مسابقه محله (داستان) | فانوس

  امروز

چهارشنبه, ۲۴ مرداد , ۱۳۹۷

  ساعت

۰۵:۳۵ قبل از ظهر

سایز متن   /

 
 

برای کسانی که نمی‌دانند مسابقه محله چیست باید بگویم یک آقای کچل همیشه‌خندانی که چند ده سال است از این محله به آن محله می‌رود بچه‌های محله و مدرسه را دور هم جمع می‌کند و بین‌شان مسابقه می‌گذارد، به شیرین‌کاری‌هایشان می‌خندد یا مسخره‌شان می‌کند. شک ندارم شما هم حداقل یک بار این آقا کچل خندان را در عکسی، تصویری، چیزی دیده‌اید. اما غنچه او را از نزدیک هم دیده‌است.

از جایی که ما الآن ایستاده‌ایم، یک بالکن بزرگ دیده می‌شود که به اتاقی با درِ شیشه‌ای می‌رسد. راه‌پله‌ای فلزی که بسیار باریک است و پله‌های مرتفعی دارد، این بالکن را به حیاط طبقه پایین وصل می‌کند. پشت ما یک دیوار سیمانی بسیار بزرگ است که خانه همسایه است. آفتاب از ستیغ این دیوار سیمانی دیده می‌شود و هر از چند گاهی مارمولکی که از آفتاب فرار کرده‌، روی آن سایه می‌گیرد. غنچه یک پایش را روی لبه آهنی چارچوبِ در گذاشته و پای دیگر را روی این پا، یک دست را به لبه چارچوبِ در گرفته و تاب می‌خورَد. سرش را به سمت آفتاب بالا گرفته، اما آفتاب روز جمعه، بدجوری داغ است و شلاق می زند. غنچه پلک‌ها را به هم نزدیک می‌کند و آفتاب از پس مژه‌هایش می‌لرزد. یک دفعه سرش را به سمت تلویزیونی که داخل اتاق جا خشک کرده‌است، برمی‌گرداند و بعد پابرهنه روی موزاییک‌های بالکن می‌دود، دستش را به نرده‌های بالکن می‌گیرد و تا کمر از نرده‌ها آویزان می‌شود: «مامااااان… شروع شد… ماماااااان… بدو شروع شد…» و تا وقتی صدای «اومدم» مادرش را نمی‌شنود و گوشه دامنش را از آن بالا نمی‌بیند، نرده را ول نمی‌کند. به سمت اتاق می‌دود و چند بار کف پاهایش را به لبه آهنی چارچوبِ در می‌مالد و بعد با دست، کف پاهایش را پاک می‌کند.

خنده‌ای شیهه می‌کشد: «به مامانت می‌گم پابرهنه رفتی تو بالکن.» غنچه اخم می‌کند و شانه بالا می‌اندازد. «تلویزیون می‌‌خواد نشونت بده؟» غنچه چشم نازک می‌کند و سر را به سمت بالکن می‌چرخاند: «بله». مادر یک دست به زانو گرفته و دست دیگر به کمر و به سختی و آهستگی از پله‌ها بالا می‌آید.

غنچه از پس دندان‌هایی که قفل‌شان کرده‌است، می‌گوید: «بدو شروع شد.» صدای گرفتن ناخن از داخل اتاق می‌آید. غنچه سرش را برمی‌گرداند و همان موقع پرواز ناخنی را می‌بیند. نگاهی به پسرخاله می‌اندازد و بعد به سمت تکه ناخنی که روی قالی افتاده می‌رود. با انگشت شست پایش رشته‌های قالی را می‌خواباند و ناخن را نشان می‌دهد: «یه ناخونت افتاده این‌جا.» ناخنی دیگر پرواز می‌کند. «به مامانم می‌گم ناخوناتو همین‌جور می‌ریزی رو قالی.» دلش کمی خنک می‌شود.

غنچه کنترل تلویزیون را برمی‌دارد و صدای آن را زیادتر می‌کند و از درِ شیشه‌ای اتاق مادر را می‌بیند که به اتاق نزدیک می‌شود. مادر وارد می‌شود و به یک پشتی ترکمن تکیه می‌زند و می‌نشیند.

– کی به‌تون گفت امروز پخش می‌شه؟

– خانوم ناظم‌مون سر صف گفت.

و خنده‌‌ای ریز می‌کند، کنترل را جلوی دهانش می‌گیرد و از کمر چند بار به چپ و راست می‌چرخد. آن جلو و نزدیک تلویزیون نشسته‌است.

– بعدِ این منم… نه، این‌جا نبود… جاهاشونو عوض کردن… نه… بعدِ اینم… مامان! مامان!

غنچه با مقنعه سفید شرمن که فقط کمی از کمرش بالاتر است و یک نوار توری به انتهای آن دوخته‌ شده، وارد صفحه تلویزیون می‌شود. مجری برنامه کمی خم می‌شود، میکروفن را به سمت خود می‌گیرد و تندی می‌گوید: «خب، شیرین‌کاری شما چیه دختر خوب؟»

غنچه نخ نازکی به سفیدی مقنعه سفید شرمنی که سرش است دور گردنش می‌اندازد، انگشت‌هایش را چند بار در هوا رو به روی سینه‌اش تکان می‌دهد و بعد یک جا ثابت می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد. مجری می‌گوید: «خب؟» غنچه لب‌هایش را به هم فشار می‌دهد، می‌خندد و می‌گوید: «همین دیگه.»

– خب چی شد؟

– تبدیل به لوزی می‌شه.

مجری سرش را بالا می‌آورد، به دوربین نگاه می‌کند، لب‌هایش را باز می‌کند و دندان‌هایش بیرون می‌افتد، سرش را به سمت غنچه پایین می‌برد و بعد دوباره به سمت دوربین بالا می‌آورد و خنده‌ای می‌کند. غنچه از آن طرف تصویر خارج می‌شود. در خود جمع می‌شود و قلبش تند تند می‌زند. مادر کمی جا به جا می‌شود.

– چی کار کردی؟

– اون نخی که دور گردنم بود رو یه کاری کردم تبدیل به لوزی شد.

– کدوم نخ؟

خنده‌ای منفجر می‌شود.

– خب چرا مقنعه مشکی خودت سرت نبود؟

– واسه این که اون روز سرود داشتیم سر صف. منم عضو گروه سرود بودم.

– تبدیل به لوزی شد؟

مادر دستش را روی زانویش می‌گذارد و به آهستگی بلند می‌شود.

– یا امام زمان! برو از فریده خانوم یه کاسه یخ بگیر.

به سمت غنچه می‌آید و دستی به سرش می‌کشد و به سمتِ در می‌رود.

– پاشو مامان.

غنچه کنترل را همان‌جا روی زمین می‌گذارد. به لحاظ ذهنی قادر نیست از جایش جنب بخورد، ولی در نهایت نبودن در آن جا را ترجیح می‌دهد. می‌دود وارد اتاق کناری می‌شود. گوشه اتاق یک بالش آبی با برگ‌های قرمز و سفید از سر روی زمین افتاده‌است. می‌رود خودش را روی آن می‌اندازد و صورتش را در بالش فرو می‌برد.

– خاله، بچه‌ت دیوونه استا.

هرهری در اتاق می‌پیچد و دنبال آن کانال عوض می‌شود. در اتاق باز و بسته می‌شود. غنچه سرش را در بالش فروبرده و معلوم نیست از کجا نفس می‌کشد.

غنچه در همان گذشته‌ای که الان درش نفس می‌کشد، تقی به درِ دفتر می‌زند و آن را باز می‌کند. انگشت سبابه دست راستش جایی از سقف را نشانه گرفته‌است:

– ببخشید، با خانوم اعتصامی کار داریم….. چرا خانوم، ولی کار مهمی داریم.

خانم اعتصامی از اتاق معلمان غنچه را می‌بیند.

– ببخشید خانوم، می‌شه یه لحظه بیاید بیرون. باهاتون کار داریم.

حالا در این راهرو که هیچ‌کس در آن نیست، راحت می‌شود حرف زد. ولی آن‌قدرها هم راحت نیست. دنیا قد ارتفاع چشم‌های غنچه شده‌است. پله‌ها و دیوارها را تا نصفه می‌بیند. انگار دنیا در ارتفاع یک متری تمام می‌شود. حتی فقط تا کمر خانم اعتصامی را می‌بیند. لحظه‌ای بعد دیگر حتی دست‌های خانم اعتصامی را هم که چادرش را با آن‌ها به کمر گرفته‌است نمی‌بیند. همه دنیا همان موزاییک‌های طوسی مدرسه ابتدایی پیک انقلاب است که به سنگ‌های سفید و سیاه مزین شده‌است.

– خانوم اجازه؟!

نگاهش می‌چرخد و لبه پایینی درِ خروجی مدرسه را می‌بیند که چند قدم آن طرف‌تر است. اما آن در فقط برای ورود مادران است، بچه‌ها باید از درِ حیاط خارج شوند. نگاهش برمی‌گردد و کفش‌های عروسکی براق خانم اعتصامی را می‌بیند.

– می‌شه ما رو تو مسابقه محله پخش کنن؟

خانم اعتصامی خیلی سفید است. لپ‌ها و لب‌هایش همیشه قرمز است. همیشه مقنعه کرمی سر می‌کند و خیلی خوشگل است.

– خانوم اجازه؟! می‌شه ما رو تو مسابقه محله پخش کنن؟ آخه مادرمون حامله است، فکر می‌کنه می‌میره. می‌خواد قبل مردنش عکس ما رو تو تلویزیون ببینه.

چرا این را گفته‌بود؟ چون دلش می‌خواست تصویرش از تلویزیون پخش شود. کمی آن‌طرف‌تر راه‌پله است که به بالا می‌رود، بچه‌ها الآن کلاس را روی سرشان گذاشته‌اند. توی حیاط هم راه‌پله است که به پایین می‌رود؛ پناهگاه مدرسه.

غنچه صورتش را بیش‌تر در بالش فرو می‌بَرَد. شاید در همین یک دقیقه بیست بار صدای جمله آخر پسرخاله از پشت سرش وارد جمجمه‌اش شده‌است، به پیشانی خورده‌، بر‌گشته به عقب و از این دیوار به آن دیوار، دوباره تکرار شده‌است. راهرو تاریک بود. چراغ‌های مدرسه همه خاموش بود. تاریکی آن‌قدر زیاد بود که نه مقنعه کرمی‌رنگ خانم اعتصامی و نه صورت شیری‌رنگش دوام نیاوردند. غنچه احساس می‌کند دارد در تاریکی راهروی مدرسه ابتدایی پیک انقلاب دفن می‌شود و همان‌طور صورتش را بیش‌تر و بیش‌تر در بالش فرو می‌‌بَرد. با فریاد مادرش از طبقه پایین که می‌گوید: «غنچه! غنچه! یخ چی شد؟» غنچه به پهلو می‌چرخد و در خود جمع می‌شود.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی