم. این داستان که در روزی لابد دل‌انگیز از فروردین ۱۳۳۹ نوشته‌ شده‌است، روایتی جالب، شوربختانه درست و هنوز هم نو از بی‌معنایی کلاس‌های درس ارائه می‌دهد. حقیقت امر این است که آن قدر این داستان با واقعیت موجود در بیشتر کلاس‌های درس هم‌خوانی دارد که هیچ خواننده‌ای با حداقلی از اندیشه را هم وانمی‌دارد که مانند حالت مألوف، پس از پایان داستان بگوید خب این‌ها همه داستان است. نه او به فکر فرو می‌رود که آیا این حقیقت اصلی ماجرای ما در نظام آموزشی نبوده‌است؟ آیا چیزی جز این بر ما گذشته‌است و آیا همین روال جاری امروزمان نیست؟

اما ماجرا چیست؟ صادقی داستان را این طور با ما در میان می‌گذارد. بله درست است. او روایت نمی‌کند، بلکه کاملاً از همان آغاز خواننده را به ورطه می‌کشد؛ نه به شکل باسمه‌ای که امروز مد شده‌است که حساب‌شده و البته بی‌ریا. بله او فرض می‌کند که ما کلاسی تشکیل داده‌ایم و همه در یک روز دل‌انگیز بهاری که نیازی به ابزار گرمایشی و سرمایشی‌ای نیست، در کلاسی دور هم جمع می‌شویم و این کلاس از همه امکانات لازم –آن طور که معمول است و حتی تا حدی هم فراتر از امکانات امروزی و دیروزی ما-  برخوردار است؛ اعم از تخته سیاه و گچ و تخته پاک‌کن تا نقشه جغرافیا و چند تابلو تاریخی و یکی دو عکس از بزرگان. چیزهایی که در داستان هیچ به کار نمی‌آیند. پس چرا آورده شده‌اند؟ مگر نه این که به اعتبار گفته چخوف اگر تفنگی بر دیوار است باید شلیک شود؟ پس چرا این امکانات کلاس به هیچ کاری نمی‌آیند؟ مسئله همین بیهودگی آن‌ها برای کلاس درس ماست که به کار نویسنده می‌آید تا بیهودگی این ابزارها و امکانات را در جایی که معنایی در جریان نیست بنمایاند.

 اما نویسنده در فرضیاتش برای این فرایند آموزشی، به این اکتفا نمی‌کند و آرزو سعادتمندی و آینده درخشان از سوی دوستان و آشنایان و خانواده‌مان را هم همراه می‌کند تا همه را درگیر این نظام آموزشی کند. چه آن که اگر این آرزوها و پیش‌بینی‌ها نباشد، چه بسا که کسی مایل نباشد در این کلاس شرکت کند. با این حال او به درستی فرض می‌کند که همه ما ولو در سطح ماجرا، داوطلبانه در کلاس حاضر شده‌ایم تا به معلومات‌مان بیافزاییم و البته با افراد تازه‌ای آشنا شویم. گر چه، هیچ یک از ما دانش‌آموزان نمی‌دانیم این معلومات چیست و چه ضرورتی برای ما دارد و البته به نظر می‌آید خیلی هم تأکیدی بر اهمیت این معلومات نیست و در ادامه داستان می‌بینیم که همه دانش‌آموزان به سادگی این مهم را فروگذار می‌شوند.

به هر رو، او فرض می‌کند که ما همه نشسته‌ایم و همان طور که مدادهامان جلومان است و همه شرایط فراگیری درس را رعایت کرده‌ایم و می‌کوشیم که به هم خوب نگاه کنیم تا چنان چه معمول است با هم دوست شویم- هدف دوم از شرکت در این کلاس- متوجه هستیم که معلم یک ربع تأخیر دارد و این را مسئله اصلی تلقی می‌کنیم تا آغاز نارضایتی کلید زده‌شود. زمان‌سنجی به منزله نشانه‌ای از نظم و انضباط مسئله اصلی دانش‌آموزان تلقی می‌شود و اما از جایگاه خود به عنوان چارچوب فرایند اصلی نظام آموزشی خارج می‌شود و از حاشیه به متن می‌آید و در جایی که گویی معنایی در جریان نیست، هدف اصلی کلاس یعنی یادگیری را تحت شعاع قرار می‌دهد و این چنین فراتر از متن ماجرا بروز می‌کند تا بی‌مایگی رفتار جمعی دانش‌آموزان را علیه کلاس درس، در ذهن‌شان توجیه کند. اما این هنوز اول ماجراست. مسئله کلیدی این است که وقتی معلم وارد می‌شود، دانش‌آموزان تنها صدای پای او را می‌شنوند و هیچ کدام نمی‌توانند او را ببینند و این برای معلم هم صادق است، او هم تنها طرحی مبهم از آن‌ها را می‌بیند. با این حال معلم می‌کوشد آداب آموزشی را به درستی رعایت کند و از این رو، بر پایه اصل مشارکت دانش‌آموزان در فرایند یادگیری، از آن‌ها می‌پرسد که تمایل دارند در مورد چه موضوعی حرف بزند که حکایت از نامعلوم بودن هدف آموزش و تحصیل دارد. اما این مسئله اصلی دانش‌آموزان نیست. آن‌ها هنوز درگیر همان مسئله حاشیه‌ای تأخیر معلم هستند، که تبدیل به تنها دغدغه دانش‌آموزان می‌شود و در پاسخ به سوال معلم در مورد موضوع درس مورد علاقه دانش‌آموزان جهت ارائه در کلاس، یکی از آن‌ها از معلم می‌پرسد که چرا دیر کرده‌است و معلم در پاسخ همه فرض‌های آموزشی را به چالش می‌کشد. در واقع او که باید نقش کلیدی را در این فرایند آموزش و یادگیری ایفا کند، می‌گوید از آن جا که دعوت مدیر را گنگ یافته‌است، برای شرکت در کلاس مردد بوده‌است و به نظرش این عامل تأخیرش ‌است. چه آن که کلاس با عجله و با دانش‌آموزان نامأنوس و ناشناسی تشکیل شده‌است. بله درست است. او هیچ یک از دانش‌آموزان را نمی‌بیند که بخواهد بشناسد و حتی کوشش‌اش برای آشنا شدن با آن‌ها در هنگام حضور و غیاب را هم بیهوده می‌یابد. چه آن که او آن‌ها را نمی‌بیند و هیچ تصوری برای او شکل نمی‌گیرد. با این همه این بهانه یا دلیل مورد قبول دانش‌آموزان- اگر چه نمی‌دانند که معلم آن‌ها را نمی‌بیند- نیست. چه آن که به درستی بنا بر فرض اولیه آن‌ها کلاس را تشکیل داده‌اند تا بر معلومات خود بیفزایند و آشنایان تازه‌ای پیدا کنند. پس بنا بر فرض نه نامأنوس هستند و نه ناآشنا بودن آن‌ها دلیل موجهی است. اگر چه این‌ها همه در سطح ماجراست و آن‌ها تنها در سطح ماجرا به این فرض‌ها مؤمن هستند و در واقع هیچ کدام به دنبال کسب معلومات بیشتر نیستند و سهل است که اصلاً تصوری هم از این معلومات تازه ندارند.

باری؛ این تأخیر مایه اول نارضایتی است، اما حاشیه‌ای دیگر هم دخالت دارد. دختری زیبارو که بهرام صادقی از ما می‌خواهد فرض کنیم در جلو کلاس نشسته‌است و از قضا خیلی هم اعتنایی به دیگر دانش‌آموزان ندارد و به عنوان نمونه به هنگام صحبت و اعتراض آن‌ها پس از اندکی از نگاه کردن به آن‌ها صرف نظر می‌کند و به سمت تخته سیاه برمی‌گردد تا عضلات گردنش خسته نشوند. با این حال فرضیاتی مطرح است که او در خیال دانش‌آموزان مورد توجه است، اما این موضوع در سطح سوء ظن می‌ماند و نویسنده نمی‌کوشد حکمی کلی از آن بیرون بکشد.

اهمیت دختر زیبارو در این جا به واسطه برخورداری ذاتی و بی‌ربط او به کلاس درس است که گویا اهمیتی فراتر از کلاس برای دانش‌آموزان می‌یابد و در ذهن آن‌ها نقشی انگیزاننده پیدا می‌کند، حالی که او هیچ وقعی به کلاس نمی‌نهند. جدال اولیه که پایان می‌یابد و معلم بدون دریافت جوابی از سوی دانش‌آموزان موضوعی را انتخاب می‌کند، دختر زیبا به ناگاه بلند می‌شود و از کلاس می‌رود تا «او» را بیشتر از این منتظر نگذارد. چرا که معلم تأخیر داشته‌است و این بهانه‌ای شایسته است، اگر چه هیچ توجیه منطقی‌ای به نظر نمی‌رسد و عامل اصلی احتمالاً همان است که صادقی به صورت سوال مطرح می‌کند «آیا دیگر برای او همه چیز زشت و بی‌ارزش شده‌است؟» او اگر چه می‌داند این خروج از کلاس در حالی که معلم او را می‌بیند- این طور تصور می‌کند- خلاف ادب است، اما بنا بر فرض حضور داوطلبانه سر کلاس او خلافی مرتکب نشده‌است. اگر چه بر اساس همین فرض دختر نباید با «او» در این ساعت قرار می‌گذاشته‌است، چه آن که خود می‌داند صحبت معلم کمتر از یک ساعت طول نمی‌کشد و این باز نشان از آن دارد که دختر به مانند دیگر دانش‌آموزان هیچ هدف مشخصی از حضورش سر کلاس ندارد. آن‌ها اگر چه خود معترض تأخیر معلم هستند و دلایل او را قابل پذیرش نمی‌دانند، خود در برابر همان رفتار را به صورتی بارزتر نشان می‌دهند تا بار دیگر بی‌معنایی کل فرایند نمایان شود. به هر رو دختر می‌رود که او را ببیند و دیگران هم کم کم به دنبال او خارج می‌شوند و نویسنده این دنباله‌روی را در حد فرض نگه می‌دارد که نشان از تقلید دانش‌آموزان دارد. مسئله این است که همه آن‌ها به دنبال کاری نامعلوم و بسا هیچ کاری که ارزشمندتر از نشستن سر کلاس است از کلاس خارج می‌شوند و حتی اشاره می‌کند که چند خانم پیرتر می‌روند که به کارهای خانه‌شان برسند، اما دیگران احتمالاً از سر بی‌کاری- ولو داشتن کاری در حد کار خانه یا استراحت کردن- به همان راهی می‌روند که دختر رفت. آیا به دنبال او می‌روند؟ محتمل است، اما نه فراتر از یک احتمال ساده. صادقی دست خواننده را باز گذاشته‌است تا چنان چه در واقعیت رخ می‌دهد، در این مورد خیال‌بافی کند. اما یک اصل مهم برای همه وجود دارد. کلاس علی‌رغم داوطلبانه بودن، برای آن‌ها هیچ جذابیتی ندارد و آن‌ها را وامی‌دارد که به اولین بهانه خارج شوند و این در تعارض با فرض اولیه آن‌هاست که آمده‌اند تا بر معلومات خود بیفزایند. معلوماتی که خود هیچ تصوری از آن ندارند.

با این حال ممکن است کسانی در این میان همه چیز را به گردن دختر زیبارو بیاندازند و او را عامل انحراف دانش‌آموزان بدانند. این فرض اگر چه به مانند دیگر فرضیات محترم است، اما عامل اصلی نیست و نویسنده با طرح آن، اهمیتش را از بین می‌برد و به خواننده می‌گوید در سطح ماجرا نماند. دیگر این که دختر زیبا خود از دانش‌آموزان بوده‌است و این کلاس هیچ کدام را به خود جذب نکرده‌است و ذهن دانش‌آموزان را از این حاشیه‌ها- «او» برای دختر و دختر برای دیگر دانش‌آموزان- فراتر نبرده‌است. با این حال آن‌ها بیرون از کلاس در میان خود و یا در درون خود گفت‌وگو می‌کنند و در صدد توجیه برمی‌آیند تا این خروج از کلاس را که خود بی‌ادبی تلقی می‌کنند، توجیه کنند. آن‌ها چنان که معمول است به هم قول می‌دهند که از جلسه بعد حتماً در کلاس حاضر شوند. در این میان عده‌ای معتقدند قبل از آن باید به دکتر اعصاب و روان مراجعه کنند تا دریابند که چرا معلم را نمی‌توانسته‌اند ببیند و اما واقع‌بین‌ترها این کار را بیهوده می‌دانند. در این میان مشتاق‌ترها به امر تحصیل، اصرار می‌کنند که باید پیش مدیر بروند که معلم را عوض کند و معلم بهتری بیابد که سر ساعت در کلاس حاضر شود. نویسنده در این جا سه تیپ مشخص رفتار واکنشی را در برابر بیهودگی در میان دانش‌آموزان پیش می‌کشد. نخست آن‌ها که ایراد را نخست در خودشان می‌بینند و درصدد رفع آن به صورت انفرادی و با مراجعه به متخصصان امر هستند، دوم کسانی که واقع‌بین‌تر هستند و همگانی بودن مشکل و بیرونی بودن آن را درک می‌کنند، اما فراتر نمی‌روند و اصلاً برایشان مطرح هم نیست که بخواهند راه حلی بجویند و دسته سوم آن‌هایی هستند که به زعم خود، به نهادی بالادستی تمسک می‌جویند تا مشکل را رفع کنند یا به نوعی از سر خود باز کنند. چیزی که به نظر فایده‌مند نمی‌رسد، چه آن که مدیر خود بخشی از این فرایند است. اما مهم‌تر از همه این است که دانش‌آموزان هیچ آگاهی از ایراد اصلی ندارند؛ آن‌ها هدف معلومی برای شرکت در کلاس ندارند، ولی با این حال همه آن‌ها نسبت به عدم توجه به کلاس و ترک آن احساس گناه می‌کنند.

به هر رو، در طرف مقابل معلم که از مشارکت دانش‌آموزان ناامید شده‌است، با آن که از سطح معلومات آن‌ها آگاهی ندارد کارش را آغاز می‌کند که باز نشان از گسستگی و بی‌‌معنایی رابطه میان معلم و دانش‌آموزان است. او صحبت‌هایش را با بحثی بی‌سروته در مورد جریان الکتریسیته آغاز می‌کند و در پی طرح فرض‌های مختلف در مورد شرایط مدار الکتریکی و روشن یا خاموش شدن لامپ، در واقع وضعیت تعلیق مطلق را می‌نمایاند. ولی او یک امر را همواره ضروری می‌داند. او از پس توضیح شرایط مختلف اشاره می‌کند که در هر صورت چه جریان وصل باشد و چه نباشد، چه چراغ روشن شود و چه نشود، شما باید پولش را پرداخت کنید. گو این که تنها مسئله معنادار و مهم در این میان پرداخت صورت حساب است که گویی این تنها معنای قابل درک از کل فرایند است. در واقع چیزی که ذهن او را درگیر کرده‌، صرفاً هزینه زندگی‌ است که با هر شرایطی باید پرداخت شود. او در نهایت هم کار را به آن‌ جا می‌رساند که می‌گوید تنها در صورتی شما پول نمی‌دهید که دو سیم را به خودتان وصل کنید یا به تعبیر دیگر خودتان را خلاص کنید. ولی با این وجود، او به عادت معمولی که هست مسئله بغرنج بیهودگی زندگی را وامی‌نهد و پیشنهاد می‌کند فرض کنیم صدای زنگ بلند شود و ذهن شما هم استراحت کند. صدایی گوش‌خراش که همه چیز را به دنیای واقعی و البته صورت خشن خود باز می‌گرداند.

به ناگاه معلم کلاس را می‌بیند که خالی شده‌است و تنها در انتهای آن پیرمردی- چرا پیرمرد؟- در حال چرت زدن است. چرت پیرمرد هم پاره شده‌است و حالا وحشت‌زده معلم را می‌بیند که به او نزدیک می‌شود؛ جوانکی- چرا جوانک؟- ترسناک با موی ژولیده و گوش و دماغ بریده و ردیف دندان‌های کج و معوجی که از دهانش بیرون زده‌است و هم‌چون هیولایی به او نزدیک می‌شود. پیرمرد خود اما در ظاهر چیزی کم از معلم ندارد. او کثیف، ریشو و با چشم‌های قی‌آلود و اشک‌آلود و دندان‌های مصنوعی و پیراهن پاره و حالت وقیح توصیف شده‌است که نشان‌دهنده تصویر یا ادراک واقعی دانش‌آموز و معلم از یک دیگر است. معلم در این جا هنوز سعی در حفظ ظاهر دارد. او از رفتن دانش‌آموزان اظهار تأسف می‌کند و از پیرمرد می‌پرسد درسش برای او قابل استفاده بوده‌است یا خیر؟ و پیرمرد که حالا تصویر معلم را درونی کرده‌است و حیرت و تنفر بر ترس و وحشتش غلبه کرده‌است، صراحتاً می‌گوید: «نه یک کلمه هم قابل استفاده نبود.» و می‌گوید کاش من هم رفته‌بودم و از این که پس از یک عمر به خود نوید داده‌است که به کلاس می‌آید تا فلان و بهمان شود متأسف است. او معتقد است که مدیر آن‌ها را دست انداخته است. این همان چیزی است که در نهایت ما بعد از عمری تحصیل درمی‌یابیم یا این طور تلقی می‌کنیم. این گفته‌های پیرمرد خود پاسخی به سوال ماست که چرا نویسنده پیرمرد را به عنوان دانش‌آموز باقی‌مانده نگه داشته‌است. در این جا تقابلی میان جوانک معلم و پیرمرد دانش‌آموز به وجود می‌آید. جوانکی که نمادی از نوشدگی هیولاوار امروزی است، در برابر پیرمردی قرار می‌گیرد که گویی ژنده‌پوشی است که از عمق تاریخ در هیئت این پیرمرد درآمده‌است و هیچ تفاوتی در رفتار با کودکی ده ساله ندارد و همانند او گستاخی می‌کند. نویسنده نقش‌ها را وارونه می‌کند تا وارونگی زمانه را نشان دهد اما چیزی که مطرح است، گسست میان آن‌هاست؛ گسست نسلی و گسست میان مدرن‌شدگی هیولاوار و بدون احساس- دماغ و گوش معلم بریده‌است و او اندام حسی ندارد- در برابر سنتی قی‌آلوده و چرکین که تنها با صدای زنگ چرتش پاره شده‌است. اما باز هم این بی‌معنایی‌ است که میان آن‌ها حاکم است.

 شاید این حضور پیرمرد را هم‌چنین بتوان طعنه‌ای به مصرع معروف «ز گهواره تا گور دانش بجوی» دانست. مسئله باز این است که آن‌ها –آدم‌ها- از تحصیل در پی چه هستند؟ او می‌گوید پس از عمری در کلاسی شرکت کردیم که فلان و بهمان شود و خود نمی‌داند چه باید می‌شده‌است و به خواب رفته‌است و خبرش نیست که چه شده‌است تا وقتی که زنگ چرتش را پاره کرده‌است. بله او دهن‌کجی‌ای به سراسر تاریخ دانش‌پژوهی می‌نماید.

ولی ماجرا به این جا ختم نمی‌شود. معلم در پاسخ به جسارت پیرمرد –بی‌ادبی او به زعم معلم- که می‌گوید مطالب هیچ استفاده‌ای برایش نداشته‌است، سیلی محکمی به او می‌زند و او را به گریه می‌اندازد. پیرمرد التماس می‌کند که زن و بچه و نوه و نبیره دارد و احتمالاً نگران اعتبار و آبرویش از چشم آن‌هاست. از این رو، پیرمرد از معلم می‌خواهد او را ببخشد و معلم قبول نمی‌کند. او همه اقتدارش را نشان می‌دهد و پیرمرد را تهدید می‌کند که رفوزه‌اش می‌کند. صادقی همه آن چه را که میان معلم و یک دانش‌آموز دبستانی اتفاق می‌افتد، در رابطه معلم با این پیرمرد نمایش می‌دهد تا چنان که معمول است اقتداری اجتماعی و فراتر از سن و توان فردی و جسمی به معلم بدهد و این کار را چنان می‌کند که خواننده هیچ در حقیقت‌مانندی این طنز تلخ شک نمی‌برد.

در نهایت این ماجرا اما پیرمرد فرومی‌ریزد و های های گریه می‌کند و به دروغ می‌گوید که همه مطالب برایش قابل استفاده بوده‌است و اما معلم کوتاه نمی‌آید و گویی همه حرصش را بر سر پیرمرد خالی می‌کند و به رویش می‌آورد که از زور سیلی این حرف‌ها را می‌‌زند. اما نکته جایی است که پیرمرد اشاره می‌کند همه از کلاس رفته‌اند و همه چشم‌شان به دنبال دختر چشم‌آبی بوده‌است و این حرف معلم را تکان می‌دهد. مسئله اصلی برای معلم دیگر خالی شدن کلاس نیست، بلکه زیبایی دختری است که پیرمرد توصیف می‌کند و او نمی‌دیده‌است و افسوس می‌خورد که ندیده‌است و اما به روی خودش نمی‌آورد تا حفظ ظاهر کند و حتی تظاهر می‌کند از حجب و حیا او را ندیده‌است. در نهایت اما این پیرمرد است که مغلوبه می‌شود و اگر چه معلم تظاهر می‌کند به همه نمره بد می‌دهد، اما همه خشمش را بر سر پیرمرد خالی می‌کند و از کلاس خارج می‌شود تا پیرمرد تنها پشت سر او تهدید و تحقیرش کند.

اما در انتها نویسنده هنوز هم ذهن خواننده را به دنبال خود می‌کشد و با اظهار بی‌اطلاعی از سرنوشت دختر زیبارو و دیگر شاگردان، او را وامی‌دارد، همه چیز را بار دیگر برای خود مرور کند و خود نتیجه بگیرد. گر چه تردیدی ندارد که اگر معلم در راهرو مدیر را ببیند، با او خوش و بش می‌کند، از شاگردان تازه گله می‌کند و طبق برنامه به کلاس دیگری می‌رود و این روال ادامه می‌یابد. معلمانی که دانش‌آموزان را نمی‌بینند و درس‌هایی مطلقاً بی‌معنا و بلااستفاده ارائه می‌کنند که همه مبتنی بر درون آشفته خودشان است و اما با این همه حفظ ظاهر می‌کنند و در مقابل دانش‌آموزانی که هیچ درکی از معلم و آن چه می‌گوید و اصلاً هدف‌شان از شرکت در کلاس ندارند و جز تصویری هیولاوار از  معلم در ذهن‌شان نیست و اما در نهایت این اقتدار معلم است که حاکم می‌شود و رابطه فرادست- فرودست را برمی‌سازد.

بهرام صادقی در این داستان با طنزی زیرپوستی که از همان عنوان داستان پیداست، فضایی گروتسک و چندلایه می‌سازد. او خیال و واقعیت یا به تعبیر بهتر امر عینی و ذهنی را در هم می‌آمیزد و روایتی ملموس از تعین خشن بیهودگی نظام‌های مدرن حاکم ارائه می‌دهد. چیزی که به بهترین شکل در نظام آموزشی و پرورشی مدرن تعین می‌یابد. با این همه، این تنها یک خوانش از متن این داستان است و تحلیل داستان در معنای عام از نظام آموزشی و کلاس درس فراتر می‌رود که موضوع این نوشته نیست. به واقع به نظر می‌رسد که او کلاس درس و نظام آموزشی را به عنوان بن‌مایه فرایند شناخت بشر برگزیده‌است تا تداعی درستی از بی‌معنایی به دست دهد، چه آن که آغاز تربیت فرد و اجتماعی شدن او در جامعه مدرن، در مدرسه تحقق می‌یابد.

درباره نویسنده و جایگاه ادبی او

اگر چه بیش از نیم قرن از انتشار این داستان- اسفند ۱۳۴۱- می‌گذرد، چه در فرم داستانی و زبان روایی و چه در محتوای آن، بسیار نو است. چیزی که صادقی را از حد داستان‌نویسی ایران فراتر می‌برد. با این حال او در همان زمان هم که در اوج شکوفایی کارش بود، در فضای سیاست‌زده ادبیات ایران که رئالیسم اجتماعی را در سطح عرضه می‌کرد، مورد اقبال قرار نگرفت. نگاه عمیق‌ صادقی او را فراتر از هم‌عصرانش در واکاوی احوالات جامعه ایران قرار می‌دهد، اما نگاه ایدئولوژیک به مقوله هنر و ادبیات و شاید هم حسادت هم‌دوره‌هایش سبب شد تا حداقل در قیاس با کارش مهجور بماند. او در آن زمان درد انسان نوین در عصر پسامدرن را دریافته‌بود و با زبانی طنزآمیز به توصیف آن پرداخت.

صادقی که فعالیت ادبی‌اش را با ورود به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران، به صورت جدی و حرفه‌ای آغاز کرد، از همان ابتدا نبوغ خود در نویسندگی و درک عمیقش را نشان داد. با این حال تلاطم بیمارگونه سیاسی و چپ‌زده فضای روشنفکری و به اقتضای آن ادبیات ایران، او را پس زد و در سال ۶۳ هم که خاموش شد، دودی از کسی بلند نشد و یادها از او فراتر از مراسم ختمش نرفت. در سال‌های اخیر هم که بار دیگر معدود آثار او دوباره انتشار یافت و نامش بر سر زبان‌ها افتاد، باز دشمنی‌ورزی با او رخ نمود و البته تا حدی هم مورد استفاده قرار گرفت تا نام و کامی برای ادیبان نورس فراهم آید.

به هر رو از صادقی یک داستان بلند به نام «ملکوت» و مجموعه داستان‌های «سنگر و قمقمه‌های خالی» و «وعده دیدار با جوجو جستو» به جا مانده‌است و آقای محمدرضا اصلانی در کتاب «بهرام صادقی، بازمانده‌های غریبی آشنا» کوشیده‌است در مصاحبه با دوستان و آشنایان صادقی از جمله منوچهر بدیعی و محمد حقوقی، وصفی از حال و کار صادقی عرضه کند. اصلانی هم‌چنین در این کتاب شعرهایی را که صادقی با نام مستعار «صهبا مقداری» در مجله سخن منتشر کرده‌بود و دیگر شعرهای منتشرنشده‌اش را نیز به همراه مجموعه‌ای غنی از کارهای نیمه‌تمام او گرد‌ آورد. از او چیزی بیش از این در فضای مجازی و حقیقی نمی‌توان یافت. باشد که در آینده به این نویسنده گران‌قدر از سوی دوستداران ادبیات فارسی، عنایت بیشتری شود.

  * داستان «تدریس در بهار دل‌انگیز»، در فروردین ماه ۱۳۳۹ نوشته‌ شده‌ و نخستین بار در ۲۸ اسفند ۱۳۴۱ در کیهان هفته منتشر شده‌است. این داستان به همراه دیگر داستان‌های صادقی که در نشریات مختلف چاپ شده‌بودند، در فروردین ماه ۱۳۴۹ توسط انتشارات «کتاب زمان» گردآوری و بازنشر شد و پس از انقلاب در سال ۱۳۸۰ تجدید چاپ شد و هم‌اکنون هم در بازار نشر کتاب موجود است.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی