امروز

دوشنبه, ۳ مهر , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۲:۳۸ قبل از ظهر

سایز متن   /



این جا غرق در تاریکی است. صدای نفس کشیدنی آرام می‌آید؛ دمی عمیق، بازدمی بلند و مکثی که راه را گم کرده‌است.
در اتاق بغلی چراغی روشن است. گوشه‌ای میزی است و صندلی؛ کتابی درسی دهان وا کرده و لپ‌تاپی باز و قبراق. پایی روی پا افتاده و مدام خود را به پایه صندلی می‌زند. پشتی قوز کرده و سری خم شده روی گوشی همراه و انگشت‌هایی که گاه به گاه روی صفحه گوشی حرکت می‌کنند. نوری روی صورت پسر افتاده و رنگ به رنگ می‌شود. پا به پایه می‌کوبد و زانو به بالا می‌پرد. انگشت‌ها می‌لغزند و صورت قرمز می‌شود. ابروها بالا می‌روند و پیشانی چین می‌خورد. خنده‌ای آهسته، نفس بیرون می‌دهد. زانو آهسته‌تر به بالا می‌پرد و صورت، تاریک می‌شود. چشم‌ها راست را به چپ وصل می‌کنند و پایین می‌روند. نفسی عمیق می‌رود و می‌آید. پا محکم‌تر می‌زند و زانو بالاتر و سریع‌تر می‌پرد. صورت، سفید می‌شود و بلافاصله زرد. لب‌ها، تنگ به هم می‌چسبند و صورت، رنگ به رنگ می‌شود.
سر ناگاه بالا می‌آید و سینه به جلو. نفسی عمیق هوا را می‌خورد و پس می‌دهد. پسر گوشی را روی میز پرت می‌کند و کتاب را به سمت خود می‌کشد. نگاهش می‌چرخد و لب را کج می‌کند. دماغ را بالا می‌کشد، صورت را می‌خاراند و دست‌ می‌افتد. پا هم‌چنان می‌زند و زانو بالا می‌رود و باز می‌افتد و باز بالا می‌رود و دوباره می‌افتد. شقیقه را می‌خاراند. ابروها را بالا می‌دهد، با انگشت سبابه، گوشه بیرون چشم را پاک می‌کند. موها را با دست شانه می‌کند و کتاب را برمی‌دارد، سراسر ورق می‌زند و پرت می‌کند روی میز. سَرِ کتاب به میز می‌خورد و کج می‌افتد، بسته می‌شود. گوشی همراه را برمی‌دارد. به صندلی پشت می‌دهد. پا را روی پا می‌اندازد. کف پا از مچ مدام به چپ و راست می‌رود. بینی را در دست می‌گیرد. انگشت‌ها روی گوشی تکان می‌خورند. ناگهان سر به عقب می‌رود و دست موها را می‌گیرد و صدای «اوه» از ته حلق خارج می‌شود. پا را از روی پا پایین می‌اندازد. باز پا به پایه می‌زند و زانو می‌پرد. قوز می‌کند و صورت دوباره رنگ به رنگ می‌شود. سر را به بغل می‌چرخاند و گردن را می‌خاراند. سر برمی‌گردد و چشم‌ها می‌چرخند. آنی کمر راست می‌کند و خیره به رو به رو نگاه می‌کند. گوشی را روی میز رها می‌کند و کتاب را در دست می‌گیرد. صفحه‌ای را باز می‌کند و روی آن خم می‌شود. دست‌ها سر را در میانه می‌گیرند و لب کش می‌آید. سر از میان دست‌ها خود را رها می‌کند و دست‌ها روی میز روی هم می‌افتند. پلک بالا را می‌خاراند. صدایی از لپ‌تاپ بلند می‌شود. سر را به صفحه لپ‌تاپ نزدیک می‌کند. کمر صاف می‌شود و دست‌ها روی صفحه کلید از یک دکمه به دکمه دیگر فرار می‌کنند. یک پا جای خود را با دیگری عوض می‌کند و حالا دیگری به پایه می‌زند و آن یکی زانو به بالا می‌پرد. لبخندی روی صورت پسر می‌نشیند و چشم مدام حرکت می‌کند. انگشت سبابه داخل گوش می‌رود و می‌چرخد. انگشت را از گوش بیرون می‌آورد و با ناخنِ شست، چیزی را از انگشت سبابه به هوا پرت می‌کند. چشم، خیره انگشت را می‌پاید. شست روی سبابه ثابت می‌شود و چشم از ورای ابروها نگاه می‌کند. دوباره گوشی همراه را در دست می‌گیرد، سر خم کرده و دست را روی زانو می‌گذارد. فریادی سرش را به بالا می‌پراند و نگاهش را به سمت در. صدا از اتاق پذیرایی است.
در اتاق پذیرایی دامنی می‌چرخد و زنی روی مبل می‌نشیند. مردی جایی دیگر روی مبل نشسته و تلویزیون نگاه می‌کند. پا روی پا انداخته و کنترلی، مچش را به پایین چرخانده‌است. گوشه‌ای سگی قلاده به گردن، سر روی دست‌ها خوابانده‌است. دختری دست به سینه سوی دیگر اتاق ایستاده و یک پا را جلو داده‌است. موهایش آشفته‌است و بلند و سریع نفس می‌کشد.
زن گوشی همراهش را از روی مبل برمی‌دارد و دکمه‌ای را فشار می‌دهد. سر را به طرف دختر می‌چرخاند:
– همین که گفتم… اگه رشته‌تو عوض کنی دیگه از پول خبری نیست… دیگه هم با من جر و بحث نکن…
– مامان…
– مامان بی مامان… همین که گفتم… می‌خوای بری شاعر بشی شر و ور بگی حال ما رو بد کنی… اون وقت ما آب و نونتو بدیم… کور خوندی…
– مامان… من دارم نابود می‌شم. فکر روزمرگی‌ش خفه‌م می‌کنه…
– خفه.
زن بلند می‌شود. ایستاده، گوشی را روی مبل می‌اندازد. چند قدم برمی‌دارد و رو به روی دختر می‌ایستد. انگشت سبابه بالا می‌آید، سر به پایین خم می‌شود و پلک‌ها، چشم‌ها را تنگ در بر می‌گیرند. ابروها در هم چین می‌خورند، سبابه عقب و جلو می‌رود و لب‌ها از هم باز و دوباره بسته می‌شوند و دوباره باز و بسته می‌شوند. سر گاهی به جلو، گاهی به عقب و گاهی به پهلو می‌افتد. چین‌ها لای ابروها باز و بسته می‌شوند، چشم‌ها گشاد و تنگ می‌شوند. دندان‌ها نمایان و نمایان‌تر و پنهان می‌شوند. فریادی از اتاقی دیگر، زن را متوقف می‌کند.
– سرم… درد… می‌کنه… اَه… فردا امتحان دارم…
پسر، روی صندلی نشسته، به درِ بسته خیره شده‌است. نگاه از در می‌گیرد، به گوشی می‌اندازد. گوشی را روی میز رها می‌کند. به عقب می‌رود و به صندلی تکیه می‌دهد. انگشت‌ها لای موها سُر می‌خورند و روی سَر فرود می‌آیند. نگاهی به کتاب روی میز می‌اندازد. چشم‌ها را می‌بندد و سر به سویی می‌چرخاند. سر را می‌خاراند و چشم‌ها را باز می‌کند و به لپ‌تاپ خیره می‌شود. پا دوباره ضرب می‌گیرد و زانو به بالا می‌پرد. انگشت‌ها روی صفحه کلید از جایی به جای دیگر سر می‌خورند. روی دکمه‌ای محکم می‌زند، دست به پشت سر می‌برد و به صندلی تکیه می‌دهد. زیپ کیفی را که روی زمین است باز می‌کند. دستش را داخل کیف می‌برد و تکان می‌دهد. گوشی می‌لرزد و پسر بالا می‌آید. با دو دست، گوشی را در دست می‌گیرد و زانویش به بالا می‌پرد. انگشت‌های شست یکی در میان بالا و پایین می‌روند. انگشت‌ها ثابت می‌شوند. زانو می‌ایستد. خنده‌ای، نفس از بینی بیرون می‌دهد و گردن، سر را به عقب می‌اندازد. گوشی می‌لرزد. گوشی را به گوش می‌چسباند. لب‌ها باز و بسته می‌شوند، با لبخند بالا می‌روند و باز می‌افتند. از روی صندلی بلند می‌شود. کمر قوس می‌کند و سر به بالا می‌چرخد. دهان باز می‌شود، دندان‌ها بیرون می‌افتند و خنده‌ای در اتاق پیچ می‌خورد. دست به کمر می‌زند و سر به پایین می‌اندازد. به دیوار نزدیک می‌شود، کف دست را به دیوار می‌چسباند و به آن تکیه می‌دهد. دست را می‌اندازد و به سمت صندلی می‌رود و می‌نشیند. آنی سر به عقب می‌جهد و دست لای مو گیر می‌کند و خنده‌ای به سقف می‌خورد. می‌ماند همان جا و بعد برمی‌گردد. گوشی را از گوش می‌گیرد، شستش روی صفحه بالا و پایین می‌رود و گوشی روی میز رها می‌شود. به صندلی تکیه می‌دهد و پشتی صندلی را به عقب فشار می‌دهد، بدن را کش می‌دهد و دست‌ها را پشت گردن در هم گره می‌کند.
خمیازه‌ای می‌کشد و روی میز در خود جمع می‌شود. سر را به پهلو می‌چرخاند و نگاهی از گوشه چشم به کتابِ روی میز می‌اندازد. سر به پایین می‌افتد. کتاب را بر می‌دارد و صفحه‌ای را باز می‌کند. پا دوباره می‌زند و زانو می‌پرد. کاغذی از روی میز برمی‌دارد و با خودکار چیزی روی آن می‌نویسد. دوباره نگاهی به کتاب می‌اندازد و باز با خودکار چیزی روی کاغذ می‌نویسد. سرش بین کاغذ و کتاب گیر می‌کند. خودکار را روی میز پرت می‌کند. پا روی پا می‌اندازد و گوشی را برمی‌دارد. ساق پا از زانو به بالا و پایین تاب می‌خورد.
صدایی از پذیرایی می‌آید و یک آن زانو متوقف می‌شود، اما باز پرش از سر می‌گیرد.
– برو هر گهی که دلت می‌خواد بخور… فقط یادت باشه، سال چاهار دانشگاه که تموم شد، دست جلو ما دراز کنی، دستتو با تبر قطع می‌کنم… چش سفید سلیته… برو گمشو…
دختر نگاه از زن نمی‌گیرد.
– دختره پررو…
دختر لب‌ها را تنگ می‌کند، دماغش را بالا می‌کشد و نگاهش در اتاق دور می‌زند. دستانش را محکم به پایین می‌اندازد. پاها بلند و سریع به سمت دیگر خانه قدم برمی‌دارند. در میانه راه با کف پا به اتاق پسر می‌کوبد.
– هُشَّ…
درِ اتاقی دیگر را باز می‌کند، وارد می‌شود و محکم در را به هم می‌کوبد. چراغ را روشن می‌کند. به سمت میز می‌رود و خودش را روی صندلی می‌اندازد. گوشی همراهش را برمی‌دارد. انگشت‌ها روی گوشی می‌لغزند. گاهی سر را بالا می‌آورد و به رو به رو خیره می‌شود. لب‌ها را به هم فشار می‌دهد و سر را به چپ و پایین کج می‌کند. نفسی عمیق می‌کشد و روی گوشی همراه قوز می‌کند. صدای مرد از اتاق پذیرایی یک آن انگشتانش را متوقف می‌کند و سرش را به سمت درِ اتاق می‌چرخاند.
– وای… زدن…
مرد به پشتی مبل تکیه می‌دهد و دست‌ها را در موها سُر می‌دهد.
– بدبخت مردم…
دست را می‌اندازد و به جلو خم می‌شود. آرنج‌ها را روی زانو می‌گذارد و انگشت‌ها را در هم گره می‌کند:
– چش…
سر را به پایین می‌اندازد و به چپ و راست تکان می‌دهد. به عقب برمی‌گردد. پاکت سیگاری را که کنارش روی مبل افتاده برمی‌دارد. به تلویزیون نگاه می‌کند و با انگشت سبابه روی پاکت سیگار می‌کوبد. سیگاری را که بیرون آمده برمی‌دارد و روشن می‌کند. دودی بالا می‌رود. با شست، زیرِ بینی‌اش خط می‌کشد و نفسی بالا می‌دهد.
– دیوثای بی‌همه‌چیز…
انگشتش را توی دماغش می‌کند. بیرون می‌آورد. انگشت سبابه و شست را به هم می‌مالد و چیزی روی زمین می‌افتد.
صدای خنده زن، سرش را به سمت صدا می‌چرخاند. نگاهی می‌اندازد و سر به تلویزیون برمی‌گرداند. زن گوشی‌به‌دست، سر به هوا برده و قهقهه‌ای سَر می‌دهد. دوباره سر را به گوشی برمی‌گرداند و امتداد خنده‌هایش کم کم محو می‌شود.
سگ از گوشه اتاق برمی‌خیزد. قلاده‌ای به گردن دارد و بند قلاده روی زمین کشیده می‌شود. فرش را بو می‌کشد و آرام قدم برمی‌دارد. اتاق را دور می‌زند. پوزه‌اش را به وسایل نزدیک می‌کند و بو می‌کشد. بند قلاده دنبالش می‌کند. به مبل می‌رسد و باز بو می‌کشد. به پای زن می‌رسد و از انگشتان بو می‌کشد، بالا می‌آید به زانو می‌رسد. هاله‌ای بنفش صورت زن را می‌گیرد و چشم‌هایش می‌چرخند. انگشت‌ها شروع به حرکت روی گوشی همراه می‌کنند و سگ همچنان بو می‌کشد. زن از ورای گوشی نگاهی به سگ می‌اندازد و دوباره گوشی، نگاهش را با خود می‌برد. گوشی را پایین می‌آورد و به سگ خیره می‌شود. دستی به سرِ سگ می‌کشد، سر را به سگ نزدیک می‌کند و بینی به پوزه می‌مالد. ناگهان سر را بالا می‌آورد.
– اوه… یادم رفت پاپیونه رو به موهات بزنم… تازه خریدمش…
زن برمی‌خیزد و از پذیرایی بیرون می‌رود. سگ بو می‌کشد و به مرد نزدیک می‌شود. یک دست روی بالش مبل خوابیده و سیگار دارد. دست دیگر روی دسته مبل لمیده، از مچ به پایین افتاده‌است. کنترل تلویزیون بین انگشتان می‌لغزد. سگ دست و کنترل را بو می‌کشد. مرد نگاهی به سگ می‌اندازد و باز نگاه را به تلویزیون می‌برد. سگ بو می‌کشد و مرد باز نگاهی به سگ می‌اندازد. پکی می‌زند و به جلو خم می‌شود. دست را از دسته صندلی روی زانو می‌اندازد و دست دیگر سیگار را به پوزه سگ نزدیک می‌کند. سگ رو برمی‌گرداند و به سمتی دیگر می‌رود. زن لبخند به لب وارد می‌شود. پاپیونی بنفش بین انگشتانش بازی می‌کند. رو به روی سگ می‌نشیند و پاپیون را به سر سگ می‌بندد. دستی به سر سگ می‌کشد و سر را عقب می‌برد. چشمی نازک می‌کند و ابرویی پایین می‌اندازد. «چه بهت می‌آد…» سر سگ را نوازش می‌کند، دست روی زانو می‌گذارد و برمی‌خیزد و روی مبل می‌نشیند. گوشی‌اش را برمی‌دارد و انگشت‌ها می‌چرخند.
سگ سر به کناری می‌اندازد. پوزه به آسمان می‌برد و صدای ممتدی از گلویش خارج می‌شود: «عو عوووو». راه باریک خانه را می‌گیرد و فرش را بو می‌کشد. بند قلاده به دنبالش روی فرش و روی موزاییک ساییده می‌شود. به دری می‌رسد. تاریکی از روزنه زیرین در بیرون زده‌است. سگ بو می‌کشد. خیزی برمی‌دارد و دستگیره در را به پایین فشار می‌دهد. در باز می‌شود و سگ به داخل می‌رود. این جا غرق در تاریکی است. صدای نفس کشیدنی آرام می‌آید؛ دمی عمیق، بازدمی بلند و مکثی که راه را گم کرده‌است. تنی گوشه‌ای افتاده و خوابی در اتاق بیتوته کرده‌است.


لباس پوشیده‌ام و کوله‌ام را روی دوش انداخته‌ام. معلم دینی زنگ زده که می‌خواهد مرا ببیند. کفش را که می‌پوشم زنگ در به صدا درمی‌آید. سرم را به سمت آیفون می‌چرخانم. «کی می‌تونه باشه؟ الان آخه؟» گوشی آیفون را باید بردارم و گر نه از خانه نمی‌توانم خارج شوم، بد می‌شود. «کیه؟» «ماییم.» ابرو در هم گره می‌کنم. صدا را نمی‌شناسم. سر را به پایین می‌اندازم. سرفه‌ای کوچک از ته حلق بیرون می‌دهم. به پرده ایستاده بر پنجره نگاه می‌کنم. «کیه؟» «ماییم دیگه.» لب‌ها را به هم می‌فشارم. صدا را نمی‌شناسم. در را باز می‌کنم و به کنار پنجره می‌روم. گوشه پرده را کمی به کنار می‌دهم و به پایین نگاه می‌کنم. کسی آن جا نیست. هوا نیمه‌آفتابی و نیمه‌ابری است. یک طرف آسمان را ابر گرفته‌است. آفتاب ابرهای فرازِ کوهِ رو به رو را روشن کرده و برق انداخته‌است. سر را به سمت اتاق می‌چرخانم. مات می‌شوم. هوای اتاق مه گرفته‌است و دو زن آن انتها ایستاده‌اند. به نظر می‌رسد یک زن و یک دختر هستند. صورت‌شان را نمی‌بینم. جلوتر می‌روم.
– سلام.
– سلام خوبی؟
– مرسی.
با دقت نگاه می‌کنم و در خاطراتم دنبال قامتی آشنا می‌گردم. سرم را پایین می‌اندازم و با لبخندی سرد به بالا می‌آورم:
– ببخشید…… من شما رو به خاطر نمی‌آرم…
– ماییم دیگه…
– چه طور وارد اتاق شدید؟
– در باز بود دیگه…
– همم… ببخشید من الآن باید برم کسیو ببینم… ببخشید واقعاً…
– خب مام باهات می‌آیم…
دلم می‌ریزد. جلوتر می‌روم که صورت‌شان را ببینم. هوا مه گرفته‌است و کمتر نمی‌شود و نمی‌بینم. با هم از خانه خارج می‌شویم و به سمت جاده کنار خانه می‌رویم. باید سوار اتوبوس شوم. هیچ حرفی نمی‌زنند و حرفی نمی‌زنم. دستانم را در جیب کتم فرو برده‌ام و سرم را به پایین انداخته‌ام. داخل ایستگاه اتوبوس می‌ایستیم. سرم را بالا می‌آورم و لبخندی به آن‌ها می زنم. هوای بین‌مان ابری است. «شاید خانوم انتظامی می‌خواد یه چیز خصوصی بهم بگه…»
– ببخشید این‌طور که خوب نیست آخه…
– نه مشکلی نیست…
– می‌‌خواید یه روز دیگه تشریف بیارید…
– ما اومده‌بودیم خودتو ببینم، چه فرقی می‌کنه کجا و چه‌طور…
دستانم را در جیب بیش‌تر فرو می‌کنم. لبخندی می‌زنم و به یک سر جاده نگاه می‌کنم. اتوبوسی از دور ظاهر می‌شود و کمی جلوتر از ایستگاه می‌ایستد. می‌دوم و خود را به درِ اتوبوس می‌رسانم. این اتوبوس به جایی که می‌خواهم نمی‌رود. چند اتوبوس دیگر می‌آیند و آن‌ها هم نمی‌روند. ساعتم را نگاه می‌کنم. دیر شده‌است. با این دو زن چه کنم؟ دیگر کسی در ایستگاه نیست. همه جا را مه گرفته‌است. دست‌هایم در جیب‌هایم است، سرم به زیر افتاده و ایستگاه را قدم می‌زنم و گاهی نگاهی به زن و دختر می‌اندازم. گوشی‌ام زنگ می‌خورد. به پشت پناهگاه ایستگاه می‌روم.
– الو؟
– سلام.
– سلام خانوم انتظامی. شمایید؟ ببخشید دیر شده. من خیلی وقته این جا تو ایستگاه وایستادم ولی هیچ اتوبوسی سمت شما نمی‌آد.
– اشکال نداره. من منتظرم سه تایی با هم بیاید.
رعشه‌ای مرا می‌گیرد. سوتی در گوشم می‌پیچد و از سویی دیگر خارج می‌شود. قلبم تند و تند می‌زند.
نگاهی به صفحه خاموش گوشی می‌اندازم و آن را توی جیبم رها می‌کنم. نگاهی به سایه دو زن که روی شیشه مات پناهگاه ایستگاه افتاده می‌اندازم. سرم را پایین می‌اندازم و با پا ضربه‌ای به سنگ جلو پایم می‌زنم. سنگ به میله ایستگاه می‌خورد و صدای بمی بلند در فضا تاب می‌خورد و منعکس می‌شود. می‌نشینم و گوش‌هایم را می‌گیرم. صدا باز منعکس می‌شود و سپس آرام می‌گیرد. بلند می‌شوم. رو به روی ایستگاه می‌روم و نگاهی به دو زن می‌اندازم، لبخندی می‌زنم و لبخند می‌زنند. به انتهای جاده نگاه می‌کنم. پرنده پر نمی‌زند. باز به پشت ایستگاه می‌روم. به خانم انتظامی زنگ می‌زنم.
– سلام خانوم انتظامی… ببخشید واقعاً… نمی‌دونم چرا اصلاً هیچ اتوبوسی نمی‌آد…
– سه قدم برو جلو، یه قدم به چپ… می‌رسی خونه من…
کوله‌ام را پشتم جابه‌جا می‌کنم و گوشی را توی جیبم می‌اندازم. سه قدم بلند به جلو برمی‌دارم و یک قدم به چپ. سرم را بالا می‌آورم. «نرسیدم که…» این جا همان جای قبلی است. خانه معلم نیست. نگاهی به پشتم می‌اندازم. مه غلیظ شده و چیزی معلوم نیست. نگاهی به سمت ایستگاه اتوبوس می‌اندازم. چیزی معلوم نیست. انگار هیچ‌وقت ایستگاهی نبوده‌است. به پاهایم نگاه می‌کنم. جرأت تکان خوردن ندارم، می‌ترسم گم شوم. «برمی‌گردم سر جام، دوباره همین راهو می‌آم… شاید پیدا کنم…» یک قدم به عقب می‌روم و سه قدم به چپ. نود درجه می‌چرخم. با گامی کوتاه‌تر سه قدم به جلو می‌روم و یک قدم به چپ. «پس چرا نمی‌رسم؟ کجاست خانم انتظامی؟» نگاهی به اطراف می‌اندازم. هیچ چیزی نیست. باز به عقب می‌روم و این کار را بیست بار تکرار می‌کنم. دیگر نمی‌دانم از کجا شروع کرده‌ام و به کجا می‌رسم… من راه را گم کرده‌ام… کوله را روی زمین پرت می‌کنم و دست‌هایم کنار تنم می‌افتند. به اطراف نگاه می‌کنم. هیچ چیزی معلوم نیست. همه جا را مه گرفته‌است. فقط زمین چند متری اطرافم را می‌توانم ببینم. آرام شروع به راه رفتن می‌کنم. سرعتم را بیش‌تر و بیش‌تر می‌کنم. می‌دوم. می‌ترسم به چیزی بخورم ولی باز می‌دوم.
ناگهان می‌ایستم. مه تمام شده‌است. نفس نفس می‌زنم. رو به رو، چهار راهی است. ماشینی رد می‌شود. خم می‌شوم و دست‌ها را روی زانوها می‌گذارم و نفسی عمیق می‌کشم. سرم را که بالا می‌آورم، ماشین با یک پیاده تصادف می‌کند. مرد پرتاب می‌شود و چند متر جلوتر روی خیابان می‌افتد. ماشین آرام حرکت می‌کند و به مرد که می‌رسد کمی به چپ می‌گیرد و از کنار جسد رد می‌شود. چشم‌هایم گشاد می‌شود. هنوز نفس نفس می‌زنم. تنم یخ می‌زند. به سمت جسد می‌دوم. روی آن خم می‌شوم و به ماشینی که به آن زده و الآن انتهای جاده است نگاه می‌کنم. چند نفر از کنارم از خیابان رد می‌شوند. با نگاهم دنبالشان می‌کنم. نگاهی به جسد می‌اندازم، نگاهی به انتهای خیابان، نگاهی به مردمی که رد می‌شوند. ماشینی دارد به سمتم می‌آید. سریع خود را به پیاده‌رو می‌اندازم. ماشین یک نفر دیگر را زیر می‌گیرد، کمی دنده‌عقب می‌گیرد و رد می‌شود. مردم از خیابان رد می‌شوند. و باز ماشینی دیگر و جسدی دیگر و ماشینی که رد می‌شود و مردمی که رد می‌شوند. توی پیاده‌رو نشسته‌ام، زانوهایم رو به رویم تا شده‌اند. دست‌ها را به عقب می‌برم و روی آسفالت پیاده‌رو ستون می‌کنم، سرم را به آن تکیه می‌دهم و به آسمان نگاه می‌کنم… هیچ ابری در آسمان نیست. نفسم گرفته‌است.


نفسی فرو می‌رود و خوابی می‌پرد. سگ به سمت تن، در آن سوی اتاق می‌رود. آن را سراسر بو می‌کشد.
آن سر خانه در پذیرایی مردی سیگار دود می‌کند. زیرسیگاری را ته‌سیگارها پر کرده‌اند. دود از سیگار بالا می‌رود. خانه را دود پر کرده‌است. زنی به تلویزیون نگاه می‌کند. پا روی پا انداخته و آن را از زانو به عقب و جلو تکان می‌دهد. لیوان چایی در دست دارد. بخار از لیوان چای بالا می‌رود. جرعه‌ای فرو می‌دهد. صدای فرو دادنش در اتاق می‌پیچد. سگ وارد پذیرایی می‌شود. گوشتی ازدست‌جدا‌شده را به دندان می‌کشد. آن را گوشه‌ای در اتاق پذیرایی می‌اندازد و پاره‌ می‌کند و می‌بلعد. مرد نگاهی به سگ می‌اندازد. پکی به سیگار می‌زند و سر به تلویزیون می‌چرخاند. زن جرعه‌ای دیگر می‌نوشد و به پاپیون سر سگ نگاه می‌کند. لبخندی می‌زند و نگاه را به تلویزیون می‌چرخاند. مرد پکی دیگر به سیگار می‌زند.
– بدبختای بیچاره… هشتاد و سه نفر مردن… باقی آواره شدن… کجا برن حالا؟
– تو هنوز به اون خبر فکر می کنی؟… فیلمو ببین…
سگ می‌رود و با تکه دیگری از گوشت برمی‌گردد. می‌چرخد و گوشت روی بند قلاده می‌افتد. دندان می‌کشد و گوشت را پاره می‌کند. می‌نشیند و آرام می‌بلعد.


دستم در می‌رود و با کتف از پشت به زمین می‌خورم. سرم محکم به آسفالت پیاده‌رو برخورد می‌کند. زانوهایم می‌افتد. مه رسیده‌است. آسمان را نمی‌بینم. دست‌هایم کو؟ پاهایم کجاست؟

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی