امروز

دوشنبه, ۳ مهر , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۲:۳۹ قبل از ظهر

سایز متن   /

دانش آموزان فقط از معلوماتِ معلمان بهره مند نمی شوند بلکه با توجه به شرایطِ سنی شان، معلم را الگویِ خود قرار می دهند. بچه ها بیشتر از آنکه تحتِ تاثیرِ والدین شان باشند؛ متأثر از ویژگی هایِ معلم شان هستند.
معلم نه تنها متخصصِ مسائل آموزشی ست بلکه سرمشق، راهنما، مشاور و دوستِ آنهاست. معلم باید از جنبه ی علمی بر محتوایِ درس و پاسخگویی به سوالاتِ شاگردانِ خود اِشراف، توانِ ایجادِ رابطه ای توأم بااحترام و اعتماد، قادر به مدیریتِ کلاس، بدونِ غرور، شاداب، بانشاط و دارای ظاهری آراسته باشد.
معلمان همیشه زیرِ ذره بینِ دانش آموزان هستند. نگاهِ اولِ بچه ها به لباس، کیف و کفش، مو و رخسارِ ایشان است.
سپس به رفتارهایِ شخصی، منشِ اخلاقی، جمله بندی، لهجه، تکیه کلام ها و… توجه می کنند.
چند روز پیش، دلنوشته ای از دوستی مجازی، توجهم را جلب کرد.
تاثیرِ یک معلم، در ذهن و یادِ دانش آموز را به سهولت می توان در این متن مشاهده کرد.
با کسبِ اجازه از ایشان و بمنظورِ قدردانی از پیشکسوتانِ عرصه ی تعلیم و تربیت، توجه به تاثیرگذاریِ نقشِ معلم در خاطرِ دانش آموزان و گرامیداشتِ یادِ مرحوم ” چهره نورانی ” دبیر بازنشسته ی فیزیک، مطلب را در زیر آوردم:

سال اول دبیرستان در مدرسه شهید بهشتی، معلمی توجهم را به خود جلب کرد. ظاهر این مرد چنان بود که محال می نمود دانش آموزی او را ببیند و چندلحظه مکث نکند. آقای ” چهره نورانی ” بطور واضحی با همه دبیران تفاوت داشت. بااینکه جثه بالنسبه کوچکی داشت؛ بطور خاصی راه میرفت و فیزیک صورت و بدنش معمولاً توجه رهگذران را جلب میکرد. اما مهمترین تفاوتش، سبکِ منحصر بفردِ پوشش ایشان بود.
لباس هایی فوق العاده زیبا، مرتب و کاملاَ هماهنگ اما متعلق به زمانهایِ دوری در گذشته… بنظر میامد آقای چهره نوراییِ عزیز، مجموعه بسیار متنوعی از لباسهایِ رسمیِ یک دوره ی زندگیشان داشتند و همواره آنها را به تن میکردند. لباسهایی تمیز، اطوکشیده و ازلحاظِ رنگ باهم متناسب. لبۀ پایینیِ شلوارها عریض که رویِ کفشی واکس زده می افتاد. علیرغمِ صورتِ همیشه اصلاح شده؛ قسمتِ پشتیِ گردن، چنین نبود که نشان میداد احتمالاَ تنها زندگی می کنند. اغلب که نه… تقریباَ همیشه تنها بودند.
وقتی سالِ دوم دبیرستان، دبیرِ فیزیکِ ما شدند و پس از رابطه ی ” معلم – شاگردی ” شدند یکی از آدم هایِ محبوبِ زندگیِ من … آقایِ چهره نورانیِ عزیز، درکلاس برایِ ما از زندگیِ گذشته؛ ارزانی هایِ آنموقع یا گرانی هایِ زمانِ حال و… حرف نمیزدند بلکه صرفاَ درموردِ مباحثِ انرژیِ گرمایی، ماهیتِ نور، آینه ها، بازتابشِ نور، شکستِ نور و عدسی ها می گفتند. چنان مفاهیم را به زیبایی در ذهنِ دانش آموز تزریق می کرد که همانجا و سرِکلاس، درس را میفهمیدی. این برایِ من بسیار عجیب بود و برای نخستین بار احساس کردم به فیزیک علاقمندم!
تکیه کلامشان ” نگاه کن بابا ژوون ” بود. بعداز توضیحِ هرمبحثی میپرسیدند: ” کسی هست نفهمیده باشه؟ ” اگر دانش آموزی دستش را بلند میکرد؛ باحوصله تمام و مجدداَ مبحثِ موردِنظر را توضیح میدادند حتی ممکن بود چندین بار این فرآیند تکرار شود. گرچه هیچگاه مدعی نبودند اما ” عشق ” به تدریس و ” دانش آموز ” در وجودشان متجلی بود.
تقریباَ همه ی رشتی ها می دانند که در این شهر، فیزیک با نامِ آقای اردشیری پیوند خورده که غیر از تسلطش در حوزه فیزیک و کنکور، کاریزمایِ خیره کننده ای داشت. متقاضیِ کلاس های خصوصی ایشان چنان زیاد بود که هر دانش آموزی موفق به حضور در کلاس هایشان نمی شد اما جزوات و نمونه سوالاتِ این دبیرِ نام آور، بینِ دانش آموزان محبوبیتِ بالایی داشت.
آقایِ چهره نورانی به دانش آموزان، نمونه سوالاتِ امتحاناتِ نهاییِ سالهایِ مختلف را کپی شده؛ میداد که آماده شوند و با شرافت و تواضع سوالهایی که طراحش آقایِ اردشیری بود را هایلایت میکرد یا زیرِ برخی سوالات یک پرانتز باز میکرد و مینوشت: سوال اردشیری!
هرگز این شکسته نفسیِ خیره کننده را درک نکردم که چگونه یک دبیرِ ارزشمند میتواند در محضر و مرئیِ دیگران، بر بزرگی یک همکارِ دیگر صحّه بگذارد؟
حدوداَ سه سال پیش، یک روز در تازه آباد (مصلی شهر رشت) بطور تصادفی، آقای چهره نورانیِ عزیز را دیدم. جلو رفتم. سلام، علیک کردم و عرضِ ارادت. پیر شده بود. از آن کت و شلوارهایِ شیکِ قدیمی خبری نبود. از صورتِ اصلاح شده خبری نبود. یک آقایِ چهره نورانیِ مظلوم و آرام که همچنان ” تنها ” قدم میزد…
همان شب خواستم اینها را بنویسم و ادایِ دین کنم به معلمِ عزیزم. تنها کاری که از دستم برمیآمد. میخواستم عنوان کنم که چقدر دیوانه ی ” سوال اردشیری ” نوشتنش پایِ نمونه سوالات بودم. اما… اما این لیاقت را نداشتم که همت کرده و اینکار را انجام دهم و گذاشتم؛ بگذرد تا اینکه ساعاتی پیش در یکی از گروه هایِ تلگرامی، آگهیِ فوتشان را دیدم!
شروع کردم به نوشتن؛ نوشتن، نوشتن… متاسفم برایِ خودم و افرادی مانندِ خودم. می پندارم ایشان در یک سالی، ماهی، هفته ای، روزی، دقیقه و ثانیه ای زندگی شان را گذاشتند و صرفاَ جسم و کالبدشان با زمان جلو آمد. روح و وجودشان، در آن لحظه متوقف شد. احساس میکنم؛ پوشیدنِ همواره ی لباس هایِ یک دوره ی زمانیِ خاص، تلاشی بود برایِ تثبیت یک زمان مشخص. زمانی که احتمالاَ ” زندگی ” برایشان متوقف شد و پس از آن تنها ” زیست ” شان ادامه یافت.
نمیدانم زندگی آقای چهره نورانیِ عزیز کجا و در چه لحظه ای در گذشته هایِ دور، و برایِ که تمام شد. اما تصور میکنم؛ هر روز که از منزل خارج میشد خود را چنان می آرائید که اگر احیاناَ و با احتمالِ یک در هزار، آن عزیزِ از دست رفته؛ ایشان را می دید متوجهِ آراستگیِ وی می گردید… چهره نورایی در اوجِ آراستگی. آراستگیِ همان دوران!
به یادتان خواهم ماند آقایِ چهره نورانیِ عزیز… شاگردِ کلاسِ فیزیک. رضا شکارسرائی

برچسب ها:
دیدگاهها

دیدگاه ها (۱ دیدگاه)

  1. اکبرروزبهانی ازبروجرد

    به یادمعلم کلاس اول دبستانم جناب جواداسماعیل زاده افتادم
    هرکجاهست خدایابسلامت دارش

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی