امروز

چهارشنبه, ۲ خرداد , ۱۳۹۷

  ساعت

۲۱:۲۹ بعد از ظهر

سایز متن   /

 
 

عصر آن روز پاییزی را خوب به یاد می‌آورم، روزهای بعدش را هم. ساعت باید حدود پنج می‌بود. نسیمی از پشت گوش‌هایم می‌گذشت و پوست سرم را خنک می‌کرد. ولی هنوز گرم بود، مثل همه آخر شهریورهای خفه دیگری که بعد از آن آمد.

تا به خانه برسم نه سرم را بلند کردم و نه می‌خواستم کسی ببیندم. مادرم که در را باز کرد، نگذاشتم چیزی بگوید. اگر می‌گفت بغضم می‌ترکید. دستش را برد روی سرم و شروع به نوازش کرد و من مورمورم شد و خجالت کشیدم. با عصبانیت سرش داد زدم: «دستتو بردار» و مادرم عقب جست و چیزی نگفت و یا گفت: «چه خبرته؟» و کسی از داخل خانه چیزی گفت و من باز فریاد کشیدم: «دست از سرم بردارین» و دویدم توی حمام. لباسم را در آوردم و شیر دوش را باز کردم. آب که به سرم رسید، همه بدنم در هم فرو رفت. خواستم دست به سرم بکشم و دستم را پس کشیدم. زیر دوش مانده‌بودم و تکان نمی‌خوردم. سر بالا کردم که شامپو را پیدا کنم و چشمم به آینه افتاد و نگاهم را دزدیدم. شامپو را در دستم ریختم و خیره شدم به مایع براق شامپو که دور خود پیچیده‌بود و موج می‌خورد تا به مرکز می‌رسید. حباب‌های شامپو را یک به یک شمردم: چهار تا. انگار دستم به جایی پیچ شدهبود. از جا تکان نمی‌خورد. یکهو دستم را به سرم بردم. آنی نگذشت شامپو به پوست سرم رسید و نوک تیز موهایم کف دستم را گزید و من لرزیدم و بغض کردم و دیگر یادم نیست. از حمام که درآمدم دویدم توی اتاق و یک گوشه دراز کشیدم. سرم را روی بالش گذاشتم و پاهایم را در سینه جمع کردم. پتو را به سرم کشیدم و خوابم برد و بعد هم که بیدار شدم، چند باری شنیدم که در اتاق باز و بسته شد و کسی از من خبر گرفت و من خودم را به خواب زده‌بودم.

فردایش که از خواب بیدار شدم، یک ساعتی در رختخواب ماندم تا همه سر کارشان رفتند و سروصداها خوابید. بعد به آشپزخانه رفتم و نگاهم را از مادرم که مشغول کارهایش بود، دزدیدم. یک راست رفتم سر یخچال و چیزی برداشتم چیزی که لازم نباشد لقمه بگیرمو یک گوشه در هال خالی‌مان نشستم به خوردن. تلویزیون روشن بود و سرود «مدرسه‌ها وا شده» را پخش می‌کرد و من به قیافه بچه‌های خندانی که گل در دست داشتند و در صف‌های منظم وارد ساختمان مدرسه می‌شدند، خیره شده‌بودم و برای اولین بار هیچ شوقی برای کارتون هم نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم و به گوشه اتاق خواب برگشتم و با ماشین‌هایم شروع به بازی کردم و همه این‌ها قبل از آن بود که روپوشم را ببینم. از تصور این که باید همه سال این روپوش را بپوشم و هر روز ظهر به مدرسه بروم، دلم فرو ریخت و بغضی گلویم را فشرد. حس وقتی را داشتم که ختنه‌ام کرده‌بودند و آن دامن سفید را تنم کرده‌بودند و از دیگران جدایم کرده‌بودند و کسی اعتنایی نمی‌کرد و فقط مسخره‌ام می‌کردند یا این طور برایم وانمود شده‌بود. بابا دست گذاشت پشت سرم که حالا مرد شدی و نفهمیدم یعنی چه و چیزی نگفتم و وقتی هم که کارشان تمام شد، هنوز چیزی نمی‌گفتم. نه گریه می‌کردم و نه چیزی می‌گفتم و فقط با سرم جواب می‌دادم که همه خوش‌شان آمده‌‌بود که چه قدر مرد شده‌ام که گریه نمی‌کنم. اما از در درمانگاه که خارج شدیم، یک دفعه عر زدم. انگار مضحکه شده‌بودم. فرق داشتم. با آن دامن سفید و حالا روی دستان بابا، هیچ نشانه‌ای از مردی نداشتم و بغضم ترکید و تا به خانه برسیم، یک‌بند گریه کردم و خرده‌فرمایش که همه را هم گردن می‌گذاشتند و اما من آرام نمی‌شدم. همه چیز تغییر کرده‌بود. درست مثل این بار که باز انگار من بودم که با بقیه فرق داشتم.

به گمانم آن صبح تا ظهر کش‌دار همه به همین حال گذشت. ماشین‌ها در دست‌هایم و جلو رویم بودند و هیچ رغبتی نداشتم برایشان داستان سر هم کنم. آن روز، آن‌ها فقط ماشین‌های اسباب‌بازی پلاستیکی بودند که روی فرش می‌شد سرشان داد. بی هیچ داستان و فکر و خیالی. همه فکر و خیالم به روپوش مدرسه و سرهای تراشیده و صف‌های منظمی بود که هر روز ظهر وارد ساختمان مدرسه می‌شدند و تا عصر آن جا می‌ماندند؛ آن قدر پررنگ که دلم را به قعر چاه درونم می‌برد.

ظهر که شد مامان از آشپزخانه صدا زد که آماده شوم و من به خودم آمدم. شلوارم را عوض کردم و جوراب پوشیدم و اما دستم نمی‌رفت که روپوشم را تنم کنم. همین طور جلو رویم، روی زمین انداخته‌بودمش و نگاهش می‌کردم که سر بلند کردم و دیدم مامان خودش آمده‌است دم در اتاق. دست‌هایش را که انگار در سبزی خردشده فرو برده‌بود، بالا گرفته‌بود و تکیه‌اش به چهارچوب در بود. نگاه‌مان که گره خورد، گفت: «چرا نمی‌پوشی پس؟» و من نگاهم را دزدیدم. دکمه‌های روپوش را باز کردم که تنم کنم و دیدم مامان تکیه‌اش را از چارچوب در گرفت و کمی تلو تلو خورد. بعد رو کرد به من که: «بجنب مدرسه‌ت دیر می‌شه. روز اولی خوب نیست دیر برسی» و منتظر من نشد؛ یک‌راست به سمت آشپزخانه رفت. اما من روپوش را تنم نکردم، گذاشتم وقت بگذرد و بعد بدون روپوش به مدرسه بروم که نشد. مامان دوباره برگشت و به چارچوب در تکیه داد. این بار دست‌هایش تمیز بود، اما خیس بود که با دامن لباسش خشک می‌کرد و نگاهش به من بود. مستقیم به من نگاه می‌کرد: «خب چرا نمی‌پوشی پس؟» سرم را بلند نکردم، می‌ترسیدم؛ هم از مامان و هم از این که بغضم بترکد. زیر لب گفتم: «نمی‌خوام» که مامان برآشفته شد: «چی رو نمی‌خوای؟ هان؟ بگیر تنت کن می‌گم، دیر می‌شه» و خودش آمد دست‌هایم را بالا برد و روپوش سرمه‌ای را تنم کرد و دکمه‌ها را یک در میان بست و همان طور سر تکان می‌داد که: «دفعه آخرت باشه از این لوس‌بازی‌ها درمی‌آری مثل بچه آدم لباست را هر روز می‌پوشی. ناهارت را می‌خوری، می‌ری مدرسه. خب؟»

و من حتی سر هم تکان ندادم. بلند شد و من را جلو انداخت و خودش یک‌راست به سراغ اجاق گاز رفت. غذایم را کشید، گذاشت جلوم و گفت: «سپرده‌ام علی، پسر زهرا خانوم، ببردت مدرسه. زود بخور که الآن می‌رسه» و هنوز چند قاشق نخورده‌بودم که زنگ در را زدند. مامان از پنجره نگاه کرد و بعد به هول و ولا گفت: «علیه، پا شو، پا شو آفرین» و من ناهارم را نیمه‌کاره رها کردم و با مامان رفتیم پایین. علی دم در بود. دم در مامان یک اسکناس در جیب روپوشم گذاشت و دست زد به پشتم و رو به علی لبخند زد و هیچ کدام چیزی نگفتیم.

به سر کوچه نرسیده‌بودیم که علی دستم را رها کرد و خودش جلو افتاد. در پیچ کوچه نگاهی به خانه‌مان انداختم. در بسته بود و خبری از مامان نبود و بعد در مسیر هر روزه‌ آن سال‌ها افتادیم و از کنار ردیف مغازه‌هایی گذشتیم که آن روز انگار همه صاحبان‌شان چشم شده‌بودند و ریخت من را با روپوش سرمه‌ای نگاه می‌کردند و اما خبری از چادر مامان نبود که به رویم بکشم و پشتش پنهان شوم. دست‌هایم در جیبم بود و سرم پایین و نگاهم به پشت پاهای علی که از پی هم بلند می‌شدند و این تصویر همیشگی ما در مدرسه بود؛ پاهایی که از پی هم بلند می‌شدند و منظم به پیش می‌رفتند تا به کلاس برسیم و آن‌جا روی نیمکت ننشسته، چشم به تخته و ردیف خوب‌ها و بدها بدوزیم.

در مدرسه همه ما اولی‌ها یک جور بودیم. سر و وضع همه یکی بود و رفتارها هم دست کم آن روز مانند هم بود. همه ما که تنها آمده‌بودیم، با سرهای کچل و لباس‌های مرتب، هاج و واج اطراف را نگاه می‌کردیم و بچه‌ها دستشان در دست مادران‌شان بود و گاهی هم برادری بزرگ‌تر یا کس و کاری؛ اما همه دنبال کسی یا چیزی بودیم که بتوانیم غریبگی‌مان را کم کنیم و من چشمم به دنبال علی بود که حالا با رفقایش مشغول بود و انگاری که مرا نمی‌شناسد، پشت به من ایستاده‌بود و سعی می‌کرد از تک و تا نیفتد. اما خیلی زود زنگ خورد و بچه‌ها دست‌های مادران‌شان را رها کردند و در مدرسه بسته شد و صف‌ها تشکیل شد و من دنبال علی راه افتادم سر صف پنجمی‌ها که برگشت رو به من گفت: «چرا دنبال من راه افتادی؟ برو اون ور، سر صف خودتون» و من آرام برگشتم و از پشت سر نگاهش می‌کردم و دنبال حرفش را گرفت: «زنگ آخر تعطیل شدین، وایستا دم در با هم بریم. باشه؟»

طرف اولی‌ها بر عکس بقیه ساکت ولی بی‌نظم بود. همه پشت سر هم ایستاده‌بودیم و دنبال خانم معلم‌مان بودیم که روز معارفه دیده بودیمش و مدام شماره کلاس خودش را فریاد می‌زد و در آن همهمه بعضی گیج مانده‌بودند و بعضی در گوشه‌ای ایستاده‌بودند و سر آخر یکی اشکش درآمد و با یکی از معلم‌ها به سمت دفتر رفت. بعد معلم‌ها توی صف زدند و بچه‌ها را مرتب پشت سر هم ایستاندند و آن وقت آقا عباسی رفت بالای سکو و میکروفن را دستش گرفت.

حالا درست یادم نیست آقا عباسی آن روز سر صف چه می‌گفت، اما خوب یاد دارم که هنوز چیزی از حرف‌هایش نگذشته‌بود که میکروفن را رها کرد و به وسط صف پنجمی‌ها زد و ما ندیدیم که چه شد و همه ما اولی‌ها ساکت سر جامان ایستاده‌بودیم که ناگهان آقا عباسی را جلو صف‌ها دیدیم که یقه یکی از پنجمی‌ها را از پشت گرفته‌بود و به جلو پرتش کرد و پسرک تلو تلو خورد و آقا عباسی لگدی به سمتش حواله کرد که به‌اش نخورد و تا برگشت که از پشت سر نگاهی بیندازد، آقا عباسی محکم گذاشت زیر گوشش و روپوشش را گرفت و هلش داد بالای سکو و خودش رفت کنارش ایستاد و رو به او چیزی گفت که پسرک زد زیر گریه و شروع به التماس کرد، ولی آقا عباسی سرش را بالا گرفته‌بود و از بالا صف‌ها را می‌پایید و فقط گاهی از گوشه چشم نگاهش می‌کرد. بعد آقا عباسی دست برد و موهای پسرک را قبضه کرد و سرش را در هوا تکان داد و میکروفن را دستش گرفت و صحبت‌هایش را با عصبانیت از سر گرفت و از همه حرف‌هاش این یادم است که می‌گفت این آخرین اخطار است و از صف بستن ما گفت و از پنجمی‌ها که باید الگوی اولی‌ها باشند و بعد از سر و وضع آن کلاس پنجمی گفت و با دست او را نشان ‌داد و به او ‌گفت: «این شازده» و بعد انگار گفت که همین حالا برود موهایش را با نمره چهار ماشین کند تا برود سر کلاس و پسرک دست‌هایش را پشتش گره کرده‌بود و سربه‌زیر گوشه سکو ایستاده‌بود. آن وقت از جلو نظام داد و ما به دستان معلم‌مان جلو صف نگاه می‌کردیم و کمتر کسی از ما بود که یاد گرفته‌باشد و اما هر طور شد ایستادیم و پسری شروع کرد به قرآن خواندن و بعد باز چند بار از جلو نظام و آن وقت از دو طرف صف‌ها شروع به حرکت کردند و معلم‌های ما و مبصرهای بقیه که همین چند دقیقه‌ انتخاب شده‌بودند، حواس‌شان بود که همه پشت گردن هم باشند و نوبت به ما هم رسید که راه افتادیم و رفتیم سر کلاس نشستیم و خورشید همه کلاس را روشن کرده‌بود و ما درست بلد نبودیم روی نیمکت‌ها بنشینیم. بعد چند نفر زدند زیر گریه و من بغض کرده‌بودم و بغضم را فرو می‌خوردم و همه‌مان هراسان نگاه می‌کردیم و خانم حسینی سعی می‌کرد بچه‌های گریان را آرام کند که باز از یک طرف دیگر صدای گریه بلند می‌شد و همه می‌خواستند به خانه برگردند و خانم حسینی همه تلاشش را می‌کرد که آرام‌شان کند. از خوبی‌های مدرسه می‌گفت و از باسواد شدن و یادگیری و دوست‌های خوب و اما بچه‌ها آرام نمی‌شدند که خانم حسینی عصبانی شد و فریاد زد: «ساکت» و این بار همه ساکت شدند و خانم حسینی آرام شد و باز لبخند زد و شروع کرد به گفتن از مدرسه و از فایده یاد گرفتن و از این که بچه‌های خوب درس می‌خوانند که دوباره صدای یکی از بچه‌ها بلند شد. خانم حسینی که بالاسرش رفت، او از ترس به هق‌هق افتاد و خانم حسینی که دست به سرش کشید، گفت: «مامانمو می‌خوام» و باز بنا به گریه گذاشت.

من کنار پنجره نشسته‌بودم، اما فاصله‌ام از پنجره آن قدر بود که نمی‌توانستم پایینِ بیرون را ببینم. نگاهم به آسمان بود و در خیال بیرون بودم و منتظر که چه قدر به آخر روز مانده‌است که کنار دستی‌ام خودش را خیس کرد و خانم حسینی بالا سرمان آمد و گفت از این به بعد باید برای دستشویی اجازه بگیریم و گفت همه به حیاط مدرسه برویم و کناردستی‌ام را به گوشه کلاس برد و من خودم را جمع کردم و از گوشه نیمکت طوری رد شدم که نجس نشوم و بعد هم‌پای باقی بچه‌ها دویدم تا پایین پله‌ها؛ جایی که آقا عباسی ایستاده‌بود و ما از دیدنش، در جا خشک شدیم و آرام از کنارش گذشتیم و به حیاط رفتیم و آن‌ جا بچه‌ها در گوشه و کنار جمع شده‌بودند و به هم نگاه می‌کردند و کسی حرفی نمی‌زد. رفتم به گوشه‌ای و روی سکویی نشستم و با پاهایم بازی می‌کردم که خانم حسینی آمد و حالم را پرسید و من لب از لب برنداشتم. از زیر چشم نگاهش می‌کردم و هیچ نمی‌گفتم و هر سه زنگ همین طور بود تا زنگ آخر خورد و من دم در منتظر علی شدم که به دو به سمتم آمد و گفت: «بزن بریم».

یکی دیگر هم با ما بود. به سر کوچه که رسیدیم، علی با سر به دو دختر جلومان اشاره کرد و به دوستش گفت: «بزنیم امروز خوار دنیا رو» و آخر جمله‌اش را چشمک زد و دوستش ابرو بالا انداخت و با گوشه لبش من را نشان داد و من سرم را پایین انداختم و شنیدم که علی گفت: «یاد می‌گیره بالاخره دیگه…» و دوستش را دیدم که شانه بالا انداخت و علی دست زد پشتم و گفت: «همین حالا هم حالیشه یه چیزایی، مگه نه؟» و من فقط شانه بالا انداختم که دوباره گفت: «یعنی می‌خوای بگی هیچی از دختر مختر سرت نمی‌شه؟» و من باز هم ساکت بودم که دوستش گفت: «آبجی نداری؟» و من چهره در هم کشیدم که علی گفت: «نترس بابا با آبجیت کاری نداریم. می‌خوام بگم حالیته دیگه» و بعد زدیم به کوچه فرعی و حالا درست دنبال دخترها بودیم. ضربان قلبم تند شده‌بود و دهانم خشک بود. پا به پای علی و دوستش راه می‌رفتم که شروع کردند به دویدن و من هم دنبال‌شان دویدم. به دخترها که رسیدند، دست بردند به پشت‌شان و دخترها جیغ زدند و یکی‌شان فحش بد داد و علی و دوستش قهقهه سر دادند و فرار کردند. اما من ازشان دور افتاده‌بودم که یکی از دخترها از پشت مرا گرفت و چرخاند و آن یکی دستش را بلند کرد و زد زیر گوشم و گوشم داغ شد و سوت کشید و شنیدم که یکی‌شان گفت: «چند سالته تو بچه؟» و من خواستم فرار کنم که دختر اولی جلوم را گرفتم و دوره‌ام کردند و حالا درست وسطشان بودم که یکی‌شان دستش را کشید روی سرم و آن یکی گفت: «ریختشو ببین» و دست زد زیر چانه‌ام و من چشم‌هایش را دیدم که برق می‌زد و در لحظه‌ای دیگر ندیدم. چشم‌هایم پر شد و اشکم سرازیر شد و نفسم به شماره افتاد که صدای خنده‌ دخترها بلند شد و پیچ و تابی خوردند و بعد رهایم کردند و رفتند.

درست یادم نیست، چه قدر به همان حال ماندم. ایستاده‌بودم و اطرافم را نگاه می‌کردم و نمی‌شناختم و اشک‌هایم می‌آمد و می‌خواستم تمام شود و نمی‌شد. همه چیز تیره و تار بود و هیچ نشانه‌ای پیدا نمی‌کردم که راهم را راسته کند. از این سر کوچه به آن سر می‌رفتم و هیچ کدام را نمی‌شناختم. یادم نمی‌آمد از کجا آمده‌بودیم و به کدام سمت می‌رفتیم. اشکم که از ترس خشکیده‌بود، حالا از ناامیدی دوباره جاری شد. وسط کوچه چنباتمه زدم، سرم را روی زانو گرفتم و زار ‌زدم. چند دقیقه گذشت؟ یادم نمی‌آید.

بعد دیدم کسی بالا سرم دولا شده‌است و صدایم می‌زند: «چیه بچه جان؟» سرم را بلند کردم. پیرزنی با چادر گلدار بود. خواستم بلند شوم، اما نتوانستم روی زانو بایستم. نشست جلوم و پرسید: «چی شده؟ کسی زده‌‌ات؟ چیه گریه می‌کنی؟» همان طور گریان سرم را بالا انداختم که پیرزن شانه‌هایم را گرفت: «خب پس چیه؟ چته؟» گفتم: «خونه‌مون خونه‌مونو»

هان! گم شدی این که گریه نداره که. راهو بلد نیستی؟

دوباره سر بالا انداختم و دماغم را بالا کشیدم.

خب، اسم کوچه رو بلدی؟

و سر تکان دادم که بله.

خب طوری نیست. الآنه می‌گم، نوه‌م بیاد ببردت دم خونه‌ت.

هول شدم. گفتم: «نه خانوم. یادم بدین خودم می‌رم

نه بچه جان گم می‌شی باز. یه دیقه وایستا، الآنه می‌گم بیاد.

و رفت و با نوه‌اش و یک لیوان آب آمد و من آب را قبول نکردم و به زور به‌ام خوراند و گفت: «بخور حالت جا بیاد، بتونی راه بری» و خوردم و بعد نوه‌اش، اسم کوچه و خیابان را پرسید که گفتم. می‌شناخت. دستم را گرفت و گفت ده دقیقه‌ای می‌رسیم و از کوچه‌ها می‌گذشتیم و می‌پیچیدیم و من نگران بودم و می‌خواستم راه را به خاطر بسپرم و نمی‌توانستم. فکرم می‌پرید و فکر می‌کردم گیجم و چیزی سرم نمی‌شود که به سر کوچه رسیدیم. گفتم: «از این جا رو بلدمگفت: «بلدی واقعاً؟ گم نشی باز؟» که سر بالا انداختم.

به خانه که رسیدم، خواهرم نجمه در را باز کرد و گفت: «کجا بودی؟ مامان می‌کشدت» و دوید توی حیاط. مامان از آشپزخانه داد زد: «کجا بودی تا الآن؟» و من چیزی نگفتم که بیرون آمد، جلوم دست به کمر ایستاد و گفت: «پرسیدم کجا بودی؟» و باز چیزی نگفتم. دنبال بهانه می‌گشتم که خم شد و سیلی آرامی به گوشم زد: «می‌گم کجا بودی؟» سرم را عقب کشیدم و گفتم: «مدرسهکه مامان چانه‌ام را به دست گرفت، «مدرسه؟ مدرسه دو ساعته تعطیل شده علی یه ساعت و نیمه برگشته خونه‌سرم را پایین انداخته‌بودم و هیچ نمی‌گفتم که دوباره سیلی محکم‌تری به گوشم زد، «چرا لال شدی؟ هان؟» که حواسم رفت به اسکناس توی جیبم و گفتم: «رفته‌بودم ساندویچ بخورم

ساندویچ بخوری؟ بعد مدرسه؟ من اونو دادم که تو مدرسه تغذیه بخوری، نه بعد مدرسه.

من باز سکوت کرده‌بودم که گفت: «خب بعدش چی؟ این همه وقت داشتی ساندویچ می‌خوردی؟» که سرم را پایین انداختم و اشکم درآمد و میان گریه‌ گفتم: «گم شدمکه دیگر کاری به‌ام نداشت. سری تکان داد و شنیدم که گفت: «دفعه آخرت باشه بعد مدرسه یه راست میای خونه. حالیت شد؟» که سر تکان دادم و به حیاط رفتم. دکمه‌های روپوشم را باز کردم و نشستم کنار باغچه که نجمه آمد بالا سرم و توپ پلاستیکی را محکم کوبید به سرم و فرار کرد و من عصبانی شدم و گذاشتم دنبالش. گوشه حیاط که گیرش انداختم، قد بلندی کرد و دستش را کشید روی سرم و هلم داد. بعد خندید و من لگدی به سمتش انداختم و فحش دادم و او هلم داد و عقب رفت و گفت: «کچل» و عصبانی‌ترم کرد. دندان‌هایم کلید شده‌بود. مثل گاو خشمگین به سمتش هجوم بردم و دوباره گوشه حیاط گیرش انداختم و به زور مشتم را به سمتش ول دادم که به گوشه لبش گرفت و خون آمد و بعد با عصبانیت هلم داد و محکم کوبید به سرم. دوباره هلم داد و من اشکم داشت در می‌آمد که رویم را برگرداندم و تا خواست چیزی بگوید، سرم را بلند کردم و گفتم: «دختر» و نگاه کردم دیدم ماتش برده‌است و دیگر چیزی نگفت. به سمت شیر آب حیاط رفت و من به اتاق‌ خواب برگشتم و در را که بستم، اشکم سرازیر شد.

برچسب ها:
دیدگاهها

دیدگاه ها (۱ دیدگاه)

  1. امير شيرالي پور

    عالی بود، با جزئیات، گیرا و جذاب.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی