امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۰ بعد از ظهر

سایز متن   /





ترنج دوست داشت آن یک روز در ماه، جمعه باشد. همیشه با خود حساب می‌کرد احتمال این که آن یک روز، جمعه باشد چند درصد است؛ و آخر به یک‌هفتم می‌رسید و بعد یک را بر هفت تقسیم می‌کرد؛ می‌شد چهارده درصد. «چهارده عدد خوبیست، حس خوبی به آدم می‌دهد» با خود فکر می‌کرد. ولی بعد وقتی زمان را از ماه به سال می‌برد، آه از نهادش بلند می‌شد؛ یعنی در هر هفت ماه، یک بار احتمال این بود که آن روز، جمعه باشد؛ یعنی در هر سال، کمتر از یک ماه و نیم. حالا با نیمش چه کنیم؟ اصلاً ارفاق می‌کنیم می‌گوییم دو ماه؛ کم است، خیلی کم است. ولی وقتی به این فکر می‌کرد که عوامل زیستی زیادی درگیر هستند، دیگر مغزش از کار می‌افتاد و محاسبات ریاضیاتی‌اش سخت می‌شد. شاید آن عوامل زیستی با او کنار بیایند و بشود چند ماه پیاپی آن یک روز، جمعه باشد؛ می‌شود هم نیایند. حالا این ماه که نیامدند.

حالا که نیامدند، ترنج هم سر کلاس‌های بعد از ظهر نرفت؛ دیگر در حد تحملش نبود. داشت به این فکر می‌کرد که آیا کلاس را پیچانده‌است یا چون تحمل درد از توانش خارج بود، اخلاقاً نباید در کلاس‌ها شرکت می‌کرد. ولی حالا مسئله دیگری بود و آن این که اصلاً چه‌طور باید توضیح می‌داد که آن درد چیست و از کجا می‌آید.

حالا البته دیر بود برای تمام این حرف‌ها؛ به داروخانه رسیده‌بود. داروساز داروخانه، دو بسته قرص و چیزی که آن را در پلاستیکی مشکی پیچید، به ترنج داد. ترنج از داروخانه که خارج شد، به باجه روزنامه‌فروشی روبه‌رویی رفت و یک بطری آب خرید. دو قرص را از جایش کند و با آب به گلو فرستاد. اطراف را نگاه کرد و دنبال دستشویی گشت. البته نمی‌دانست توالت عمومی آن اطراف کجاست و اصلاً هست یا نه. تصور بوی توالت عمومی حالت تهوعی در او ایجاد کرد. از خیرش گذشت و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.

ترنج در صف اتوبوس ایستاده‌بود و با ناامیدی تمام به شماره خط هر اتوبوسی که رد می‌شد نگاه می‌کرد. فکر کرد خوب است این جا درخت زیاد دارد؛ از دور اتوبوس را می‌شود دید اما شماره خطش زیر برگ درخت‌ها دیده نمی‌شود. تا برسد به ایستگاه می‌شود یک کفش‌دوزک آورد و گفت: «هست… نیست… هست… نیست…» هر وقت کفش‌دوزک پرید آن وقت یعنی همان می‌شود؛ یک کفش‌دوزک قرمز براق با خال‌های مشکی. نه این اتوبوس هم نبود.

بدن ترنج گر گرفته‌بود. سرد و گرم می‌شد و این ربطی به هوای بهاری نداشت. هوای خوبی بود. با خودش می‌گفت: «اگر آن روز، جمعه بود، چه کیفی می‌شد با این هوا کرد.» حالت تهوع شدید داشت. فکر کرد خوب است که جوی آبِ عریض و طویلی همان جلو، خودش را به درخت و دیواره‌های جوی می‌زند. بهترین جای ممکن برای بالا آوردن است. نگاهی به اطراف انداخت. البته خیلی شلوغ بود.

آن جلو سر صف، خانم‌هایی را می‌دید که همان جور می‌آمدند سر صف می‌ایستادند. عرق تمام بدنش را گرفته‌بود. دو خانم با چند تا بچه آمدند همان جا اول صف ایستادند و درباره خریدهایشان حرف می‌زدند و پول مانده‌شان. ترنج اما حالش خراب‌تر از آن بود که تذکر دهد؛ حوصله‌اش را نداشت. حالا بیشتر ناامید بود تا عصبانی. شاید یک لحظه بعد بیشتر عصبانی می‌شد تا ناامید. فکر کرد حالا پنج نفر اشکال ندارد. تعداد آدم‌های جلوی خودش را شمرد؛ پانزده نفر بودند. در ذهنش اتوبوس را مجسم کرد و صندلی‌هایش را شمرد؛ می‌شد بیست‌ویک تا. البته اگر شانس می‌آورد از آن اتوبوس‌های جادار می‌آمد. حالا این پنج نفر هم اضافه شوند، یک جا برای او می‌ماند. صف به ده متر رسیده‌بود. یقه شهردار را در ذهنش گرفته‌بود و او را به دیوار کنار داروخانه متروکه پیاده‌رو روبه‌رو فشار می‌داد. دیگر نمی‌توانست بایستد. رنگش هم پریده‌بود. همان جا روی جدول روبه‌رویش، به سمت جوی آب نشست تا سر صف را بپاید. آب، دلش را به هم می‌زد. چه قدر رطوبت همه چیز زیاد بود. احساس خیسی می‌کرد. انگار تمام بدنش توی آب بود؛ آبی که نه گرم بود نه سرد؛ آب بدبویی که بی‌رنگ هم نبود. سرش را که بلند کرد دید چند خانم آمده‌اند و سر صف ایستاده‌اند. از همان جا داد زد: «خانوم، ته صف اون‌وره.» نشنیدند انگار یا خودشان را به نشنیدن زدند. ترنج بلند شد و خانم‌ها را صدا کرد. وقتی رویشان را برگرداندند گفت: «خانوم، ته صف اون‌وره.» و ته صف را نشان داد. یکی‌شان گفت: «ما سرپایی سوار می‌شیم.» که خانمی از ته صف بلند گفت: «خانوم، مام می‌خوایم سرپایی سوار شیم خب. بیاید ته صف.» اما پرروتر از این حرف‌ها بودند. سرشان را برگرداندند.

چه‌قدر گذشته‌بود. نمی‌دانست. نیم ساعت می‌شد اما. از اتوبوس خبری نبود. دوباره نشست. دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و پیشانی‌اش را روی دست‌هایش. از همان جا به میان پاهایش نگاه کرد. نه. شلوارش  هنوز آبی بود و چیزی دیده نمی‌شد. صدای نزدیک شدن اتوبوسی آمد و سرعتش را کم کرد و روی ترمز زد. سرش را بلند کرد. کفش‌دوزک پریده‌بود. چشمش فقط خانم‌های سرپایی را می‌پایید مبادا سوار شوند. از کنارشان که رد شد نگاه طلب‌کارانه‌ای به‌شان انداخت و از پله‌های اتوبوس بالا رفت. روی صندلی کنار پنجره همان ردیف اول نشست. هم‌چنان خانم‌ها را می‌پایید. صندلی‌ها که تکمیل شد، خانم‌ها سوار شدند. صدایی از ته صف آمد که «خانوم ما هم می‌خوایم سرپایی سوار شیم… یعنی چی؟ پیاده شید، برید ته صف…» خودشان را به کری زده‌بودند و چشم و ابرو می‌آمدند. خانمی با بچه سوار شد و نگاهی به ترنج انداخت. ترنج رویش را به خیابان برگرداند. «حالا که چی؟ انتظار داره بلند شم. یکی باید به خود من جا می‌داد. ملت چه پرروان.» اتوبوس که راه افتاد، خانم آن قدر با بچه بازی کرد و روی میله نشاندش که حال ترنج بدتر شد. حالا به دردهایی که داشت، درد احساس گناه هم اضافه شده‌بود. فکر کرد اگر بلند شود که خانم بنشیند، دیگر تا آخر مسیر صندلی گیرش نمی‌آید. یک ساعت طول می‌کشد تا برسد. با این دردی که داشت، محال بود. چشم‌هایش را بست و سرش را به پنجره تکیه داد. بعد از خوردن دو تا مسکن، احساس خواب‌آلودگی می‌کرد؛ چشم‌هایش را نبست که فقط آن خانم را که در تصوراتش آمپول‌زن خوبی بود و مدام در حال تزریق احساس گناه بود و طلب‌کارانه بچه‌اش را بالا و پایین می‌برد، نبیند. آفتاب می‌تابید و انگار چیزی ذوب می‌شد و می‌ریخت. آفتاب حالش را به هم می‌زد. فکر کرد چرا این سمت نشسته‌است. اصلاً حواسش به آفتاب نبود. حالا باید یک ساعت آفتاب را هم تحمل می‌کرد. در دلش گفت «آهِ خانم گرفت.» آفتاب اما چشم‌هایش را گرم کرد.

صبح که از خواب بلند شده‌بود، آفتاب رنگ خون بود. سطل رنگی را که کنارش بود برداشت و رنگ قرمز به دیوارهای سفید اتاق می‌پاشید. سطل را از عقب به جلو تاب می‌داد؛ رنگ به دیوار می‌خورد و رگه به رگه پایین می‌ریخت. بعد همان جا روی کف اتاق خوابید. درد با پونزی او را به کف اتاق چسبانده‌بود. تکان نمی‌توانست بخورد. باریکه‌های رنگ قرمز حالا داشت به کف اتاق می‌رسید. فرش از کناره‌ها قرمز شد و رنگ در فرش حرکت می‌کرد. وحشت ترنج را گرفته‌بود؛ رنگ مثل سِیلی داشت می‌رسید. ترنج به چپ و راست نگاه می‌کرد و رنگ در فرش همین‌طور بیشتر نفوذ می‌کرد و به او نزدیک‌تر می‌شد. نگاهی به سقف کرد؛ چه‌قدر سفید بود. داد زد: «خدایا.» کسی پشت هم با مشت به در کوبید و هی می‌کوبید. به راحتی بلند شد و به سمت در رفت و بازش کرد. دو آقا بودند با لباس‌های سفید بیمارستانی. نگاهی به سر تا پاشان انداخت.

– بله؟

– اومده‌یم ببریم‌تون.

ترنج کمی مکث کرد و پرسید چرا و کجا. آن دو آقا اما فقط گفتند که «ما را فرستاده‌اند که شما را به بیمارستان ببریم، دلیلش را نمی‌دانیم. در واقع به ما نگفتند.» ترنج مکثی کرد و با حرکتی ناگهانی در را بست، اما یکی از آن آقاها خودش را میان در گذاشت. ترنج فشار می‌داد و آن آقا فشار می‌داد. در با شدت باز شد و ترنج بین در و دیوار گیر کرد. رنگ قرمز دیوار به صورتش چسبید. قطره‌های رنگ از صورتش می‌چکید و از چانه‌اش روی لباسش می‌ریخت. از وسط در و دیوار بیرون آمد. آن دو آقا هم‌چنان ایستاده‌بودند.

– کی به‌تون گفته بیاید آخه؟

صدایی از پشت، ترنج را میخکوب کرد.

– من گفتم.

صدای مادرش بود. برقی ترنج را گرفت و برگشت. مادرش از سر تا پا سفید پوشیده‌بود، با موهایی تمام سفید و با صورتی که از بس رنگ نداشت، به سفیدی می‌زد.

آن دو آقا ترنج را از پشت گرفتند. ترنج دست و پا می‌زد و تقلا می‌کرد. او را کشیدند و بردند. ترنج را تا از پله‌ها پایین ببرند، صدای جیغِ «مامان» چند بار در راهرو کش آمد.

– صدای منو می‌شنوید؟ صدای منو می‌شنوید؟

دستی سیلی آرامی به صورت ترنج می‌زد. ترنج چشم‌هایش را باز کرد و همان لحظه بست. نور، خیلی شدید بود. کسی را نمی‌دید؛ آن قدر که آن بالا در نور غوطه‌ور بود. فقط دست زنانه‌ای را می‌دید که از آستینی سفید بیرون آمده‌است و به صورتش می‌زند.

– من کجام؟

– جات الآن امنه. درد داری؟

– خیلی.

ترنج از درد به خود می‌پیچید. دستی شکمش را فشار داد و فریاد ترنج به آسمان رفت.

ترنج سرش افتاد و از خواب بیدار شد. نمی‌دانست کجاست. زمان و مکان را گم کرده‌بود. نگاهی به اطراف انداخت و بعد از چند ثانیه فهمید در ردیف اول اتوبوس کنار پنجره سمت آفتاب نشسته‌است و هنوز آن خانم با بچه‌اش دارد گناه تزریق می‌کند.

نمی‌دانست از درد بوده که از خواب بیدار شده‌است یا از افتادن سرش. آخر گفت حالا چه فرقی می‌کند. در واقع داشت فکر می‌کرد وقتی سرش می‌افتاد آن خانم چه‌طور بهش نگاه می‌کرد. یک آن فکر کرد حالا که حالت تهوع دارد، می‌تواند روی آن خانم بالا بیاورد. اما اول بچه را از دستش می‌گیرد.

فکر کرد چرا وقتی او درد دارد کسی به او توجه نمی‌کند؟ سرش را دوباره به پنجره تکیه داد و اجازه داد آفتاب جمجمه‌اش را بسوزاند. سرش هر از چندگاهی می‌افتاد و از خواب بیدار می‌شد، باز می‌افتاد و بیدار می‌شد. بینابین این افتادن‌ها و بیدارشدن‌ها یاد آن روزِ پر از درد افتاد؛ هیچ‌کس واکنشی نشان نداده‌بود و هنوز نمی‌دانست آیا او این‌طور فکر می‌کند و از شدتِ درد، واقعیت جور دیگری در ذهنش ثبت شده‌است یا این که واقعاً همان بود. آن روز هم جمعه نبود. سر کلاس آزمایشگاه فیزیک بودند. بچه‌ها همه دور تا دور میزهای آزمایشگاه که وسط کلاس چیده شده‌بود، ایستاده‌بودند و معلم آن بالا داشت جک می‌گفت اما کسی نمی‌خندید؛ خودش هم نمی‌خندید. ترنج در عرض چند دقیقه درد شدیدی احساس کرد. حالا تازه اولش بود؛ از جک و عبارت‌های بی‌مزه معلم که هیچ‌کس به آن نمی‌خندید، خنده‌اش گرفت و بلند پقی زد زیر خنده. اما بعد فکر کرد چه کار احمقانه‌ای کرده‌است؛ الآن معلم فکر می‌کند برای حرف‌های او خنده‌اش گرفته‌است. اما درد همین‌طور اوج می‌گرفت. ده دقیقه نشد که ترنج دیگر نمی‌توانست بایستد. همیشه درد داشت ولی آن روز بیش‌تر از همیشه بود. دست‌هایش را روی میز گذاشت. دیگر حرف‌های معلم را نمی‌شنید. ترنج فکر کرد از قیافه معلم پیداست که باز چیز بامزه‌ای گفته‌است و حالا که کسی نمی‌خندد، خودش هم حتی لبخند هم نمی‌زند و بعد در همان اثنای درد فکر کرد شاید هم نمی‌خندد بلکه حرفش خنده‌دارتر جلوه کند. یک دستش را به میز گرفت و با دست دیگر دلش را. دیگر نمی‌توانست تحمل کند. یاد آزمایش کوه آتشفشانی افتاد. چرا معلم به بچه‌ها اجازه نداد از اول تا آخر را خودشان آزمایش کنند. یکی از بچه‌ها را آورد که بچه‌زرنگ کلاس بود. معلم کنار دستش ایستاد و او فقط اجرا می‌کرد. ترنج آن روز و هیچ‌وقتِ دیگر نفهمید در آزمایش کوه آتشفشانی چه موادی با هم ترکیب می‌شوند که آن کوهِ آتشفشانِ آزمایشگاه، فوران می‌کند. چون از اول تا آخر داشت به این فکر می‌کرد که چرا خانم معلم نگذاشت همه، آن آزمایش را انجام بدهند. دوباره سرش را به میز نزدیک کرد و هی بالا و پایین می‌برد. نمی‌توانست بیش‌تر از این بایستد. به اطراف نگاه کرد، همه نگاه‌ها به خانم معلم بود. چهره ترنج دیگر حالت گریه گرفته‌بود و مدام سرش را تاب می‌داد. دیگر یادش نمی‌آمد چه شد. اما حالا در نمازخانه بود. چادر نمازی را برداشت، همان جلو دراز کشید و چادر را روی خود انداخت. حالا اما معلم اجتماعی به خوابش آمد. فضا مه‌آلود بود. ترنج را ترس گرفته‌بود. نمی‌دانست یک قدم آن‌طرف‌تر چیست اما بوی خون می‌آمد. ناگهان دو دست خونی در فضا به سمتش آمدند. ترنج ترسید و عقب عقب رفت. دست‌ها ناپدید شدند و معلم اجتماعی آرام آرام از درون مه نزدیک می‌شد و صورتش شکل معلم اجتماعی را بیش‌تر به خود می‌گرفت و واضح‌تر می‌شد. معلم به ترنج نزدیک شد و با دستش گلوی ترنج را گرفت. اما او هم ناگهان ناپدید شد و ترنج خون بالا آورد.

کسی ترنج را تکان داد. ترنج چادر را از سرش کشید. دوباره سر ترنج افتاد و بیدار شد. این بار به محض بیدار شدن و بالا آوردن سرش، به صورت کاملاً شرطی به خانم نگاه کرد. حالا دیگر بچه‌اش هم ونگ می‌زد. کارد می‌زدی خون خانم درنمی‌آمد. ترنج سرش را به صندلی تکیه داد، اما سرش از عقب افتاد. دوباره آن را به پنجره تکیه داد. حالا به درد ناحیه میانی، درد ناحیه فوقانی بدن هم اضافه شد؛ درد قسمت شقیقه جمجمه. البته این درد سطحی بود. دوباره میان خواب و بیداری به فکر فرو رفت. خانم ناظم بود. ترنج به سرعت نشست.

– امام جماعت اومده‌ن. وقت نماز ظهره. اومده‌بودن این جا دیده‌بودن تو این جا خوابی. اومدن دفتر به ما خبر دادن.

– ببخشید خانوم، ببخشید.

ترنج سریع بلند شد و به گوشه‌ای از نمازخانه رفت. صف‌های نماز که بسته‌شد، ترنج هنوز همان گوشه نمازخانه به کنج دیوار چسبیده‌بود. خانم ناظم دوباره وارد نمازخانه شد.

– نماز نمی‌خوونی؟

ترنج دستپاچه بلند شد.

– چرا خانوم.

– الآن نماز شروع می‌شه. وضو داری؟

– ب…بله خانوم.

ترنج رفت برای خود صف تک‌نفره بعد از آخرین صف، درست کرد و دست‌هایش را تا کنار گوش‌هایش بالا برد. خانم ناظم رو کرد به عقب و گفت: «اتصال نداره، باید بیای این جا بخوونی.» امام جماعت نماز را شروع کرد. ترنج تعجب کرد و تا بیاید بپرسد منظور خانم ناظم چیست، او هم قامت بست.

ترنج حالا میان زمین و آسمان و اتوبوس و پنجره و ناظم و معلم و مدرسه و خانم و بچه و جوراب و بو و رنگ و دست‌انداز و آفتاب و جمجمه معلق بود. یادش نمی‌آمد دفعه بعدی که چشمش به چشم خانم ناظم افتاد چه حالی داشت. اما در همان حال که از همان انتها آرام آرام نمازخانه را ترک می‌کرد و در تمام مدتی که داشت بند کفش‌هایش را می‌بست و تمام زمانی که داشت بی‌اشتها ناهارش را می‌خورد، داشت به این فکر می‌کرد که وقتی زنگ را زدند می‌رود دم در اتاق خانم ناظم و می‌گوید که یادش رفته‌بود که خوابش برده و وضویش باطل شده‌است، بعد همان موقع که نماز شروع شد یادش آمد و دیگر برای وضو گرفتن دیر بود.

– خانوم؟…. خانوم؟… ایستگاه آخره…

ترنج از خواب پرید. هنوز منگ قرص‌ها بود. دور و برش را نگاه کرد. توی یک دستگاهی گیر کرده‌بود که به شکل مکعب مستطیل بود و از چهار طرف به دیوار می‌خورد؛ دیوارهای شیشه‌ای و تا چشم کار می‌کرد صندلی خالی بود.

– خانوم؟ ایستگاه آخره می‌گم…

ترنج راننده را در آینه جلوی اتوبوس دید و به صورت شرطی دنبال خانم و بچه گشت. هیچ‌کس در اتوبوس نبود. صندلی‌ها همه خالی بودند. بلند شد، یکی یکی پله‌ها را گرفت و آرام از اتوبوس پیاده شد. بند کفشش باز شده‌بود. خم شد که بند کفشش را ببندد، در همان حال که دستش بندها را آرام می‌بست، نگاهی به اطراف انداخت و فکر کرد خانم آمپول‌زن الآن در مریض‌خانه، در حالی که با یک دست بچه‌اش را روی کمرش تاب می‌دهد، با دست دیگر یکی یکی، آمپول‌ها را به پشت مریض‌ها فرو می‌کند.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی