امروز

دوشنبه, ۳ اردیبهشت , ۱۳۹۷

  ساعت

۲۳:۲۸ بعد از ظهر

سایز متن   /

 
 

وقتی عمه فوزی آمد دنبالم هنوز به اذان مانده‌بود. صدای قرآن میت از بلندگو مسجد می‌آمد و مردم گاه به گاهی می‌آمدند دم شیر حوض که وضو بگیرند. کنار حوض در خیال خودم نشسته‌بودم. داشتم با سنگ‌ریزه موج می‌ساختم و زورم آمد در دم بروم و وقتی رفتم، صداش رفت بالا که «کره‌بز کدام گوری ماندی؟ بچه آدم را وقتی صدا می‌کنند خودش می‌آد نه که هزار تا رو بایست پی‌ات بفرستندسرم را بلند کردم که حرف بزنم، اما فقط لب و لوچه‌ام از هم جنبید و این بدتر کفریش کرد، زد زیرگوشم «انتر ادا چی را در می‌آری؟ ها؟ مگر دو مثقال زبان به‌ات نداده خدا؟» و من فقط سر تکان دادم و خودش هم پی‌اش را نگرفت. همان کنج حیاط ایستاده‌بود. کتش رو شانه‌هاش افتاده‌بود و وزنش رو پاش که به دیوار مانده‌بود، سنگینی می‌کرد. دست کرد جیبش و از لای کاغذ و خرت و پرت‌هاش، یک اسکناس ده هزار تایی بیرون کشید، داد دستم و گفت «می‌ری دکان حسنی یک بسته مگنا قرمز می‌گیری. باقی پول را هم می‌آری. دیر هم نمی‌کنی. حالی‌ت شد؟» با چشم‌هام گفتم آره و خودم را کنار کشیدم. بعد که دور شدم، از پشت سر نگاهش کردم. حواسش به من نبود. پاکت سیگارش را در آورده‌بود و با دو انگشت دست دیگرش محکم رو پاکت می‌زد و آخر سر جرش داد که حسینِ آقا مروت از چانه‌ام گرفت و چرخاندم «هی عمو… کجایی؟ راه‌ت را نیگا کن…» نگاهش نکردم. سرم را پایین انداختم و دو قدمی‌اش، گذاشتم به دو.

حتماً همان موقع افتاده‌است. وقتی رسیدم دم دکان، دیدم نیست. جیبم را زیر و رو کردم، اما نبود. ته‌ش را هم کشیدم بالا و نگاه کردم. دست هم کشیدم، چند بار. سوراخ هم نبود. فقط خرده‌نان و شیرینی بود و همین. نگاه به دور و بر کردم، اما خبری نبود. زیر پام را نگاه کردم. زیر جورابم را گشتم، اما آن جا هم نبود. می‌دانستم نیست. حالا خیلی وقت می‌شود که دیگر چیزی آن جا نمی‌گذارم. از وقتی آن اکبیری حسن پنجولی دست گرفت که شده‌ام عین بی‌بی رقیه و همه آن انترها دستم انداختند. کفری پول را در آوردم و دیگر نه لوله‌اش کردم و نه زیر بند جوراب گذاشتمش. هر چی هم بی‌بی گفت، به خرجم نرفت. ول‌کن که نبود. آن وقت هم اگر جواد دستش را نگرفته‌بود و چشم و ابرو نیامده‌بود، حتماً به زور هم که شده‌بود پول را لوله می‌کرد، می‌کرد زیر کش جورابم. هر چی بود جواد اگر خودش هم ندیده‌بود، حتماً از کسی خبر شده‌بود. حواسش به همه چیز بود. هر چی هم که کتک می‌زد و بداخلاق بود، هوای آدم را هم داشت. من که می‌گویم راحت شد. کاش من هم دلش را داشتم. حالا دیگر گذشته‌است. هر چه که بود، هوایی نبود. آقا جان دروغ می‌گوید. خودش کرد. بی‌بی رقیه همه‌اش همین را می‌گفت که «باعث خون‌مان می‌شه این مردکهجلو آقا جان اما لال‌ می‌شد. حالا هم معلوم نیست چه آشوبی به پا کند. ته پاکتش، پر پر دیگر سه نخ هم نمانده‌بود. جواد همیشه می‌گفت «پاکت خالی را کش نرو که آقا ته کارش حساب دستشه. وقتی پاکت‌ به ته می‌رسد، بادش می‌خوابد. اما وقتی پر باشد دیگر حساب هفده و هیجده فرقی ندارد. یکی کم، یکی زیاد. ما بکشیم، انگار که آقا نکشیده‌. نفعش برا خودشه» و بعد چشمک می‌زد و می‌زد زیرخنده و من هم می‌خندیدم؛ زوری. این‌ها مال قبل از آن است که بی‌بی رقی دم خرابه دیده‌بودشان. در دم آمده‌بود آقا جان را خبر کند. پشت خرابه بودند. با همه اکبیری‌های خودشان. من همان کنج حوض نشسته‌بودم و کرم‌ام گرفته‌بود به لانه مورچه‌ها که بی‌بی خودش را انداخت وسط حیاط و صداش را انداخت به سرش که «آقا جان! بی‌غیرت! این از بچه تربیت کردن‌ته؟ پا شو تنه‌لش… اسمشه فقط… مرد… مرد…» اما آقا جان انگار که خیالش نباشد، از رو نمد که نشسته‌بود، تکان نخورد. دستش رو زانو افتاده‌بود و سرش با تسبیح تلو تلو می‌خورد و تازه وقتی بی‌بی تکانش داد و هوارش زد که «خودت کردی تو مشتش؟» چرتش پاره شد. نگاه سگش را به بی‌بی دوخت و هلش داد عقب که بی‌بی تلو خورد و به پشت افتاد و لنگ‌هاش سیخ شد و بنا گذاشت به ناله و نفرین. آقا جان اما محلش نداد. سیگارش را از گوشه زیرسیگاری برداشت، پک آخرش را زد و در زیرسیگاری به عادت همیشه چلاند تا به قول جواد ریقش درآید. بعد دستش را ستون کرد و انگار نیم‌دوری دور خودش زد تا بلند شد و کتش را از دوشش انداخت، اما باز هم پشتش راست نشد. بعد رو کرد به بی‌بی که داشت گوشه باغچه دماغش را می‌گرفت «چه‌ته سلیطه؟صدات را بیار پایین سر ظهری مردم خوابند» اما بی‌بی امان نداد. اول نفرین کرد و بعد که غضب آقا را دید، دست برداشت و همه چیز را گفت؛ که جواد را دیده‌است دم خرابه که سیگار بار زده‌اند و دارند می‌کشند. آقا جان اول آرام بود، اما بعد که بی‌بی زانوش را به دندان گرفت، کفری شد. من بلند شده‌بودم و انگار که خبردار کنار حوض ایستاده‌بودم، گوش به زنگ که اگر هوا پس شد فلنگ را ببندم و همه حواسم به آقا جان بود که سیگار دیگری از پاکت در آورد و گذاشت گوشه لبش. هنوز کبریت نکشیده، سرش را بلند کرد و دوباره همان چشم‌های سگش پیدا شد. بعد کمربندش را کشید، اول رو به من که از جا جستم و کنار کشیدم و بعد به جان بی‌بی. ولی فقط تکان داد و نزد. دور دستش لوله‌اش کرد و از در زد بیرون. همه ماجرای آن روز همین بود. حالا جواد به خیالش بود که من از حرصم آقا را خبر کرده‌ام. اما خودش هم می‌دانست کار من نیست و آن وقت هم دیگر وقتش گذشته‌بود که بروم خبرشان کنم. اما از حرصش هم که بود زیر بار نرفت و اندازه هر تسمه‌ای که جلو رفیق‌هاش خورده بود، با قلاب کمربندش به سرم زد و بعد هم دم دهانم را گرفت و تا می‌خوردم به شکمم زد و آن قدر زد که آقا سر رسید و از پشت یقه‌اش را گرفت و گرفتش زیر مشت و لگد و کشاند و برد انداختش همین جا و من کوفته همان گوشه اتاق خوابم برد.

از خواب که پریدم، دزدکی آمدم دم انبار سرک کشیدم. گفتم «چیزی نمی‌خوای» از همین کنج، درست کنار همین جا که حالا هستم نگاهم کرد. چشمش برق می‌زد. گفت «برو از جیب آقا برام سیگار بیاراول ترسیدم. گفتم «من نمی‌رم… بفهمد قیامت می‌کندچشم‌هاش می‌خندید. گفت «حالا دیگر حالیش نیست. خماری‌ش را سر ما در آورده. الآن هم که زده، کیفش کوکه. پونکی می‌زند… برو یه نخ بیار، جاش یک ته سیگار بذار تو زیرسیگارینگاهش که کردم، فهمید رام شده‌ام. گفتم «پول نداری برم برات بخرم؟» سرش را بلند نکرد، همان طور رو به کُندی گندم گفت «نه! می‌داشتم که منت آقا را نمی‌کشیدم

رفتم، مثل همیشه. از پاکت پر که برداری چیزی معلوم نمی‌شود. اما پاکت که به ته می‌رسد، اعصاب آقاجان گه‌مرغی می‌شود. حالا هم معلوم نیست چه الم‌شنگه‌ای راه انداخته‌است. بی‌بی به روی خودش نمی‌آورد. هزار هم که می‌گفت «ننه برو برام بگیر، چیزی مگر ازت کم می‌شه؟» نمی‌رفت. می‌گفت آبرو دارد و خیلی هم که آقا جان پاپی‌اش می‌شد، می‌گفت «بی‌غیرت! من زن هرزه‌ات نیستم» و آقا جان را کفری می‌کرد و آن وقت باز کاسه بشقاب جلوش را پرت می‌کرد و بساطش را به هم می‌زد. اما حالا در خانه عزا بساطش هم به راه نیست. اما لابد از کسی گرفته‌است و سیگارش را هم جور کرده‌است، یک جا خودش را می‌سازد. وقت عزا به همه می‌رسد. آقا جان خودش می‌گوید تسکین غمش است. بی‌بی، همه چیز را از سر ننه می‌دانست. می‌گفت «زنیکه هر جایی بود تخم حروم» زیرزبانی می‌گفت. حواسش بود که آقا جان نشنود. اما از ما ملاحظه نمی‌کرد. به خیالش که بچه‌ایم و سرمان تو حساب این چیزها نیست. آن وقت‌ها نبود. من چیزی سرم نمی‌شد. اما جواد که می‌شنفت، دمق می‌شد، می‌رفت بیرون، تف می‌کرد رو زمین. وقتی هم ازش می‌پرسیدی «جواد ننه چرا گذاشت رفت؟» شانه بالا می‌انداخت و یک بار هم گفت «به تنگ که بیای، می‌ذاری می‌ریسرش پایین بود. حتی وقتی از در زد بیرون هم بلند نکرد نگاهم کند.

حالا هم حتماً همین جاها باید باشد. همیشه همین دور و بر بود. حواسش به همه چی بود. می‌پایید ببیند آقا جان حواسش به او هست، اصلاً به فکرش هست؟ اما نیست. فکرش فقط پیش ننه است. خودش می‌گفت. فال گوش نبودم. همان دور و بر، برا خودم می‌پلکیدم که به عمو نریمان گفت «از این‌ها هم چیزی در نمی‌آد… ول‌شان کرده‌ام… از من ساخته نیست… اگر شما برار جایی سراغ داری…» و سر بالا کرد، گفت «اون که گذاشت و رفت و…» اما دنبالش را نگرفت و دیگر هم حرفش را نزد. نه که متوجه من باشد، لابد برا این که عمو نریمان پای ننه را وسط نکشد. اما عمو نریمان همان طور ساکت بود و گل‌های قالی گلیمی را می‌جست. یادم نیست چی گفت، اما چرند بود که آقا جان، رو در هم کشید و پک سیگارش را محکم‌تر کرد که همه صورتش قاق کشید و بعد یک جا همه دود را در داد و بازی نداد که به قول جواد به خورد جانش برود. بعد هم دیگر حرفی نشد و اما هر وقت که می‌شد، پای هر برنامه سر حرفش به جواد باز بود و جواد اما محلش نمی‌داد. می‌گفت «خرده‌فرمایش‌هاش را که انجام بدی و کیفش را کوک کنی دیگر خیال هیچی را ندارد. می‌تونی فلنگ را ببندی پی حال خودت» و خوب هم حالش را می‌کرد و خیالش نبود. ته‌اش چند اردنگی و فحش و لیچار بود که با یک لب و لوچه پشت سر آقا جان فراموشش می‌شد و بعد هم من بودم که اموراتش را رتق و فتق کنم. اما دلش را هم داشت. پاش که می‌افتاد و پای من گیر می‌شد، خوب خودش را می‌انداخت جلو و مربوطش می‌شد یا نه، گردن می‌گرفت. منت هم نمی‌گذاشت. از این برنامه‌ها نداشت. این‌ها همه را باید می‌گذاشتی به حساب لوطی‌ بودنش. خوشش می‌آمد این طور باشد.

بعد که صدا آقا خوابید آمدم پیش‌اش. گفتم «آمدم تنها نباشیجواب نداد. فقط پوزخند زد و من از صداش یکه واخوردم. ولی صدام در نیامد که حرفم نزند. روز بود، اما انبار مثل حالا تاریک بود. خوب که چشم انداختم تاریک روشن هیکلش را وسط انبار دیدم و چشم‌هاش که برق داشت. سرش را از رو زانو بلند کرد و پشت داد به کندی گندم. همان طور دم درگاهی انبار ایستاده‌بودم و نگاهش می‌کردم که چیزی بگوید و نگفت و آخر حوصله‌ام سر رفت. خواستم چیزی بگویم و حرفم نیامد. من‌‌من می‌‌کردم، که خودش تشر زد «برو گم شو. دیگه هم نیا پی من

دیگر باید شش ماه شده‌باشد. آن موقع وسط آبان بود که علف‌خرس‌ها رسیده‌بود و من زیر زبانم گوشتش را می‌کندم و هسته‌اش را تف می‌کردم تو باغچه کنار حوض. آقا جان وقتی خبرش شد که زده‌است بیرون، اول ابرو بالا داد و من هول برم داشت که باز کفری شود و هوارش بلند شود، اما از جاش تکان نخورد. فقط یقه کتش را به هم کشید و سرش را پایین انداخت. بعد سیگارش را که پک می‌زد، گفت «خودش برمی‌گردد» و نگاهش را از من و بی‌بی دزدید. باز گفت «جایی ندارد برود… چند روز که بی‌نان ماند، برمی‌گردداما بی‌بی آتشی بود. خودش هم اول خبر داد که ردی ازش نیست. از کی شنیده‌بود یا پرس‌وجو کرده‌بود، نمی‌دانم. از جلو آقا که برگشت، زیر لب می‌گفت «زنت هم که رفت همین را گفتی… این یکی هم که بره… تف به شرفت…» آقا جان فقط از زیر چشم می‌پاییدش که طرف حوض می‌آمد.

من همان کنار حوض نشسته‌بودم و سرم پایین بود. آمد کنار حوض، نشست آن ور حوض، رو به من گفت «تو خبر داری، هان؟» و من شانه بالا انداختم و خواستم بگویم نه، که صدام در نیامد و بی‌بی بلند شد آمد سمتم که ازم مقر بکشد. چانه‌ام را گرفت و زل زد تو چشم‌هام و دستش را بلند کرد که بزند. اما لرزید. همه تنش لرزید و دستش در هوا ول شد و افتاد و چانه‌ام را ول کرد. رفت وسط حیاط و پرید به خودش. من همان جا مانده‌بودم و نگاه‌شان می‌کردم. بی‌بی را که از موهاش چنگ می‌زد و زانوش را دندان می‌گرفت و آقا جان را که چایش را هورت می‌کشید و زیر لب چیزی می‌گفت و به یک آن خواست بلند شود و باز در جا نشست و سیگارش را آتش زد.

عصری که بی‌بی باز سر صحبتش باز شد، آمد پیشم. گفت «کاری‌اش ندارم… فقط بگو کجا رفتگفتم «نمی‌دانم». گفتم به من چیزی نگفته و گفتم که من خبرچین هیچ کدام‌تان نیستم و خبر ندارم که با پشت دست محکم کوبید به دهانم و خون آمد و خودش بردم دم حوض که دهانم را بشوید و باز آمد چیزی بگوید که نگفت و ساکت آب به دهانم می‌ریخت و آرام می‌شست. تمام که شد، گفت «تو که از این کارها نمی‌کنی؟ هان؟» و من فقط سر بالا انداختم که هیچ نگفت و بعد دیدم که رفت نشست کنار آقا جان. سماور را براش روشن کرد و به‌اش گفت «نباید حبسش می‌کردیآقا جان ساکت بود و بی‌بی همین که استکان‌ها را زیر شیر سماور آب می‌کشید، گفت «حالا آن‌ها هم یک چیزی گفتند… من هم غلط کردم اصلاً رفتم به مدرسه‌شان گفتم که می‌کشد… خب تو عاقله‌مردی برا خودت… تو نباید می‌کردی» و آقا جان نگاهش نکرد، فقط گفت «خودش برمی‌گردد» و بلند شد برود که بی‌بی گفت «هر چی آن یکی برگشت…» و آقا نیم‌خیز، بال چادرش را کشید و گفت «خودت کردی. همه‌اش را خودت کردی… هم آن را، هم این را. حالا باز زبان درآورده‌ی» و بی‌بی ماتش برده‌بود و ساکت بود که آقا جان باز نشست و دستش را گذاشت رو زانوش، سیگارش را گیراند و شروع کرد به تسبیح انداختن. بعد از لا دود سیگارش گفت «فایده نداشت. تو مدرسه ماندنش هم فایده نداشت. اول و آخرش همین می‌شد

آن روز که خبر مدرسه را دادم، گفت «بهتر… حالا دیگر آدم خودمم. می‌رم هر جا بخوام… حمالی کسی را هم نمی‌کنمو بعد پشت داد به کندی و ساکت شد. هنوز آقا برنگشته‌بود. وقتی آمد، ساکت نشست پا بساطش. کشید و همان جان نشست تا غروب که بی‌بی آمد پاپی شد و بیرونش آوردند. بی‌حرف و صدا رفت تو اتاق و تا شب که بزند بیرون، نشست بر حوض. کاش من هم دلش را داشتم.

«کاش بودیحالا امشب را هم رد کنم، فردا را دیگر نمی‌شود. برای او مسخره بود این‌ها. حالا دارد چه کار می‌کند؟ خبرش را که هنوز نگرفته‌. آقا می‌گفت «بی‌غیرت… هر چی باشد بی‌بی‌شهکسی حرفش را نزد. اما خبرش هم که بکنند، مگر می‌آید؟ بیاید که چی؟ تازه کجا خبرش کنند؟ ولی کاش طوری خبر می‌شد. حالا من مانده‌ام و آقا جان. صدای فضه است.

فوزی، این پول بچه شماس انگار، تو کوچه انداخته. یافتم، آوردم.

خودش کجاست؟

خودشو خبر ندارم. دو ساعت پیش دیدمش می‌دوه اون سر کوچه. به ردش نرسیدم.

دستت درد نکنه… حالا بیا خونه یه چایی، چیزی.

نه دستت درد نکنه. خونه عزا… کار دارین… خدافظ.

بروم تا پول را نداده‌است به آقا جان.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی