امروز

دوشنبه, ۳ مهر , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۲:۴۰ قبل از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی






زیور ظرف‌های شام را که شست، از آشپزخانه به اتاق پذیرایی آمد. تلویزیون روشن بود. در آستانه در ایستاد. دست‌های خیسش را با دامنش خشک کرد و یک نگاه به منوچهر و سارا و سپیده انداخت و یک نگاه به تلویزیون. سارا حواسش به مسابقه فوتبال بود و سپیده داشت توی دفتر نقاشی‌اش، نقاشی می‌کشید. رو به بچه‌ها گفت: «شما مشقاتونو نوشتید؟» سارا شاکی جواب داد: «مامان… فوتبال داره. منچستر داره می‌بره… نیم ساعت فقط مونده…»

– خبه خبه… برید مشقاتونو بنویسید… منچستر منچستر…

که سپیده سرش را از روی دفتر نقاشی‌اش بالا آورد، مداد قرمزی را که دستش بود بالا گرفت و گفت: «منم طرفدار منچسترم…» منوچهر بی آن که از تلویزیون رو برگرداند، خندید که: «دختر خودمه…»

– همین تو از راه به درشون کردی دیگه… پاشید، پاشید برید تو اتاقتون مشقاتونو تموم کنید.

بچه‌ها وسایلشان را جمع کردند و غرولندکنان به اتاقشان که در نیم‌طبقه بالا بود رفتند. از داخل اتاق پذیرایی، به سمت دو اتاق بالا، چند پله می‌خورد که نرده‌های چوبی داشت. زیور همان طور که بچه‌ها را بدرقه می‌کرد، گفت: «آباریکلا دخترای خوب…» بچه‌ها که وارد اتاق شدند، زیور دوباره قربان‌صدقه‌شان رفت، درِ اتاقشان را بست و از پله‌ها پایین آمد. در میانه راه‌پله، روی یکی از پله‌ها نشست و گوشی همراهش را از گوشه پله برداشت و قفل آن را باز کرد. صفحه تلگرام گروه خانوادگی را باز کرد. پیغام‌ها را سریع می‌خواند و می‌گذشت.

نگاهش یک آن گیج شد و قلبش انگار سَر رفت که انگشتش ایستاد و دیگر جلو نرفت. لبخندی گرم صورتش را پوشاند و گرمای آفتابِ فروردینِ آن سال، انبساط آرامی در او ایجاد کرد؛ انگار چیزی درونش فرو می‌نشست. عکسی که می‌دید برای وقتی بود که کودکی ده ساله بود. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و آرنجش را روی زانویش، و به عکس خیره شد. باورش نمی‌شد این همه سال گذشته‌است. عکس خودش و فروزان، دخترعمویش، بود که دو سال از او کوچک‌تر بود. هر دو روی لبه ایوان خانه پدری‌اش نشسته‌بودند، دندان‌های کوچکشان بیرون افتاده‌بود و می‌خندیدند. زن‌عمو عکس را گرفته‌بود. عمو شاپور و خانواده‌اش که چند سالی می‌شد به تهران رفته‌بودند، برای عید به روستا آمده‌بودند. عمو شاپور از تهران یک دوربین لوبیتل خریده‌بود که از بالا باز می‌شد. آفتاب موهای زیور و فروزان را خرمایی کرده‌بود و مخمل نوی لباس‌هایشان برق می‌زد. فروزان دست دور گردن زیور انداخته‌بود و سرش را به سر زیور چسبانده‌بود. نگاهی به فرستنده عکس کرد.

آن سوی رشته‌کوه‌های البرز، فروزان در تهران در اتاقش نشسته‌بود. دوباره عکس را برداشت. به تاریخ پشت عکس نگاهی انداخت. مادرش همیشه تاریخ عکس‌ها را با خودکار پشت آن‌ها می‌نوشت. روزی از روزهای نوروزِ سی سال قبل بود.

آن روز همه در خانه عمو شیرزاد جمع شده‌بودیم. عید بود و عمو شیرزاد، برادر بزرگ‌ خانواده. مامان داشت از همه عکس می‌گرفت و به اصرارِ من، یک عکس دسته‌جمعی هم از من و زیور و زن‌عمو و گاو و گوساله‌شان گرفت. آن روز صبح زود، با زیور و زن‌عمو به طویله رفته‌بودیم تا شیر بدوشیم. زن‌عمو چهارپایه کوچکی روی زمین، کنار گاو، گذاشت و روی آن نشست. «دستت رو به این صورت می‌ذاری و فشار می‌دی…» زیور، می‌خندید و مدام به من نگاه می‌کرد. بعد زن‌عمو از روی چهارپایه بلند شد و من جایش نشستم. اولش شیر نیامد و از دستم در رفت. «از بالا به پایین نه، بذار بین شست و کف دستت… خب… حالا انگشتاتو جمع کن… آها… فشار بده.» زن‌عمو سرش را کمی خم کرده‌بود، دست به کمر ایستاده‌بود و نگاهم می‌کرد. یک خط شیر روی پیراهنم شره کرد. اخم کردم و گفتم: «وای… مامان دعوام می‌کنه…» که زن‌عمو با پارچه دامنش رد شیر را از روی لباسم پاک کرد. انتهای چارقدش را که از پشت گره زده‌بود، با دست روی دهانش گذاشت و دست دیگرش به کمر بود. از باریکی چشم‌‌ها و عمق چروک اطراف چشم‌هایش معلوم بود که ناراحت نیست و می‌خندد و این خیالم را راحت می‌کرد. گاو دمش را به آرامی و آسودگی به اطراف تکان می‌داد. دوباره امتحان کردم و این بار، کمی شیر بیرون آمد و صدایش در سطل فلزیِ زیر گاو پیچید. سرم را به بالا چرخاندم و به زیور و زن‌عمو نگاه کردم و خندیدم که: «شد.» و دوباره تکرار کردم و باز کمی شیر بیرون آمد. ذوق‌مرگ شده‌بودم و همین طور شیر بیرون می‌آمد. کمی که شیر جمع شد، بلند شدم و جیغ زدم: «شیر دوشیدم…» و دست زیور را گرفتم و از طویله بیرون دویدیم تا به بقیه بگویم که چه کار بزرگی کرده‌ام!

سر صبحانه وقتی ظرف بزرگ شیر را که بخار از آن بلند می‌شد کنار سفره دیدم، دوباره با افتخار گفتم که امروز صبح شیر دوشیدم و در همان زمان به زن‌عمو نگاه کردم تا با تأییدش، بقیه را مجاب کند که چه کاری انجام داده‌ام و زن‌عمو هم حسابی از من تعریف کرد. بعد از بین نان‌های روی سفره، دنبال نان تنوری که خودم درست کرده‌بودم گشتم؛ آن سرِ سفره، سمت عمو شیرزاد بود. گفتم: «عمو، اون نونو من درست کردم با زن‌عمو و زیور…» و دستم را به سمت نان دراز کردم. عمو که چای در نعلبکی می‌ریخت، گفت: «واسه من درست کردی عمو؟» که یک‌دفعه چهره‌ام در هم ریخت و نگاهی به زیور که کنارم نشسته‌بود کردم. زیور به جلو خم شد و دستش را جلوی دهانش گذاشت و ریز خندید. بعد رو کردم به عمو که نگاهش به من بود و داشت چای را از نعلبکی می‌نوشید و گفتم: «آخه خیلی طول کشید عمو… این دفه واسه شمام درست می‌کنم…» زن‌عمو خمیر را که درست می‌کرد، چند ساعت می‌گذاشت بماند تا ور بیاید. بعد تکه‌ای برمی‌داشت و مثل توپ گِردَش می‌کرد و آرد روی تخته می‌پاشید و توپ‌های خمیری را روی تخته می‌گذاشت و با وردنه صاف می‌کرد. بعد خمیرها را توی تشت مسی بزرگ آردپاشی‌شده می‌گذاشت و سینی را روی سرش و با هم به سمت تنور حیاط می‌رفتیم. چوب‌ها زغال شده‌بودند و تنور گرم بود. زن‌عمو، صفحه فلزی گالوانیزه روی تنور را برمی‌داشت و روی خمیرها کمی تخم مرغ همزده می‌زد و خمیرها را یکی یکی به دیواره تنور می‌چسباند و بعد دوباره صفحه فلزی را روی تنور می‌گذاشت.

جمله‌ام که تمام شد از ترس واکنش عمو شیرزاد، دستم را جلوی دهانم گرفتم و ابروهایم را بالا انداختم که یک آن خنده‌اش خیالم را راحت کرد و نان را برداشت، به سمتم دراز کرد و گفت: «بیا عمو… نون مشتی فروزان خوردن داره. یادت نره این دفه…»

این دفعه فرق داشت؛ زمستان آن سال تهران موشک‌باران بود. مدرسه‌ها تعطیل شد و ما به روستا آمدیم. زیور می‌گفت چند روز پیش عمو شیرزاد خودش نفت به مدرسه برده‌بود و بخاری را راه انداخته‌بود؛ هوا سرد شده‌بود. زیور عکس کتاب‌های درسی‌اش را به من نشان داد و گفت فردا با هم به مدرسه برویم. من ذوق‌زده شب از بابا خواستم که به پسرعمو پرویز بگوید فردا من و زیور را با تراکتور به مدرسه ببرد. هر وقت عمو شیرزاد ما را سوار تراکتورش می‌کرد، من می‌رفتم روی نشیمنگاه عقب، روی چرخ‌های بزرگ عقب تراکتور، می‌نشستم. دو تا صندلی رو به روی هم بود و حفاظی میله‌ای از پشت داشت که به آن تکیه می‌دادم و با ذوقی عجیب اطراف را نگاه می‌کردم و وقتی تراکتور در چاله چوله‌های جاده به بالا و پایین می‌پراندمان، من از خنده روده‌بر می‌شدم. بابا اما گفت دردسر تراکتور زیاد است و فردا صبح من و زیور در قسمت عقب تیلر رو به روی هم نشسته‌بودیم و هر از چند گاهی به هم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم که بین راه، یکی از اهالی را دیدیم و با اشاره دستش، پرویز سرعت را کم کرد و به کنار جاده رفت و ایستاد. پیرمرد نزدیک شد و پیش پرویز رفت. صدای تیلر آن قدر زیاد بود که متوجه نشدم چه می‌گوید. بعد که رفت، زیور که از پشت تیلر به جلو خم شده‌بود، لب ورچید و با ترشرویی گفت معلم‌شان کمی دیرتر می‌آید. روی پل ده، دوباره تصادف شده و راه بند آمده‌است. مینی‌بوسی هم که معلم‌شان هر روز صبح با آن به مدرسه می‌آمد چند دقیقه بعد از تصادف رسیده‌بود و تصادفی‌ها را باید به بیمارستان شهر می‌رساند و معلم مجبور بود پیاده به مدرسه بیاید. زیور خیلی ذوق داشت من معلم‌شان را زودتر ببینم. همیشه از او تعریف می‌کرد و خیلی دوستش داشت. باران چند دقیقه‌ای بود دوباره شروع به باریدن کرده‌بود که ما وارد کلاس شدیم.

من یکی از گچ‌ها را برداشتم و شروع به نوشتن رو تخته کردم. «خوشا به حالت ای روستایی… چه شاد و خرم چه باصفایی… در شهر ما نیست… جز دود ماشین…» دقت می‌کردم خوش‌خط بنویسم. زیور مدام بلند بلند می‌خندید. به سمت تخته آمد. گچ قرمز را برداشت روی «دود ماشین» خط کشید، بالایش نوشت: «دود و ماشین» و گفت: «می‌شی صفر…» بعد دوباره بلند خندید. من هم خندیدم. آن وقت مدادش را آورد و گفت که می‌خواهد تنبیه‌ام کند. دستم را گرفت و مداد را بین انگشتانم گذاشت و به سرعت برق فشار داد. شوکه شده‌بودم. از درد نفسم را یکهو به داخل دادم، اما نفسم بند آمده‌بود و بیرون نمی‌آمد. زیور سرش پایین بود و دوباره فشار داد که من مجبور شدم با آن یکی دستم زیور را به عقب هل بدهم. چند قدم به عقب رفت و یکه خورده‌بود. من دستم را گرفته‌بودم و سرم توی بدنم بود و آه و ناله می‌کردم. زیور گفت: «بچه‌ننه…» و محکم  هلم داد و من به عقب پرتاب شدم و نمی‌دانم چه شد که ناگهان در به شدت باز شد.

صدای آژیر خطر، اول برق از سر آدم می‌پراند و بعد ته دل آدم را خالی می‌کرد. پدر به سمت کلید برق دوید. دیگر چشم نمی‌دید و حالا در این حجم تاریک، این ذهنِ آسیمه بود که دلهره‌آورترین صحنه‌ها را ترسیم می‌کرد. مادرم ستاره‌ای را که در آسمان حرکت می‌کرد نشانم داد و گفت هواپیمای عراقی‌ست و من مدام در ذهنم محاسبه می‌کردم که اگر الان بمب بیندازد صاف می‌خورد به خانه ما و می‌دویدم در کنج دیوار و دراور قایم می‌شدم و چشم‌هایم خط ضربدر چسب بزرگ کاغذی روی پنجره‌ را می‌گرفت و مدام می‌آمد پایین و باز می‌رفت بالا. در از بغل به من خورد و من روی بخاری افتادم. کف دست‌هایم به بخاری چسبید. سوزش وحشتناکی احساس کردم که تا مغز استخوانم رفت و همین‌طور بیش‌تر می‌رفت و انگار از من رد می‌شد. بخاری از جا کنده شد و من به کنج دیوار افتادم و بخاری را دیدم که درش باز شد و آتشی که رویم ریخت و بخاری‌ای که رویم افتاد و مدرسه‌ها تعطیل شد و ما به روستا آمدیم تا از آتش‌باران تهران در امان باشیم. هر بار در زیرپله خانه‌مان مثل مرده‌ها کبود می‌شدم و مثل بید از هراس و سرما می‌لرزیدم. این بار اما همه تنم گر گرفته‌بود. صدای آژیر خطر از آسمان می‌آمد و صدای آمبولانس از زمین و صدای ضجه‌ای وحشت‌آور و خون‌آلود که زمین را خشک می‌کرد و آسمان را تاریک.

سال‌ها گذشت تا ما دوباره با خانواده عمویم رفت‌وآمد کنیم، ولی دیگر هیچ وقت هیچ چیز مثل گذشته‌ها نشد. بعد از آن من هیچ وقت سوار تراکتور و تیلر نشدم، از درخت بالا نرفتم و انجیر نچیدم، به شالیزار نرفتم و نشا نکاشتم، به شوق نان کوچکی که برای خودم می‌پختم ذوق‌مرگ نشدم که آن را یکی یکی به همه نشان دهم و بگویم «این نان من است؛ اشتباهی نخورید»، به طویله نرفتم و شیر ندوشیدم، برای مرغ و خروس و اردک‌ها غذا نریختم و دویدنشان به سمت غذا را تماشا نکردم. دیگر هیچ وقت نشد که همه با هم از آن جاده‌ای که خانه‌مان توش بود بگذریم و بابا بگوید: «این خونه‌مونه.» و بعد تصحیح کند که «بود.» و باز بگوید درخت‌های پرتقالش را خودم با دست‌های خودم کاشته‌بودم. دیگر هیچ وقت تور ماهیگیری عمو شیرزاد را ندیدم، تفنگ شکاری‌اش را هم ندیدم. سال‌ها گذشت تا وقتی که برای عروسی زیور به ده رفته‌بودیم، زن‌عمو برای من شامی بادمجان با آش ترش درست کند. دیگر هیچ وقت ندیدم وقتی باران می‌آید حلزون از گوشه و کنار بیرون بیاید، مار گرفتن پرویز را ندیدم، بادمجان و کدو و خیار و گوجه نچیدم، بلال از مزرعه نچیدم که همان جا کبابش کنیم و بخوریم. دیگر هیچ وقت تخمه را همان جا که از گل آفتابگردان درمی‌آوردم نشکستم، زیور را ندیدم که قورباغه را با دستانش به سمتم بگیرد و من از ترس جیغ بکشم و به سمت پله‌ها فرار کنم و دمپایی‌هایم یکی روی پله اول جا بماند و یکی روی موکت روی ایوان بیفتد. دیگر هیچ وقت از ترس داستان‌های نیمه‌شب پرویز از اجنه، مثل جن‌زده‌ها جیغ نکشیدم و به زیور نچسبیدم و دستش را نکشیدم تا وادارش کنم در شب‌های تاریک ده مرا به پشت درِ دستشویی ببرد. من دلم هر سال عید و تابستان برای زیور تنگ می‌شد، اما ما دیگر به ده نمی‌رفتیم.

فروزان عکس را روی میز گذاشت. نگاهی به کف دست‌هایش انداخت. بلند شد و چهره‌اش را در آینه نگاه کرد. بغضی راه گلویش را گرفت. سرش را پایین انداخت، گوشی همراه را از روی میز برداشت و به کنار پنجره رفت. تلفن، قفل و صفحه‌ آن سیاه شده‌بود. زیور دکمه‌ای را فشار داد و صفحه دوباره روشن شد. عکس هنوز همان جا بود.

وقتی فروزان آن شعر کذایی را روی تخته‌سیاه نوشت، من کرم‌ام گرفته‌بود که ازش ایراد بگیرم و بهش یادآوری کنم که کلاس بالاتری هستم و بیش‌تر بلدم. رفتم و با گچ قرمز بالای «دود ماشین» که نوشته‌بود نوشتم: «دود و ماشین». نمی‌دانم چرا، هنوز نمی‌دانم چرا آن کار را کردم. پرویز می‌گفت معلمشان تنبیه‌ش کرده‌بود و مداد را بین انگشتانش گذاشته‌بود و فشار داده‌‌بود. کاش می‌شد یک بار ماشه تفنگ شکاری آقاجان را فشار دهم و بچکانم؛ ولی همیشه آن بالا آویزان بود و دستم به آن نمی‌رسید. پرویز همان مدادی را که معلمشان لای انگشتانش گذاشته‌بود، گذاشت لای انگشتانم و فشار داد. از خنده به گریه افتادم. خیلی درد داشت. اما تلافی‌اش را درآوردم. آن شب ماه، کامل بود و صدای عوعوی گرگ از دور می‌آمد. با همان مداد، دفترش را خط‌خطی کردم و آن قدر مداد را فشار دادم که دفترش پاره شد. سگ مدام پارس می‌کرد و آقاجان رفته‌بود ببیند چه خبر است و خبری نبود انگار.

نمی‌خواستم فشار زیادی بدهم. همه‌اش برایم شوخی بود. اولش کمی فشار دادم که صدایی از دهان فروزان خارج شد و بعد ساکت شد. فکر کردم دارد می‌خندد، اصلاً به قیافه‌اش نگاه نکردم. مثل آن خنده عصبی که پرویز در آن شب تاریک بعد تعریف کردن داستان اجنه، سر داد و من نفهمیدم که شوخی بود یا جدی و همه چیز در وحشتی غرق شد که ریشخندم می‌کرد و نه توان بلند شدن داشتم و نه توان سربرگرداندن؛ مبادا شبحی زیر درخت انجیر ته باغ ببینم. خنده‌ام گرفت و بیش‌تر فشار دادم که یک دفعه فروزان مرا هل داد و دیدم که دستش را گرفت و روی پاهایش خم شد. عصبانی شدم. نمی‌دانم چرا این طور شد. من می‌خواستم آن روز، روز خوبی باشد. می‌خواستم معلم‌مان را نشان فروزان بدهم. می‌خواستم کم نیاورم و هر چه می‌گذشت بدتر می‌شد. رفتم جلو و وقتی سرش را بالا آورد هلش دادم. برق‌ دوباره رفته‌بود و با فروزان اسم فامیل بازی می‌کردیم، آن قدر برنده شدن برایم مهم شده‌بود که هنوز کلمه‌ای از «ب» برای«اشیاء» ننوشته‌بودم که گفتم «استپ» و دستم را با شدت به اطراف تکان دادم که دستم به شیشه لامپایی خورد که کنارمان می‌سوخت. لحظه‌ای نگذشت که در ذهنم انگار لامپا به زمین خورد و نفت روی فرش ریخت و آتش، فرش را گرفت و خانه را گرفت؛ اما من پایه لامپا را با سرعتی عجیب در میان زمین و آسمان گرفته‌بودم و قلبم مثل گنجشک می‌زد و مدام فکر می‌کردم اگر می‌افتاد چه می‌شد. وقتی هلش دادم، فروزان چند قدم به عقب پرتاب شد که ناگهان دلم ریخت که نکند روی بخاری بیفتد و دیدم آن ورتر است. همان لحظه پشیمان شدم و گفتم می‌روم دستش را می‌گیرم و مالش می‌دهم تا خوب شود که در باز شد. آقای شجاعی با عجله و خیس وارد کلاس شده‌بود.

چه‌قدر تشنه‌ام است. مارجان دهان اردک را باز کرد و زیر شیر آب گرفت. آب روی پیک‌نیک می‌جوشید. همه چیز مرطوب بود و گرم بود. بخار آب از روی تشت به هوا می‌رفت. مارجان با دو دستمال‌کهنه تشت را از روی پیک‌نیک روی موزاییک ایوان گذاشت. فروزان کمی آن طرف‌تر بود. احساس خفگی می‌کنم. سرش را برید. خون فواره کرد. فروزان روی بخاری افتاد. فروزان جیغ می‌کشید وقتی اردک پر پر می‌زد. فروزان افتاد، در بخاری باز شد و بخاری افتاد. مارجان اردک را توی آب جوش گذاشت. فروزان گریه می‌کرد. ما اردک را پر می‌کندیم و می‌خندیدیم بهش. بخاری محکم روی فروزان افتاد، آتشش روی فروزان چسبید. آن روز فروزان غذا نخورد. تهران در دود و ماشین غرق بود و ما جاده آسفالت نداشتیم. آقای شجاعی از خبرهای شهر و جنگ برایمان می‌گفت. همین چند وقت پیش بود که صدایی شبیه انفجار بمب از جای دوری آمد و ما خیال کردیم عراقی‌ها به شمال هم آمده‌اند. تابستان که شد من خیلی غصه خوردم. فکر می‌کردم دیگر آقای شجاعی معلم‌مان نخواهد بود. اما او دوباره آمد. روز اول آن سال وقتی وارد کلاس شد، از خوشحالی جیغ کشیدم و بعدش هم خجالت کشیدم. اما دیگر آقای شجاعی هم نیامد.

عمو شاپور و خانواده‌اش دیگر به ده نیامدند تا روز عروسی من. تا آن وقت ندیده‌بودم دست‌ها و صورتش چه شکلی شده‌است؛ همان دست‌هایی که یک بار وقت برداشت برنج، خوشه‌های برنج را جمع کرده‌بود و با داس به جانشان افتاده‌بود و بلد نبود و نمی‌برید و آخرش از ریشه جدا شد و من و پرویز دست به سینه فقط می‌خندیدیم. می‌ترسیدم نشناسمش. آن شب وقتی زنگ دروازه به صدا درآمد و بعدش قفل در باز شد، دلم می‌خواست جایی بروم و پنهان بشوم. کمی آن طرف‌تر پشت دیوار باغمان، تاریک تاریک بود. خودم را یک‌آن آن جا دیدم که مخفی شده‌ام. صدای پا نزدیک‌تر می‌شد و من جایی را پیدا نمی‌کردم که پنهان شوم. ضربان قلبم آن قدر بود که بی حرکتی به نفس نفس افتادم. مثل آن شبی که دو تا چشم آتشبارِ درنده در تاریکیِ رو به رویم چشم گشود و صدای غرشی که مدام خرناس‌کشان تهدید می‌کرد و من جرأت تکان خوردن نداشتم و بی هیچ حرکتی به نفس نفس افتاده‌بودم و یک آن تمام آن چه در بدن داشتم در پاهایم فرود آمد و آنی نگذشت روی ایوان خانه بودم؛ اما پشت سر، هیچ نبود و هیچ صدایی نبود و من همان طور که با دهان نفس می‌کشیدم، متحیر به آن سر باغ خیره بودم و نمی‌دانستم آن پرده، سراسر خیال بود یا واقعیتی مرموز. باید به استقبال‌شان می‌رفتم اگر نمی‌رفتم خیلی بد می‌شد. اما پاهایم حرکت نمی‌کرد. صدای پاهایشان آن قدر نزدیک شده‌بود که می‌دانستم چند قدم دیگر به جلوی خانه می‌رسند. دویدم وارد اتاق کوچک کنار آشپزخانه شدم و در را بستم. آقا جان مرا دید و چیزی نگفت. مثل شب روزی که فروزان سوخت و من بودم و این خانه و تمام سنگینیِ تاریکی و حتی یک ستاره هم در آسمان نبود. وقتی آقاجان برگشت هیچ نگفت و وقتی عمو و زن‌عمو هراسان آمدند که بارشان را بردارند و به تهران بروند هر نگاهشان می‌کشت و می‌سوزاند و به دار می‌کشید و من بارها به زانو درآمدم از سنگینی این بار. سرم را پایین انداختم و کف دست‌هایم را جلوی سینه‌ام روی هم ‌گذاشتم و تند تند به هم می‌مالیدم و انگشت‌ها را در هم فرو ‌کردم و در جا تکان می‌دادم که دیدم به پنجره بزرگ دیوار رو به رو رسیده‌ام؛ پنجره‌ای به بزرگی وحشتی که درخت انجیر ته باغ را قاب گرفته‌بود؛ پنجره‌ای از شیشه‌های کوچک قرمز و آبی و سبز. دست‌هایم را انداختم و پیشانی‌ام را به قاب پنجره تکیه دادم. کاش می‌شد یک قدم برداشت و دیگر نبود. ولی من هم‌چنان آن جا بودم و همهمه احوال‌پرسی‌ها را می‌شنیدم و دوباره همه چیز داشت بد و بدتر می‌شد و من این جا در اتاق چه می‌کردم. «آقا اجازه؟… ما وقتی بزرگ شدیم دوست داریم بریم تهران معلم بشیم و تابستونا بیایم روستا برای برداشت برنج.» اما من جز یک بار، آن هم وقتی بچه بودم، به تهران نرفتم و دیگر حتی هیچ شهر دیگری هم نرفتم. چرخیدم و دست‌هایم را از پشت، بر قاب چوبی پنجره گذاشتم و به آن تکیه دادم. به در نگاه می‌کردم. از پشت شیشه‌های رنگیِ در، سایه‌هایی را می‌دیدم که حرکت می‌کردند. در باز شد و یک آن احساس کردم قلبم دیگر ایستاده‌است. در بیش‌تر باز شد و دستی را بر دستگیره در دیدم که دستکش به دست داشت. عرق سردی روی تنم نشست. احساس کردم چیزی درونم فاسد شده‌است و بوی گند می‌دهد. سری به درون آمد و بعد کامل رو به رویم ایستاده‌بود.

چند سال می‌گذشت؟ نمی‌دانم. در تصوراتم صورت فروزان، زخمی‌تر از اینی بود که می‌دیدم. چه قدر عوض شده‌بود. نمی‌دانم از گذر سال‌ها بود یا از زخم روی صورتش. لال شده‌بودم. بغض راه گلویم را بسته‌بود. بغضم را قورت می‌دادم تا اشک نشود و نریزد. به چشمانش خیره شدم. نگاهش را می‌شناختم. هنوز همان نگاه معصومانه و کودکانه بود که هر وقت می‌خندید، می‌درخشید. موهایش زیر روسری بود، اما اگر آفتاب غروب فروردین ماه به موهایش می‌تابید، خرمایی رنگ می‌شد و می‌درخشید مثل همین عکس. آب دهانم را قورت دادم و سرم را به پایین انداختم. دیگر آن بغض‌ها را نمی‌شد خورد. داشت بالا می‌آمد. یک قطره اشک از چشم‌هایم روی فرش افتاد. همان فرشی که ما روی آن یه قل دو قل بازی می‌کردیم. دو قطره، سه قطره… دیگر باران شده‌بود. شور بود وگرنه گل‌های قالی می‌رویید و قد می‌کشید. احساس کردم خندید. به سمتم آمد. یک قدم مانده‌بود به اشک‌هایم برسد که خودم را در آغوشش انداختم. چه قدر دلم برایش تنگ شده‌بود؛ برای این که دوباره مثل این عکس دستش را دور شانه‌هایم بیندازد و سرش را به سرم تکیه دهد.

فردای آن روز صبح که از اتاق بیرون آمدم، فروزان را دیدم که بالاسر تنور ایستاده‌است. دیگر سال‌ها بود مارجان نان محلی نمی‌پخت. نان را می‌خریدیم. توی تنور دیگر نان نبود، انبار وسایل شده‌بود.

روز بعد عروسی وقتی به خانه آقاجان رفتم، اول از همه پی فروزان گشتم. کفش‌هایشان دیگر نبود. گفتم شاید رفته‌اند احوالپرسی اقوام. از مارجان پرسیدم. سرش را بلند نکرد. فقط گفت برگشتند. چه‌قدر این کلمه سنگین بود. تمام دنیا ویرانه شد. چیزی از آسمان به زمین افتاد و شکست و هزارپاره شد.

– رفتن؟

– آره.

– فروزان هم رفت؟

مکثی کرد و آهی عمیق کشید و گفت: «آره.» چشم‌هایم دست‌های مارجان را گرفت و با آن آش را هم ‌زد و از نمکدان، نمک ‌پاشید و از فلفل‌پاش، فلفل.

– فروزان که نمی‌خواست، برگرده…

مارجان روغن را در ماهیتابه ریخت و شعله را زیاد کرد. «بردنش.»

یک قطره آب از دست‌های خیسش روی داغی روغن ریخت و جلز و ولزکنان به اطراف پرتاب شد و مارجان را دیدم که یکهو کمی به عقب پرید و دستش را گرفت که انگار چیزی پاشیده‌بود رویش. رو به سویی دیگر برگرداند و سرش را به زیر انداخت و از پشت دیدم با دست‌هایش، چشم‌هایش را و صورتش را پاک می‌کند. دیشب وقتی آقاجان آخر عروسی، مثل همه عروسی‌ها، آهنگ محلی خواند، از سوز صدایش دلم مالش رفت و چشم‌هایم مدام دنبال فروزان می‌گشت و نبود و مارجان را دیدم که کنج دیوارِ اتاق را گرفته‌بود و چارقدش را روی صورتش گذاشته‌بود و های های گریه می‌کرد.

زیور با آستین پیراهنش اشک‌های روی صفحه گوشی همراهش را پاک کرد. سرش را به آرامی بلند کرد و در اتاق چرخاند. منوچهر همان جا خوابش برده‌بود. بلند شد. از پله‌ها پایین آمد و به سمت تلویزیون رفت. خاموشش کرد. دست‌هایش را روی لبه تلویزیون گذاشت و سرش را روی دست‌هایش. مکثی کرد و سرش را برداشت. به سمت اتاق بچه‌ها رفت؛ برق خاموش بود. آرام در را باز کرد و داخل را ورانداز کرد. به اتاق خواب رفت و ملحفه‌ای برداشت و آمد پایین و روی منوچهر انداخت. دوباره به اتاق خواب برگشت و در را بست و در تاریکی غرق شد. شب اما غرقِ ماهِ کامل بود. آن سوی رشته‌کوه‌های البرز، فروزان از پنجره اتاقش به ماه که نگاه می‌کرد فکر می‌کرد این همان ماهی‌ست که آن سوی رشته‌کوه‌های البرز را هم روشن کرده‌است.

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی