امروز

دوشنبه, ۲۹ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۲۰:۲۵ بعد از ظهر

سایز متن   /




حالا که دیگر تب و تاب انتصاب وزیر خوابیده‌است و مناسک مطالبه‌محوری دوره‌ای هم به پایان رسیده‌است، شاید بتوانیم بار دیگر نفس بکشیم و با خیال راحت بپرسیم کجای کاریم؟
چند روز پیش متنی در مورد شرط‌های گزینش آموزگاران در آموزش و پرورش منتشر شد که البته جنجالی در پی‌اش آمد و حداقل در سطح معاونت رییس جمهور در حقوق شهروندی، قول اصلاح آن داده‌شد. اما آیا با اصلاح این بخش‌نامه همه چیز حل می‌شود و قضیه ختم به خیر می‌شود؟ نویسنده با این نظر توافقی ندارد. چه آن که گویی، اندیشه‌ای در این سازمان خانه‌ کرده‌ و نیرو گرفته‌است که می‌خواهد راه توسعه را وارونه و به اتکای اندیشه‌های قدرت‌محور در پیش گیرد. و این‌ همه در حالی است که دنیای امروزی- ولو در سطح- مسیر برابری‌خواهی را طی می‌کند و حداقل در سازمان‌های عمومی و آموزش پایه بر آن است که تبعیض را به حداقل برساند و تفاوت ظاهری و سلامت جسمانی را نه فقط معیاری برای برتری و انتخاب در نظر نگیرند که مجدانه بکوشند، هر گونه کاستی را با تبعیض مثبت جبران کنند. حال در کشوری که داعیه‌دار اولویت نهادن بر ارزش‌های انسانی ورای همه چیز است، اکنون ناباورانه با بخش‌نامه‌ای رو به رو می‌شویم که گویی برای مسابقه‌های سخیف زن و مرد شایسته تدوین شده‌است.
ما را چه می‌شود که امروز، پس از قرن‌ها مبارزه انسان در راه برابری، به اندیشه‌ آنیم که جوش صورت و کریه‌المنظر بودن آموزگاران، در تربیت فرزندان‌مان اثر منفی می‌گذارد و قوز کمر و کوتاهی پا، او را ناتوان از تربیت و آموزش فرزندان می‌کند و یا لهجه‌اش زبان فارسی را به خطر می‌افکند؟ لابد عده‌ای را هم می‌نشانند، مانند مجمع شیوخ تا در جبروت داوطلبان نظر کنند و رأی بدهند. بگویند: «چرخ بزن! روی پا راه برو! بنشین! پا شو! دهانت را مانند اسب باز کن!… یک، دو، سه، … درست باز کن تا بتوانیم بشماریم…» و سر آخر «هر چه می‌گوییم قرقره کن تا حساب کار دست‌مان بیاید و بدانیم به کار علم و تربیت می‌آیی یا نه؟ نه این لهجه به درد نمی‌خورد..» حاشا! اگر ذره‌ای شرافت در کسی باشد که در این مناسک سخیف و موهن شرکت کند و نام خود را آموزگار بگذارد و پیشه‌اش را پیشه پیامبران.
امروزه در غرب وحشی- به دید زعمای قوم- نه تنها سلامتی معیاری برای هیچ سنجشی جز در کارهای مرتبط با آمادگی جسمانی نیست که از پایه امکاناتی را فراهم می‌آورند که ناتوانان در کنار دیگران به تحصیل بپردازند و از آغاز کودکی این نگره برابری را در کودکان رشد می‌دهند. ناتوانان در این جوامع دور از انسانیت، به درستی و چنان که باید سهمی بیشتر از امکانات شهری و آموزشی را دریافت می‌کنند و اما در مقابل ما نه تنها چیزی به ناتوانان‌مان عرضه نمی‌کنیم که قلدرمآبانه آن‌ها را پس می‌زنیم و از حق شهروندی‌شان محروم‌شان می‌کنیم. ما گویی به شیوه‌های مختلف در تلاشیم که راه را وارونه طی کنیم و هر تلاشی در جهت اصلاح را خنثی کنیم.
در زمانه‌ای که به لطف رسانه و تغییر فرهنگی تدریجی، بسیاری از باورهای غلط می‌رود که رنگ ببازد، عده‌ای در دل نهاد تربیتی کشور نشسته‌اند و نعل وارونه می‌زنند. به زعم آن‌ها برابری، امری عارضی و حتی شاید بیماری دنیای مدرن است. خواه این برابری در سطح حقوق اولیه آموزش و آموزگاری و بر مبنای ویژگی‌ها و توان جسمی باشد و یا نه در سطحی بالاتر جنسیت و ملیت و اندیشه و مرام را هم در بر گیرد. این نگرش غالب بر حداقل بخشی از نظام آموزش و پرورش ماست. این را به گواه تجربه زیسته خودم و هم‌نسلانم در این نظام و پی‌گیری اخبار مرتبط با آموزش و پرورش می‌گویم. بله! ما قربانیان تبعیض بی‌چون و چرا در نظام آموزش و پرورش ایران هستیم. به طوری که اگر نیک بنگریم، مورد تبعیض واقع شدن، بخش جدایی‌ناپذیر هویت ماست و از این روست که با چنین بخش‌نامه‌هایی شگفت‌زده نمی‌شویم. اما زمانی هم می‌شود که این کاسه صبر لبریز شود.
به عنوان کسی که به دلیل ناتوانی جسمانی در دوره دبیرستان، بارها در راه مدرسه و در محیط مدرسه مورد تحقیر و نکوهش و تبعیض بوده‌‌ام و نه تنها به حقوقم تعرض شده‌است که مورد تمسخر و ریشخند قرار گرفته‌ام، خوب می‌دانم چه چیزی در جریان است و بچه‌ها با چه اندیشه‌ای بار می‌آیند. وقتی سال دوم دبیرستان به خاطر انحراف ستون فقرات- مورد ممنوعه بخش‌نامه نو گزینش آموزگاران- مجبور به بستن بریس شدم، از خانه که بیرون می‌آمدم تا زمان بازگشتم، همه چیز برایم دیگرگونه می‌شد. من در بهترین حالت عجیب به نظر می‌آمدم. این گناه دوستان من و هم‌کلاسی‌هایم نبود. آن‌ها آدم‌های شریف و نیکی هستند که هنوز هم رابطه دوستی عمیق با من دارند. اما تربیت ما طوری بود که حتی در دبیرستانی خاص –نمونه دولتی رشد- هم به سادگی دستت می‌انداختند، ناتوانی حرکتی‌ات را به سخره می‌گرفتند و به نحوی از انحاء مایه آزارت می‌شدند. مسئله این بود که آن‌ها ندیده‌بودند و نمی‌دانستند کارشان چه اثری بر روان دیگری می‌گذارد و او را تا چه حد می‌رنجاند. باری برای من گذشت و با پذیرش شخصی خطر عوارض کنار گذاشتن درمانم، از خیرش گذشتم و بار دیگر به جمع آدمیان راه یافتم و اما سال‌ها گذشت تا کنار بیایم مسئله من نبودم و دوستانم هم، مشکل از آن نظام پرورشی بود که از آغاز ناتوانان جسمی را به کنجی خارج از اجتماع کشانده‌بود و بعد به یاد می‌آوردم که زمانی پیش از بیماری‌ام، من هم همچین نگاهی، کمتر یا بیشتر با ناتوانان داشته‌ام و آن موقع تازه مسئله برایم عادی شد و اما چیزی حل نشد. چیزی فرو ریخته‌بود و دردناک این که در هنوز بر همان پاشنه می‌چرخید و می‌چرخد و بعدها کسی دل‌جویی‌ای نکرد و انتظارش هم نبود و اگر می‌کرد هم چیزی عوض نمی‌شد. من حدی از پیشرفت درسی‌ام را صرفاً به این دلیل فروگذار شدم. باری، مسئله شخصی من گیرم با کنکاشی طولانی و به مرور حل شد، ولی در آن نظام هیچ تغییری رخ نداد و این را وقتی فهمیدم که سال‌ها بعد قرار شد سردبیری نشریه نگاه- نشریه داخلی آموزش و پرورش- را عهده‌دار شوم و از قضا آن مدت کوتاه یک هفته‌ای که به خاطر تبعیضی دیگر- این بار در سطح بالاتر عقیدتی- دیری نپایید، مقارن شد با روز عصای سفید. بر آن شدم به این مناسبت گزارش و ویژه‌نامه‌ای در مورد وضعیت ناتوانان جسمی در مدارس تهیه کنم و این آغاز چند روز تلاطم سخت بود. گو این که به منطقه‌ای ممنوعه گام نهاده‌بودم. سراسر مقاومت بود و حتی عتاب و سین‌جیم‌های پی در پی که چرا و برای چه و چه می‌خواهی بکنی و به کجا ارائه می‌دهی و سر آخر تصمیم‌گیری‌ای که بی‌جواب می‌ماند. شد و بالاخره دست داد که گزارشی از دبیرستان صیاد شیرازی ۲ به عنوان مجهزترین دبیرستان ناتوانان جسمی تهیه کردم و این خود داستانی مفصل دارد که تیم هماهنگی به زعم من عامدانه مرا جا گذاشت و گو این که نمی‌خواستند باشم و اما رفتم و با موتور و پرسان، پرسان خودم را رساندم و بعد دیدم در جمع هم وصله ناجورم که چالشی را قرار نبود برتابند و در نهایت هم معاونت روابط عمومی وقت وزارت مانع انتشار گزارش شد. که هر چه بود، همه تبعیض و فقر امکانات در اوج امکانات‌شان بود. آن گزارش در فانوس منتشر شد و نمی‌خواهم بیشتر در موردش بنویسم. مسئله این‌جا صحه گذاشتن بر این تبعیض و پذیرفتن آن است. ماجرا از آن جا آغاز می‌شود که اصلاً چرا نباید در هیچ یک از مدارس عادی ما امکاناتی برای ناتوانان در نظر گرفته‌شود؟ چرا آن‌ها از جامعه طرد می‌شوند و حال که طرد‌ شده‌اند، چرا مخالف اصول مصرح قانون اساسی این کشور مورد تبعیض مضاعف قرار می‌گیرند؟ پاسخ اما همان ستیز با برابری و لاپوشانی‌هاست. گو این که ناتوانان جسمی گناه‌کار به دنیا می‌آیند و باید تاوان گناه ناتوانی و تفاوت‌شان را بپردازند. بله! این نگرش در نظام آموزش و پرورش ما غالب است. مسئولان امر شاید در شعار دست بالا داشته‌باشند که ارزش‌های انسانی ورای همه چیز است و الخ، اما در میدان عمل هیچ برای عرضه ندارند و بر عکس خود عامل تبعیض و دامن زدن به این چرخه محرومیت‌ها هستند. باری، از این روست که معتقدم با اصلاح این بخش‌نامه هیچ چیزی تغییر نمی‌کند. قانون‌گذاران این بخش‌نامه بخشی از نظام آموزش و پرورش ما هستند. بخش غالب آن. تفکرشان هم بر فضای آموزش و پرورش مسلط است. اگر عزمی برای تغییر است، باید به خانه‌تکانی کامل آموزش و پرورش بپردازد و گر نه بار دیگر این اندیشه از جایی دیگر سر باز می‌زند و این بار آب‌دیده‌تر، طوری بروز می‌کند که اصلاح را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کند. شاید این مهم‌ترین کارویژه وزیر نو باشد، اگر عزم اصلاح و تغییر دارد. باشد که چنین شود.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی