امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۲ بعد از ظهر

سایز متن   /

مهرداد بزرگ

عصر آن روز پاییزی را خوب به یاد می‌آورم، روزهای بعدش را هم. ساعت باید حدود پنج می‌بود که نسیمی از پشت گوش‌هایم می‌گذشت و پوست سرم را مورمور می‌کرد. ولی هنوز هم گرم بود، درست مثل همه آخر شهریورهای خفه دیگری که بعد از آن آمد و اجبار را با خود می‌آورد.

تا به خانه برسم نه سرم را بلند کردم و نه می‌خواستم کسی ببیندم. مادرم که در را باز کرد، نگذاشتم چیزی بگوید. اگر می‌گفت بغضم می‌ترکید. ولی باز هم نشد. دستش را برد روی سرم و شروع به نوازش کرد و من مورمورم شد و خجالت کشیدم و با عصبانیت بر سرش فریاد کشیدم: «دستتو بردار» و مادرم عقب جست و چیزی نگفت و یا گفت: «چه خبرته؟» و کسی از داخل خانه چیزی گفت و من باز فریاد کشیدم: «دست از سرم بردارین» و دویدم توی حمام و زیر دوش شیر را باز کردم و آب که به سرم رسید، مورمورم شد. خواستم دست به سرم بکشم و دستم را پس کشیدم و تا چند دقیقه مستأصل زیر دوش ماندم و بعد در آینه نگاه کردم و نگاهم را دزدیدم و سر آخر سریع شامپو به سرم زدم و این بار دیگر دستم را به سرم کشیدم و نوک تیز موهایم کف دستم را گَزید و به خودم لرزیدم. از حمام که درآمدم سریع دویدم توی اتاق و یک گوشه دراز کشیدم. سرم را روی بالش گذاشتم و پاهایم را در سینه جمع کردم، پتو را به سرم کشیدم و خوابم برد و بعد هم که بیدار شدم، چند باری متوجه شدم که در اتاق باز و بسته شد و کسی از من خبر گرفت و من خودم را به خواب زدم.

فردایش که از خواب بیدار شدم، یک ساعتی در رختخواب ماندم تا همه سر کارشان رفتند و سروصداها خوابید. بعد به آشپزخانه رفتم و نگاهم را از مادرم که مشغول کارهایش بود، دزدیدم. یک راست رفتم سر یخچال و چیزی برداشتم -چیزی که لازم نباشد لقمه بگیرم- و یک گوشه در هال خالی‌مان نشستم به خوردن. تلویزیون روشن بود و سرود «مدرسه‌ها وا شده» را پخش می‌کرد و من به قیافه بچه‌های خندانی که گل در دست داشتند و در صف‌های منظم وارد ساختمان مدرسه می‌شدند، خیره شده‌بودم و برای اولین بار هیچ شوقی برای کارتون هم نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم و به گوشه اتاق خواب برگشتم و با ماشین‌هایم شروع به بازی کردم و همه این‌ها قبل از آن بود که روپوشم را ببینم. از تصور این که باید همه سال این روپوش را بپوشم و هر روز ظهر به مدرسه بروم، دلم فرو ریخته‌بود و بغضی گلویم را می‌فشرد. حس بدی بود، همان حسی بود که سال پیشش داشتم. وقتی هم که ختنه‌ام کردند و آن دامن سفید را تنم کردند، همان حس بدبختی و تحقیر را داشتم که انگار از دیگران جدایم کرده‌بودند و کسی نبود که هوایم را داشته‌باشد و حداقل بگوید چرا و اصلاً کسی اعتنایی هم نکرد و فقط مسخره‌ام کردند یا این طور برایم وانمود کرد. بابا دست گذاشت پشت سرم که حالا مرد شدی و نفهمیدم یعنی چه و چیزی نگفتم و وقتی هم که کارشان تمام شد، هنوز چیزی نمی‌گفتم. نه گریه می‌کردم و نه چیزی می‌گفتم و فقط با سرم جواب می‌دادم که همه خوش‌شان آمده‌‌بود که چه قدر مرد شده‌ام که گریه نمی‌کنم. اما از در درمانگاه که خارج شدیم، یک دفعه متوحش شدم. انگار مضحکه شده‌بودم. فرق داشتم. با آن دامن سفید و حالا روی دستان بابا، هیچ نشانه‌ای از مردی نداشتم و بغضم ترکید و تا به خانه برسیم، یک‌بند گریه کردم و خرده‌فرمایش که همه را هم گردن می‌گذاشتند و اما من آرام نمی‌شدم. همه چیز تغییر کرده‌بود. درست مثل این بار که باز انگار من بودم که با بقیه فرق داشتم.

باری، به گمانم آن صبح تا ظهر کش‌دار و همه به همین حال گذشت. ماشین‌ها در دستانم و جلو رویم بود و اما هیچ رغبتی به داستان‌سرایی در موردشان نداشتم. آن روز، آن‌ها فقط ماشین‌های اسباب‌بازی پلاستیکی بودند که روی فرش می‌شد سرشان داد. بی هیچ داستان و فکر و خیالی. همه فکر و خیالم جای دیگری بود. جایی که حالا دیگر داشت رنگ واقعیت می‌گرفت. روپوش مدرسه و سرهای تراشیده و هر روز از ظهر تا عصر مدرسه، آن قدر پررنگ بود که خیال آدم را از اسباب‌بازی و خیالاتش بگیرد و با خودش به قعر چاه درونش ببرد.

ظهر که شد مامان از آشپزخانه صدا زد که آماده شوم و من به خودم آمدم، شلوارم را عوض کردم و جوراب پوشیدم و اما دستم نمی‌رفت که روپوشم را تنم کنم. همین طور جلو رویم، روی زمین انداخته‌بودمش و نگاهش می‌کردم که سر بلند کردم و دیدم مامان خودش آمده‌است دم در اتاق. دست‌هایش را که انگار در سبزی خردشده فرو برده‌بود، بالا گرفته‌بود و تکیه‌اش به چهارچوب در بود. نگاه‌مان که گره خورد، گفت: «چرا نمی‌پوشی پس؟» و من نگاهم را دزدیدم. دکمه‌های روپوش را باز کردم که تنم کنم و دیدم مامان تکیه‌اش را از چارچوب در گرفت و کمی تلو تلو خورد. بعد رو کرد به من که: «بجنب مدرسه‌ت دیر می‌شه. روز اولی خوب نیست دیر برسی» و منتظر من نشد؛ یک‌راست به سمت آشپزخانه رفت. اما من روپوش را تنم نکردم، گذاشتم وقت بگذرد و بعد بدون روپوش به مدرسه بروم که نشد. مامان دوباره برگشت و در آستانه در ایستاد. این بار دست‌هایش تمیز بود، اما خیس بود که با دامن لباسش خشک می‌کرد و نگاهش به من بود. مستقیم به من نگاه می‌کرد: «خب چرا نمی‌پوشی پس؟» سرم را بلند نکردم، می‌ترسیدم؛ هم از مامان و هم از این که بغضم بترکد. زیر لب گفتم: «نمی‌خوام» که مامان برآشفته شد: «چی رو نمی‌خوای هان؟ بگیر تنت کن می‌گم دیر می‌شه» و خودش آمد دست‌هایم را بالا برد و روپوش سرمه‌ای را تنم کرد و دکمه‌ها را یک در میان بست و همان طور سر تکان می‌داد که: «دفعه آخرت باشه از این لوس‌بازیا درمی‌آری… مثل بچه آدم لباست رو هر روز می‌پوشی. ناهارتو می‌خوری، می‌ری مدرسه. باشه؟»

و من حتی سر هم تکان ندادم. بلند شد و من را جلو انداخت و خودش یک‌راست به سراغ اجاق گاز رفت. غذایم را کشید، گذاشت جلوم و گفت: «سپرده‌م علی، پسر زهرا خانوم، ببردت مدرسه، زود بخور که الآن می‌رسه» و هنوز چند قاشق نخورده‌بودم که زنگ در را زدند. مامان از پنجره نگاه کرد و بعد به هول و ولا گفت: «علیه، پا شو، پا شو آفرین» و من ناهارم را نیمه‌کاره رها کردم و با مامان رفتیم پایین. علی دم در بود. دم در مامان یک اسکناس در جیب روپوشم گذاشت و دست زد به پشتم و رو به علی لبخند زد و هیچ کدام چیزی نگفتیم.

به سر کوچه نرسیده‌بودیم که علی دستم را رها کرد و خودش جلو افتاد. در پیچ کوچه نگاهی به خانه‌مان انداختم. در بسته بود و خبری از مامان نبود. و بعد در مسیر هر روزه‌ آن سال‌ها افتادیم و از کنار ردیف مغازه‌هایی گذشتیم که آن روز انگار همه صاحبانشان چشم شده‌بودند و ریخت من را با روپوش سرمه‌ای نگاه می‌کردند و اما خبری از چادر مامان نبود که به رویم بکشم و پشتش پنهان شوم. دست‌هایم در جیبم بود و سرم پایین و نگاهم به پشت پاهای علی که از پی هم بلند می‌شدند و این تصویر همیشگی ما در مدرسه بود؛ پاهایی که از پی هم بلند می‌شدند و منظم به پیش می‌رفتند تا به کلاس برسیم و آن‌جا روی نیمکت رها نشده، چشم به تخته و ردیف خوب‌ها و بدها بدوزیم.

در مدرسه همه ما اولی‌ها یک جور بودیم. سر و وضع همه یکسان بود و رفتارها هم دست کم آن روز مانند هم بود. همه ما که تنها آمده‌بودیم، با سرهای کچل و لباس‌های مرتب هاج و واج اطراف را نگاه می‌کردیم و معمول بچه‌ها دستشان در دست مادرانشان بود و گاهی هم برادری بزرگ‌تر یا کس و کاری؛ اما همه دنبال کسی یا چیزی بودیم که بتوانیم غریبگی‌مان را تخفیف دهیم و من چشمم به دنبال علی بود که حالا با رفقایش مشغول بود و انگاری که مرا نمی‌شناسد، پشت به من ایستاده‌بود و سعی می‌کرد از تک و تا نیفتد. اما خیلی زود، زنگ خورد و بچه‌ها دست‌های مادران‌شان را رها کردند و در مدرسه بسته شد و صف‌ها تشکیل شد و من به دنبال علی راه افتادم سر صف پنجمی‌ها که برگشت رو به من که: «چرا دنبال من راه افتادی؟ برو اون ور سر صف خودتون» و من آرام برگشتم و از پشت سر نگاهش می‌کردم که دنبال حرفش را گرفت: «زنگ آخر تعطیل شدین، واستا دم در با هم بریم. باشه؟»

طرف اولی‌ها بر عکس بقیه پایه‌ها ساکت، ولی بی‌نظم بود. همه پشت سر هم ایستاده‌بودیم و دنبال خانم معلم‌مان بودیم که روز معارفه، دیده بودیمش و مدام شماره کلاس خودش را فریاد می‌زد و در آن همهمه بعضی گیج مانده‌بودند و بعضی در گوشه‌ای ایستاده‌بودند و سر آخر یکی اشکش سرازیر شد و با یکی از معلم‌ها به سمت دفتر رفت. بعد معلم‌ها توی صف زدند و بچه‌ها را مرتب پشت سر هم ایستاندند و آن وقت آقا عباسی رفت بالای سکو و میکروفن را دستش گرفت.

حالا درست یادم نیست آقا عباسی آن روز سر صف چه می‌گفت، اما خاطره‌اش درست به یادم مانده‌است که هنوز چیزی از حرف‌هایش نگذشته‌بود که میکروفن را رها کرد و به وسط صف پنجمی‌ها زد و ما ندیدیم که چه شد و همه ما اولی‌ها ساکت سر جامان ایستاده‌بودیم که ناگهان آقا عباسی را جلو صف‌ها دیدیم که یقه یکی از پنجمی‌ها را از پشت گرفته‌بود و به جلو پرتش کرد و پسرک تلو تلو خورد و آقا عباسی لگدی به سمتش حواله کرد که به‌اش نخورد و تا برگشت که از پشت سر نگاهی بیندازد، آقا عباسی محکم گذاشت تو گوشش و روپوشش را گرفت و هلش داد بالای سکو و خودش رفت کنارش ایستاد و نمی‌دانم چه گفت که پسرک زد زیر گریه و شروع به التماس کرد، ولی آقا عباسی سرش را بالا گرفته‌بود و از بالا صف‌ها را می‌پایید و فقط گاهی از گوشه چشم نگاهش می‌کرد. بعد آقا عباسی دست برد و موهای پسرک را قبضه کرد و سرش را در هوا تکان داد و میکروفن را دستش گرفت و صحبت‌هایش را حالا با عصبانیت از سر گرفت: «دیگه به‌تون اخطار نمی‌کنم. این طرز صف بستن نیست. تو مدرسه ما نظم و انضباط حرف اولو می‌زنه. خون خاله نیومدین. مهمونی نیست. این سر و وضع… این جا به کسی ارفاق نمی‌کنیم. پای نظم و انضباط که بیاد وسط، هیچی دیگه برا ما مهم نیست. درستون خوب باشه یا بد، باید منظم و مرتب بیاین مدرسه. این گل‌پسر هم همین حالا می‌ره خونه موهاشو با شماره چهار می‌زنه و بعد برمی‌گرده می‌ره سر کلاس» و بعد خیره به پسرک نگاه کرد و سرش را به عقب هل داد و باز گفت: «به کلاس اولی‌ها هم می‌گم باید یاد بگیرین منظم سر صف وایستین. منظم بیاین مدرسه و تو همه کارهاتون منظم باشین. از همه معلماتون هم خواسته‌م که انضباط رو اولویت همه چیز قرار بدن… و انتظار دارم که شما پنجمی‌ها الگوی پایه‌های دیگه باشین. نه مثل این شازده» و برگشت به سمت پسرک که حالا دست‌هایش را پشت سرش گره کرده‌بود و سربه‌زیر گوشه سکو ایستاده‌بود. آن وقت از جلو نظام داد و ما به دستان معلم‌مان جلو صف نگاه می‌کردیم و کمتر کسی از ما بود که یاد گرفته‌باشد و اما هر طور شد ایستادیم و پسری شروع کرد به قرآن خواندن و بعد باز چند بار از جلو نظام و آن وقت از دو طرف صف‌ها شروع به حرکت کردند و معلم‌های ما و مبصرهای بقیه پایه‌ها که همین چند دقیقه‌ای انتخاب شده‌بودند، حواس‌شان بود که همه پشت گردن هم باشند و نوبت به ما هم رسید که راه افتادیم و رفتیم سر کلاس نشستیم و خورشید همه کلاس را روشن کرده‌بود و ما درست بلد نبودیم پشت نیمکت‌ها بنشینیم.

همان موقع که رسیدیم چند نفر شروع به گریه کردند و من بغض کرده‌بودم و بغضم را فرو می‌خوردم و همه‌مان هراسان نگاه می‌کردیم و خانم حسینی مدام سعی می‌کرد، بچه‌های گریان را آرام کند که باز از یک طرف دیگر صدای گریه بلند می‌شد و همه می‌خواستند به خانه برگردند و خانم حسینی همه تلاشش را می‌کرد که آرام‌شان کند. از خوبی‌های مدرسه می‌گفت و از باسواد شدن و یادگیری و دوست‌های خوب و اما بچه‌ها آرام نمی‌شدند که خانم حسینی عصبانی شد و فریاد زد: «ساکت» و این بار همه ساکت شدند و خانم حسینی آرام شد و باز لبخند زد و شروع کرد به گفتن از مدرسه و از فایده یاد گرفتن و از این که بچه‌های خوب درس می‌خوانند که دوباره صدای یکی از بچه‌ها بلند شد. خانم حسینی بالاسرش رفت و او از ترس به هق‌هق افتاد و خانم حسینی که دست به سرش کشید، گفت: «مامانمو می‌خوام» و باز بنا به گریه گذاشت و یادم نیست خانم حسینی در جوابش چه گفت و باقی ماجراهای آن روز را هم درست یادم نیست، کنار پنجره نشسته‌بودم و اما فاصله‌ام از پنجره آن قدر بود که نمی‌توانستم بیرون را ببینم. با این حال نگاهم به آسمان بود و در خیال بیرون بودم و منتظر که چه قدر به آخر روز مانده‌است و باز فکر این که هر روز همین برنامه است و… که کنار دستی‌ام خودش را خیس کرد و خانم حسینی بالا سرمان آمد و گفت از این به بعد باید برای دستشویی اجازه بگیریم و گفت همه به حیاط مدرسه برویم و کناردستی‌ام را به گوشه کلاس برد و من از گوشه نیمکت طوری کتابی رد شدم که نجس نشوم و بعد هم‌پای باقی بچه‌ها دویدم تا پایین پله‌ها؛ جایی که آقا عباسی ایستاده‌بود و ما از دیدنش، در جا خشک شدیم و آرام از کنارش گذشتیم و به حیاط رفتیم و آن‌ جا بچه‌ها در گوشه و کنار جمع شده‌بودند و به هم نگاه می‌کردند و کسی حرفی نمی‌زد و یا حرف خاصی نمی‌زد و من به گوشه‌ای رفتم و روی سکویی نشستم و با پاهایم بازی می‌کردم که خانم حسینی آمد و حالم را پرسید و من لب از لب برنداشتم. از زیر چشم نگاهش می‌کردم و هیچ نمی‌گفتم و هر سه زنگ همین طور بود تا زنگ آخر خورد و من دم در منتظر علی شدم که به دو به سمتم آمد و گفت: «بزن بریم» و راه افتادیم.

یکی از دوستانش هم بود. به سر کوچه که رسیدیم، علی با سر به دو دختر جلومان اشاره کرد و رو به دوستش گفت: «بزنیم امروز خوار دنیا رو…» و آخر جمله‌اش رو با چشمکی کامل کرد و دوستش ابرو بالا انداخت و با گوشه لبش به من اشاره کرد و من سرم را پایین انداختم و شنیدم که علی گفت: «یاد می‌گیره بالاخره دیگه، باید یه وقتی سرش بشه این چیزا رو… هنوز اولشه. باید حالیش شه چی به چیه دیگه» و دوستش را دیدم که شانه بالا انداخت و گفت: «خود دانی» و علی دست زد پشتم و گفت: «همین حالا هم حالیشه یه چیزایی، مگه نه؟» و من فقط شانه بالا انداختم که دوباره در آمد: «یعنی می‌خوای بگی هیچی از دختر مختر سرت نمی‌شه؟» و من باز هم ساکت بودم که علی گفت: «آبجی نداری؟» و من چهره در هم کشیدم که علی گفت: «نترس بابا با آبجیت کاری ندارم. می‌خوام بگم حالیته دیگه…» و بعد زدیم به کوچه فرعی و حالا درست دنبال دخترها بودیم. ضربان قلبم تند شده‌بود و دهانم خشک بود. پا به پای علی و دوستش راه می‌رفتم که یک‌هو شروع کردند به دویدن و من هم دنبال‌شان دویدم. به دخترها که رسیدند، دست بردند به پشت‌شان و دخترها جیغ زدند و علی و دوستش قهقهه سر دادند و فرار کردند. اما من ازشان دور افتاده‌بودم که یکی از دخترها از پشت مرا گرفت و چرخاند و دیگری دستش را بلند کرد و زد زیر گوشم و گوشم داغ شد و سوت کشید و آن دیگری گفت: «چند سالته تو بچه؟» و من خواستم فرار کنم که دختر اولی جلوم را گرفتم و دوره‌ام کردند و حالا درست وسطشان بودم که یکی‌شان دستش را کشید روی سرم و آن یکی گفت: «ریختشو ببین» و دست زد زیر چانه‌ام و من چشم‌هایش را دیدم که برق می‌زد و در لحظه‌ای دیگر ندیدم. چشم‌هایم پر شد و اشکم سرازیر شد و نفسم به شماره افتاد که صدای خنده‌ دخترها بلند شد و پیچ و تابی خوردند و بعد رهایم کردند و رفتند.

درست یادم نیست، چه قدر به آن حال ماندم. ایستاده‌بودم و اطرافم را نگاه می‌کردم و نمی‌شناختم و اشک‌هایم می‌آمد و می‌خواستم تمام شود و نمی‌شد. همه چیز تیره و تار بود و هیچ نشانه‌ای پیدا نمی‌کردم که راهم را راسته کند. از این سر کوچه به آن سر می‌رفتم و هیچ کدام را نمی‌شناختم. یادم نمی‌آمد از کجا آمده‌بودیم و به کدام سمت می‌رفتیم. اشکم که از ترس خشکیده‌بود، حالا از ناامیدی دوباره جاری شد. وسط کوچه چنباتمه زدم. سرم را روی زانو گرفته‌بودم و زار می‌زدم. چند دقیقه گذشت؟ یادم نمی‌آید. کسی صدایم می‌زد: «چیه بچه جان؟» سرم را بلند کردم. پیرزنی با چادر گلدار آمده‌بود بالای سرم. خواستم بلند شوم، اما نتوانستم روی زانو بایستم. نشست جلوم و پرسید: «چی شده؟ کسی زده‌تت؟ چیه گریه می‌کنی؟» همان طور گریان سرم را بالا انداختم که پیرزن شانه‌هایم را گرفت: «خب پس چیه؟ چته؟» گفتم: «خونه‌مون… خونه‌مونو…»

– هان! گم شدی… این که گریه نداره که. راهو بلد نیستی؟

دوباره سر بالا انداختم و دماغم را بالا کشیدم.

– خب، اسم کوچه رو بلدی؟

به نشان تأیید سرم را پایین آوردم.

– خب طوری نیست. الآنه می‌گم، نوه‌ام بیاد ببردت دم خونه‌ات.

هول شدم. گفتم: «نه خانوم. یادم بدین… خودم می‌رم.»

– نه بچه جان گم می‌شی باز. یه دیقه وایستا، الآنه می‌گم بیاد.

و رفت و با نوه‌اش و یک لیوان آب آمد و من آب را قبول نکردم و به زور به‌ام خوراند و گفت: «بخور حالت جا بیاد، بتونی راه بری» و خوردم و بعد نوه‌اش، اسم کوچه و خیابان را پرسید که گفتم و می‌شناخت و دستم را گرفت و گفت: «ده دقه راهه، الآن می‌رسیم.» و از کوچه‌ها می‌گذشتیم و می‌پیچیدیم و من نگران بودم و می‌خواستم راه را به خاطر بسپرم و نمی‌توانستم. فکرم می‌پرید و فکر می‌کردم گیجم و چیزی سرم نمی‌شود که به سر کوچه رسیدیم و گفتم: «از این جا رو بلدم» و گفت: «بلدی واقعاً؟ گم نشی باز؟» که سر بالا انداختم و راهی خانه شدم.

به خانه که رسیدم، خواهرم نجمه در را باز کرد و گفت: «کجا بودی؟ مامان می‌کشدت» و دوید توی حیاط و مامان از آشپزخانه داد زد: «کجا بودی تا الآن؟» و من چیزی نگفتم که بیرون آمد، جلوم دست به کمر ایستاد و گفت: «پرسیدم کجا بودی؟» و باز چیزی نگفتم و دنبال بهانه می‌گشتم که خم شد و سیلی آرامی به گوشم زد و گفت: «می‌گم کجا بودی؟» سرم را عقب کشیدم و گفتم: «مدرسه» که چانه‌ام را به دست گرفت و گفت: «مدرسه؟ مدرسه دو ساعته تعطیل شده… علی یه ساعت و نیمه برگشته خونه‌.» سرم را پایین انداخته‌بودم و هیچ نمی‌گفتم که دوباره سیلی محکم‌تری به گوشم زد و گفت: «چرا لال شدی؟ هان؟» که حواسم رفت به اسکناس داخل جیبم و گفتم: «رفته‌بودم ساندویچ بخورم.»

– ساندویچ بخوری؟ بعد مدرسه؟ من اونو دادم که تو مدرسه تغذیه بخوری، نه بعد مدرسه.

من باز سکوت کرده‌بودم که گفت: «خب بعدش چی؟ این همه وقت داشتی ساندویچ می‌خوردی؟» که سرم را پایین انداختم و گفتم: «بعدش گم شدم.» که دیگر کاری به‌ام نداشت. سری تکان داد و گفت: «دفعه آخرت باشه… بعد مدرسه یه راست میای خونه. حالیت شد؟» که سر تکان دادم و به حیاط رفتم. دکمه‌های روپوشم را باز کردم و نشستم کنار باغچه که نجمه آمد بالای سرم و توپ پلاستیکی را محکم کوبید به سرم و فرار کرد و من عصبانی شدم و گذاشتم دنبالش. گوشه حیاط که گیرش انداختم، قد بلندی کرد و دستش را کشید روی سرم و هلم داد. بعد خندید و من لگدی به سمتش انداختم و فحش دادم و او هلم داد و عقب رفت و گفت: «کچل.»

از عصبانیت دندان‌هایم کلید شده‌بود. مثل گاو خشمگین به سمتش هجوم بردم و دوباره گوشه حیاط گیرش انداختم و به زور مشتی به سمت صورتش حواله کردم که به گوشه لبش گرفت و خون آمد و بعد با عصبانیت هلم داد و محکم کوبید به سرم. دوباره هلم داد و من اشکم داشت در می‌آمد که رویم را برگرداندم و تا خواست چیزی بگوید، سرم را بلند کردم و گفتم: «دختر» و نگاه کردم دیدم ماتش برده‌است و دیگر چیزی نگفت. هیچ کدام‌مان چیزی نگفتیم. او به سمت شیر آب حیاط رفت و من به اتاق‌ خواب برگشتم و در را که بستم، اشکم سرازیر شد.

برچسب ها:
دیدگاهها

دیدگاه ها (۱ دیدگاه)

  1. امير شيرالي پور

    عالی بود، با جزئیات، گیرا و جذاب.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی