امروز

چهارشنبه, ۲۶ مهر , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۰:۱۴ قبل از ظهر

سایز متن   /

 
 
وقتی عمه فوزی آمد دنبالم که «آقا جانت کارت دارد» هنوز به اذان مانده‌بود. صدای قرآن میت از بلندگو مسجد می‌آمد و مردم گاه به گاهی می‌آمدند دم شیر حوض که وضو بگیرند. کنار حوض در خیال خودم نشسته‌بودم. داشتم با سنگ‌ریزه موج می‌ساختم و همین شد که زورم آمد در دم بروم و وقتی رفتم، صداش رفت بالا که «کره‌بز کدوم گوری موندی؟ بچه آدم رو وقتی صدا می‌کنن خودش می‌آد نه که هزار تا رو بایست پی‌ات بفرستن.» سرمو بلند کردم که حرف بزنم، اما فقط لب و لوچه‌ام از هم جنبید و این بدتر کفری‌اش کرد، زد زیرگوشم «انتر ادا چی رو در می‌آری؟ ها؟ مگه دو مثقال زبون به‌ات نداده خدا؟» و من فقط سر تکان دادم و خودش هم پی‌اش را نگرفت. همان کنج حیاط ایستاده‌بود. کتش روی شانه‌هاش افتاده‌بود و وزنش رو پاش که به دیوار مانده‌بود، سنگینی می‌کرد. دست کرد جیبش و از لای کاغذ و خرت و پرت‌هاش، یک اسکناس ده هزار تایی بیرون کشید، داد دستم و بی‌آن که نگاهم کند، گفت «می‌ری دکون حسنی با یه بسته مگنا قرمز می‌گیری. باقی پولو هم می‌آری. دیر هم نمی‌کنی. حالیت شد؟» با چشم‌هام گفتم آره و خودم را کنار کشیدم. بعد که دور شدم، از پشت سر نگاهش کردم. حواسش به من نبود. پاکت سیگارش را در آورده‌بود و با دو انگشت دست دیگرش محکم رو پاکت می‌زد و باز می‌زد و آخر سر جرش داد که حسینِ آقا مروت، از چانه‌ام گرفت و چرخاندم «هی عمو… کجایی؟ راه‌تو نیگا کن…» نگاهش نکردم. سرم را پایین انداختم و دو قدمی‌اش، گذاشتم به دو.

حتماً همان موقع افتاده‌است. اما کجا؟ نمی‌دانم. وقتی رسیدم دم دکان، دیدم نیست. جیبم را زیر و رو کردم، اما نبود. ته‌ش را هم کشیدم بالا و نگاه کردم. دست هم کشیدم، چند بار. سوراخ هم نبود. فقط خاکه‌نان و شیرینی بود و همین. اما آخر جای دیگر هم نبود. نگاه به دور و بر کردم، اما خبری نبود. همان وقت هول برم داشت و آمدم این جا. آقا جان ول کنم نمی‌شود. زیر پام را نگاه کردم. زیر جورابم را گشتم، اما آن جا هم نبود. می‌دانستم نیست. حالا خیلی وقت می‌شود که دیگر چیزی آن جا نمی‌گذارم. از وقتی آن اکبیری حسن پنجولی دست گرفت که شده‌ام عین بی‌بی رقیه و همه آن انترها دستم انداختند. کفری پول را در آوردم و دیگر از آن وقت نه لوله‌اش کردم و نه زیر بند جوراب گذاشتمش. هر چی هم بی‌بی گفت، به خرجم نرفت. ول‌کن که نبود. آن وقت هم اگر جواد دستش را نگرفته‌بود و چشم و ابرو نیامده‌بود، حتماً به زور هم که شده‌بود پول را لوله می‌کرد، می‌کرد زیر کش جورابم. هر چی بود جواد اگر خودش هم ندیده‌بود، حتماً از کسی خبر شده‌بود. حواسش به همه چیز بود. هر چی هم که کتک می‌زد و بدخلق بود، هوای آدم را هم داشت. آن هم دست خودش نبود. ده تای من کار می‌کرد. آقا جان امانش نمی‌‌داد. من که می‌گویم راحت شد. کاش من هم دلش را داشتم. حالا که نمی‌شود گفت، اما… حالا دیگر گذشته‌است. هر چه که بود، هوایی نبود. آقا جان دروغ می‌گوید. خودش کرد. بی‌بی رقیه همه‌اش همین را می‌گفت. می‌گفت: «باعث خون‌مون می‌شه این مرتکه.» جلو آقا جان اما لال‌ می‌شد. حالا هم معلوم نیست چه آشوبی به پا کند. ته پاکتش، پر پر دیگر سه نخ هم نمانده‌بود. حالا دیگر شکل پاکت پر و خالی دستم است. جواد همیشه می‌گفت «پاکت خالی رو کش نرو که آقا ته کارش حساب دستشه. وقتی پاکت‌ به ته می‌رسه، بادش می‌خوابه.» این را هم جواد می‌گفت. «اما وقتی پر باشه دیگه حساب هفده و هیجده فرقی نداره. یکی کم، یکی زیاد. ما بکشیم، انگار که آقا نکشیده‌. نفعش برا خودشه» و بعد چشمک می‌زد و می‌زد زیرخنده و من هم می‌خندیدم؛ زوری. این‌ها اما مال قبل از آن است که بی‌بی رقی دم خرابه دیده‌بودشان. در دم آمده‌بود آقا جان را خبر کند. پشت خرابه بودند. با همه اکبیری‌های خودشان. من همان کنج حوض نشسته‌بودم و کرم‌ام گرفته‌بود به لانه مورچه‌ها که بی‌بی خودش را انداخت وسط حیاط و صداش را انداخت به سرش که «آقا جان! بی‌غیرت! این از بچه تربیت کردن‌ته؟ پاشو تنه‌لش… اسمشه فقط… مرد… مرد…» اما آقا جان انگار که خیالش نباشد، از رو نمد که نشسته‌بود تکان نخورد. دستش رو زانو افتاده‌بود و سرش با تسبیح تلو تلو می‌خورد و تازه وقتی بی‌بی تکانش داد و هوارش زد که «خودت کردی تو مشتش؟ هان؟» چرتش پاره شد. نگاه سگش را به بی‌بی دوخت و هلش داد عقب که بی‌بی تلو خورد و به پشت افتاد و لنگ‌هاش سیخ شد و بنا گذاشت به ناله و نفرین. آقا جان اما محلش نداد. سیگارش را از گوشه زیرسیگاری برداشت، پک آخرش را زد و در زیرسیگاری به عادت همیشه چلاند تا به قول جواد ریقش درآید. بعد دستش را ستون کرد و نیم‌دایره بلند شد و کتش را از دوشش انداخت، اما باز هم پشتش راست نشد. بعد رو کرد به بی‌بی که داشت گوشه باغچه دماغش را می‌گرفت «چه‌ته سلیطه؟ صداتو بیار پایین سر ظهری مردم خوابن…» اما بی‌بی امان نداد. اول نفرین کرد و بعد که غضب آقا را دید، دست برداشت و همه چیز را گفت. گفت جواد را دیده‌است دم خرابه که سیگار بار زده‌اند و دارند می‌کشند. آقا جان اول آرام بود، اما بعد که بی‌بی زانوش را به دندان گرفت، کفری شد. من آن وقت دیگر بلند شده‌بودم انگار که خبردار کنار حوض ایستاده‌بودم، گوش به زنگ که اگر هوا پس شد فلنگ را ببندم و همه حواسم به آقا جان بود که سیگار دیگری از پاکت در آورد و گذاشت گوشه لبش. هنوز کبریت نکشیده، سرش را بلند کرد و دوباره همان چشم‌های سگش پیدا شد. بعد کمربندش را کشید، اول رو به من که از جا جستم و کنار کشیدم و بعد به جان بی‌بی. ولی فقط تکان داد و نزد. لوله‌اش کرد و از در زد بیرون. همه ماجرا آن روز همین بود. حالا جواد به خیالش بود که من از حرصم آقا را خبر کرده‌ام. اما خودش هم می‌دانست کار من نیست و آن وقت هم دیگر وقتش گذشته‌بود که بروم خبرشان کنم. اما از حرصش هم که بود زیر بار نرفت و اندازه هر تسمه‌ای که جلو رفیق‌هاش خورده بود، با قلاب به سرم زد و بعد هم دم دهانم را گرفت و تا می‌خوردم به شکمم زد و آن قدر زد که آقا سر رسید و از پشت یقه‌اش را گرفت و گرفتش زیر مشت و لگد و کشاند و برد انداختش همین جا و من کوفته همان گوشه اتاق خوابم برد.

از خواب که پریدم، دزدکی آمدم دم انبار سرک کشیدم. گفتم «چیزی نمی‌خوای» از همین کنج، درست کنار همین جا که حالا هستم نگاهم کردی. چشمت برق می‌زد. گفتی «برو از جیب آقا برام سیگار بیار.» اول ترسیدم. گفتم «من نمی‌رم… بفهمه قیامت می‌کنه.» چشم‌هات می‌خندید. گفتی «حالا دیگه حالیش نیست. خماری‌شو سر ما در آورده. الآن هم که زده، کیفش کوکه. پونکی می‌زنه… برو یه نخ بیار، جاش یه ته سیگار بذار تو زیرسیگاری.» نگاهت که کردم، فهمیدی رام شده‌ام. گفتم «پول نداری برم برات بخرم؟» سرت را بلند نکردی، همان طور رو به کُندی گندم گفتی «نه! می‌داشتم که منت آقا رو نمی‌کشیدم…»

رفتم، مثل همیشه. از پاکت پر که برداری چیزی معلوم نمی‌شود. اما پاکت که به ته می‌رسد، اعصاب آقاجان گه‌مرغی می‌شود. حالا هم معلوم نیست چه الم‌شنگه‌ای راه انداخته‌است. بی‌بی به روی خودش نمی‌آورد. هزار هم که می‌گفت «ننه برو برام بگیر، چیزی مگه ازت کم می‌شه؟» نمی‌رفت. می‌گفت آبرو دارد و خیلی هم که آقا جان پاپی‌اش می‌شد، می‌گفت «بی‌غیرت! من زن هرزه‌ات نیستم» و آقا جان را کفری می‌کرد و آن وقت باز قندان را پرت می‌کرد و بساطش را به هم می‌زد. اما حالا در خانه عزا بساطش هم به راه نیست و بدترش می‌کند. اما لابد از کسی گرفته‌است و سیگارش را هم جور کرده‌است، یک جا خودش را می‌سازد. وقت عزا به همه می‌رسد. آقا جان خودش می‌گوید تسکین غمش است. بی‌بی، همه چیز را از سر ننه می‌دانست. می‌گفت «زنیکه هر جایی بود تخم حروم» زیرزبانی می‌گفت. حواسش بود که آقا جان نشنود. اما از ما ملاحظه نمی‌کرد. به خیالش که بچه‌ایم و سرمان تو حساب این چیزها نیست. آن وقت‌ها نبود. وقتی را می‌گویم که ننه‌ رفت. آن وقت من چیزی سرم نمی‌شد. جواد که می‌شنفت، دمق می‌شد، می‌رفت بیرون. تف می‌کرد رو زمین. وقتی هم ازش می‌پرسیدی «جواد ننه چرا گذاشت رفت؟» شانه بالا می‌انداخت و یک بار هم گفت «به تنگ که بیای، می‌ذاری می‌ری.» سرش پایین بود. حتی وقتی از در زد بیرون هم بلند نکرد نگاهم کند.

حالا کجاست؟ حتماً همین جاها باید باشد. همیشه بود. همین دور و بر. حواسش به همه چی بود. می‌پایید ببیند آقا جان حواسش به او هست، اصلاً به فکرش هست یا نه. اما نیست. فکرش فقط پیش ننه است. خودش می‌گفت. فال گوش نبودم. همان دور و بر، برا خودم می‌پلکیدم که به عمو نریمان درآمد «از این‌ها هم چیزی در نمی‌آد… ول‌شون کرده‌ام… از من ساخته نیست… اگه شما برار جایی سراغ داری…» و سر بالا کرد، گفت «اون که گذاشت و رفت و…» اما دنبالش را نگرفت و دیگر هم حرفش را نزد. نه که متوجه من باشد، لابد برا این که عمو نریمان پای ننه را وسط نکشد. اما عمو نریمان همان طور ساکت بود و گل‌های قالی گلیمی را می‌جست. یادم نیست چی گفت، اما چرند بود که آقا جان، رو در هم کشید و پک سیگارش را محکم‌تر کرد که همه صورتش قاق کشید و بعد یک جا همه دود را در داد و بازی نداد که به قول جواد به خورد جانش برود. بعد هم دیگر حرفی نشد و اما هر وقت که می‌شد، پای هر برنامه سر حرفش به جواد باز بود و جواد اما محلش نمی‌داد. می‌گفت «خرده‌فرمایش‌هاشو که انجام بدی و کیفشو کوک کنی دیگه خیال هیچی رو نداره… می‌تونی فلنگو ببندی پی حال خودت» و خوب هم حالش را می‌کرد و خیالش نبود. ته‌اش چند اردنگی و فحش و لیچار بود که با یک لب و لوچه پشت سر آقا جان فراموشش می‌شد و بعد هم من بودم که اموراتش را رتق و فتق کنم. اما دلش را هم داشت. پاش که می‌افتاد و پای من گیر می‌شد، خوب خودش را می‌انداخت جلو و مربوطش می‌شد یا نه، گردن می‌گرفت. منت هم نمی‌گذاشت. از این برنامه‌ها نداشت. این‌ها همه را باید می‌گذاشتی به حساب لوطی‌ بودنش. خوشش می‌آمد این طور باشد.

حالا کجایی؟ بعد که صدا آقا خوابید آمدم پیش‌ات. گفتم «اومدم تنها نباشی.» جواب ندادی. فقط پوزخند زدی و من از صدات یکه واخوردم. ولی صدام در نیامد که حرفم نزنی. روز بود، اما انبار مثل حالا تاریک بود. خوب که چشم دوختم تاریک روشن هیکلت را وسط انبار دیدم و چشم‌هات که برق داشت. سرت را از رو زانو بلند کردی و پشت دادی به کندی گندم. همان طور دم درگاهی انبار ایستاده‌بودم و نگاهت می‌کردم که چیزی بگویی که نگفتی و آخر حوصله‌ام سر رفت. خواستم چیزی بگویم و حرفم نیامد. من‌‌من می‌‌کردم، که خودت تشر زدی «برو گم شو. دیگه هم نیا پی من.»

دیگر باید شش ماه شده‌باشد. آن موقع وسط آبان بود که علف‌خرس‌ها رسیده‌بود و من زیر زبانم گوشتش را می‌کندم و هسته‌اش را تف می‌کردم تو باغچه کنار حوض. آقا جان وقتی خبرش شد که زده‌ای بیرون، اول ابرو بالا داد و من هول برم داشت که باز کفری شود و هوارش بلند شود، اما از جاش تکان نخورد. فقط یقه کتش را به هم کشید و سرش را پایین انداخت. بعد سیگارش را که پک می‌زد، گفت «خودش برمی‌گردد.» و نگاهش را از من و بی‌بی دزدید. باز گفت «جایی ندارد برود… چند روز که بی‌نون موند، برمی‌گرده…» اما بی‌بی آتشی بود. خودش هم اول خبر داد که ردی ازت نیست. از کی شنیده‌بود یا پرس‌وجو کرده‌بود، نمی‌دانم. از جلو آقا که برگشت، زیر لب می‌گفت «زنت هم که رفت همینو گفتی… این یکی هم که بره… تف به شرفت…» آقا جان فقط از زیر چشم می‌پاییدش که طرف حوض می‌آمد.

من همان کنار حوض نشسته‌بودم و سرم پایین بود. آمد کنار حوض، نشست آن ور حوض، رو به من. گفت «تو خبر داری، هان؟» و من شانه بالا انداختم و خواستم بگویم نه، که صدام در نیامد و بی‌بی بلند شد آمد سمتم که ازم مقر بکشد. چانه‌ام را گرفت و زل زد تو چشم‌هام و دستش را بلند کرد که بزند. اما لرزید. همه تنش لرزید و دستش در هوا ول شد و افتاد و چانه‌ام را ول کرد. رفت وسط حیاط و پرید به خودش. من همان جا مانده‌بودم و نگاه‌شان می‌کردم. بی‌بی را که از موهاش چنگ می‌زد و زانوش را دندان می‌گرفت و آقا جان را که چایش را هورت می‌کشید و زیر لب چیزی می‌گفت و به یک آن خواست بلند شود و باز در جا نشست و سیگارش را آتش زد.

عصری که بی‌بی باز سر صحبتش باز شد، آمد پیشم. گفت «کاری‌اش ندارم… فقط بگو کجا رفت.» گفتم «نمی‌دونم» گفتم به من چیزی نگفته‌ای و گفتم که من خبرچین هیچ کدام‌تان نیستم و خبر ندارم که با پشت دست محکم کوبید به دهانم و خون آمد و خودش بردم دم حوض که دهانم را بشوید و باز آمد چیزی بگوید که نگفت و ساکت آب به دهانم می‌ریخت و آرام می‌شست. تمام که شد، گفت «تو که از این کارها نمی‌کنی؟ هان؟» و من فقط سر بالا انداختم که هیچ نگفت و بعد دیدم که رفت نشست کنار آقا جان. سماور را براش روشن کرد و به‌اش گفت «نباید حبسش می‌کردی.» و آقا جان ساکت بود و بی‌بی همین که استکان‌ها را زیر شیر سماور آب می‌کشید، گفت «حالا اون‌ها هم یه چیزی گفتن… من هم غلط کردم اصلاً رفتم به مدرسه‌شون گفتم که می‌کشه… خب تو عاقله‌مردی برا خودت… تو نباید می‌کردی» و آقا جان نگاهش نکرد، فقط گفت «خودش برمی‌گرده» و بلند شد برود که بی‌بی گفت «هر چی اون یکی برگشت…» و آقا نیم‌خیز، بال چادرش را کشید و گفت «خودت کردی. همه‌اش رو خودت کردی… هم اونو، هم اینو. حالا باز زبون درآوردی…» و بی‌بی ماتش برده‌بود و ساکت بود که آقا جان باز نشست و دستش را گذاشت رو زانوش، سیگارش را گیراند و شروع کرد به تسبیح انداختن. بعد از لا دود سیگارش گفت «فایده نداشت. تو مدرسه موندنش هم فایده نداشت. اول و آخرش همین می‌شد.»

آن روز که خبر مدرسه را دادم، گفتی «بهتر… حالا دیگه آدم خودمم. می‌رم هر جا بخوام… حمالی کسی رو هم نمی‌کنم.» و بعد پشت دادی به کندی و ساکت شدی. هنوز آقا برنگشته‌بود. وقتی آمد، ساکت نشست پا بساطش. کشید و همان جان نشست تا غروب که بی‌بی آمد پاپی شد و بیرونت آوردند. بی‌حرف و صدا رفتی تو اتاق و تا شب که بزنی بیرون، نشستی بر حوض. کاش من هم دل تو را داشتم. کاش بودی. حالا امشب را هم رد کنم، فردا را دیگر نمی‌شود. همه تکلیفم مانده، یک ماه بعد امتحان‌ها… برای تو مسخره بود این‌ها. تو حالا داری چه کار می‌کنی؟ خبرش را که هنوز نگرفته‌ای. آقا می‌گفت «بی‌غیرت… هر چی باشه بی‌بی‌شه.» کسی حرفش را نزد. اما خبرت هم که بکنند، مگر می‌آیی؟ بیایی که چی؟ تازه کجا خبرت کنند؟ ولی کاش طوری خبر می‌شدی. حالا من مانده‌ام و آقا جان. صدای فضه است…

– فوزی، این پول بچه شماس انگار، تو کوچه انداخته. یافتم، آوردم…

– خودش کجاست؟

– خودشو خبر ندارم. دو ساعت پیش دیدمش می‌دوه اون سر کوچه. به ردش نرسیدم.

– دستت درد نکنه… حالا بیا خونه یه چایی، چیزی…

– نه دستت درد نکنه. خونه عزا… کار دارین… خدافظ

آره فضه بود. بروم تا عمه فوزی پول را نداده‌است به آقا جان.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی