امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۴ بعد از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی

 

بیست‌وسه فام‌تن از مادر، بیست‌وسه فام‌تن از پدر؛ می‌شود یک لیوان معجون از میلیون‌ها معجونی که می‌شد باشد؛ مثل این که تاس بیندازی؛ یک تصادف، یک احتمال. پوران مجاهد؛ سی‌وپنج ساله از تهران. مادرش از شمال، پدرش از جنوب یا بر عکس؛ چه فرقی می‌کند. پوران مجاهد؛ سی‌وپنج ساله از ایران. این جا یک تکه از خاک زمین است؛ یک نیمکت؛ فقط چند وجب؛ که پوران روی آن نشسته‌است، آینه‌ای در دست دارد و خودش را در آن نگاه می‌کند؛ یک آینه کوچک با قاب چوبی؛ چوب درخت افرا؛ از همان جنس درختی که زیر آن بی‌حرکت نشسته‌است. این جا پارک است و شب نزدیک است؛ همان برزخی که نمی‌شود آخرش گفت روز است یا شب. کمی به بالا می‌رویم؛ پوران اصلاً دیده نمی‌شود؛ زیر شاخ و برگ‌های درخت‌ها گم می‌شود؛ می‌شود بخشی از زمین، بخشی از طبیعت، بخشی از تاریکی و روشنایی. دوباره پایین می‌آییم؛ نزدیک‌تر می‌رویم؛ صورتش خیس است. البته که باران نمی‌آید.
پوران خیره به آینه کوچکش، پلک نمی‌زند. الآن دیگر به طرح چهره‌اش که در آینه نقش بسته نگاه نمی‌کند. به آینه خیره شده اما به چیزی آن سوی آینه نگاه می‌کند؛ به گذشته‌ای که آن سوی آینه در حال رخ دادن است. افکار پوران به شدت مغشوش و درهم‌ریخته است.
الآن چند ساعتِ پیش است؛ درست قبل از این که پوران به پارک بیاید. پوران و دوستش، رویا، در خیابانی در منطقه دو تهران کنار هم راه می‌روند. رویا قدی بلند دارد، سفیدروست، با موهای رنگ‌شده گندم‌فام که از شالش بیرون افتاده؛ از جلو تا به روی شانه‌اش می‌رسد و از عقب تا به کمرش. آستین‌‌هایش را تا آرنج بالا داده‌است و سفیدی پوستش در نور خورشید پاییزی می‌درخشد. انگشت‌های کشیده‌ای دارد با ناخن‌هایی بلند که رد لاکی روی آن‌ها دیده می‌شود. مانتوی کوتاهی به رنگ موهایش به تن دارد. لب‌هایش را فکرشده تکان می‌دهد؛ انگار که می‌داند یکی از مهم‌ترین دارایی‌هایش است. قدم‌هایش را آرام و دقیق و منظم برمی‌دارد و چشم‌هایش مدام می‌چرخد. دستش به بند کوتاه کیفش است که از شانه راستش آویزان است. گاهی با پوران جملاتی را رد و بدل می‌کنند؛ همهمه جمعیت و ماشین‌ها نمی‌گذارد بشنویم چه می‌گویند. گاه لبخندی می‌زنند؛ گاه پیشانی پرچین می‌کنند و سر تکان می‌دهند. به سه‌راهی کوچکی می‌رسند. در حال عبور از خیابان هستند که ماشینی از خیابان بالایی به سمت آن‌ها می‌پیچد. پسری جوان در حالی که سرش و دست چپش کامل از شیشه ماشین بیرون است، با بی‌قیدی می‌خندد و به این دو نگاه می‌کند و درست همان زمان که از رو به‌ روی آن‌ها رد می‌شود، سرش را بیش‌تر از شیشه ماشین بیرون می‌آورد و فریادزنان چیزی به پوران می‌گوید: «دوستت خیلی جیگره، بدبخت…»
پوران در سراسر عمرش هیچ وقت به لحاظ منطقی نتوانسته‌است خود را متقاعد کند که به آرایش صورت و بدن توجه ویژه‌ای داشته‌باشد. الآن دو سال پیش‌تر است و پوران، سی‌وسه ساله. این‌جا یک اتاق است. کوچک است. تعداد زیادی لوازم آرایش روی فرش ریخته‌است. پوران ایستاده‌ و در حال بستن کمربند مانتویش است. مانتوی مشکی ساده‌ای به تن دارد؛ با یک کمربند قهوه‌ای در میانه، شلوار لی به پا و شالی به رنگ آبی سیر بر سر. در، نیمه‌باز است و پوران در حالی که یک دستش به دستگیره در است، در حال صحبت با خواهرش، زری، است که روی زمین کنار لوازم آرایش نشسته‌است. زری می‌گوید: «چرا هیچ وقت درست حسابی آرایش نمی‌کنی؟ الآن مثلاً آرایش کردی؟ یه کم به خودت برس خب.»
– خب دوست ندارم. قیافه من همینه، دوست ندارم عوضش کنم.
– لجبازی نکن. خودت حس بهتری بهت دست می‌ده.
– نه نمی‌ده.
– حالا بیا امتحان کن. من آرایشت می‌کنم.
پوران کمی مردد می‌شود؛ معذب شده‌است که بخواهد نه بگوید. روی زمین، رو به روی زری می‌نشیند. زری قلموی آرایشی را روی سایه بنفشِ سیر می‌کشد، به پوران می‌گوید چشم‌هایش را ببندد. با یک دست، پوست انتهای چشم‌ پوران را به کناره می‌کشد و با دست دیگر سایه می‌زند. چند بار امتحان می‌کند؛ اما سایه به سادگی نمی‌ایستد و پراکنده می‌شود. با یک قلم‌موی دیگر قسمت‌هایی را که از خط خارج شده‌اند، پاک می‌کند اما باز پراکنده می‌شود. ناگهان می‌خندد و می‌گوید: «پیر شدیا پوران. پوست پشت چشمت چروکه…» و دوباره بلند می‌خندد. بعد نوبت به خط چشم مشکی می‌رسد و آن را هم به زحمت می‌کشد. بعد رژ گونه و رژ لب. می‌گوید: «برو خودتو تو آینه نگاه کن.» پوران خود را در آینه آویزان به دیوار کرمی‌رنگ اتاق نگاه می‌کند. تفاوت کرده و زیباتر شده‌است. می‌خندد و می‌گوید: «مرسی زری جون.»
شب که به خانه برمی‌گردد، در حیاط را باز می‌کند و از پله‌ها بالا می‌رود تا به طبقه سوم برسد. چند پله مانده به پاگرد طبقه سوم صدایی از داخل خانه توجهش را جلب می‌کند؛ انگار اسم او را آورده‌اند. آن چند پله را هم طی می‌کند و به پشت در خانه می‌رسد. خم می‌شود که بند کفش‌هایش را باز کند.

– به من ربطی نداره مامان. این آدم با من حرف زده، با خونواده‌ش هم حرف زده؛ قراره بیان خواستگاری. منم قبول کردم. حالا مادرش قراره به شما زنگ بزنه. من که نمی‌تونم منتظر باشم تا پوران عروسی کنه. اصلاً از کجا معلوم عروسی کنه. همین الآن سی‌وسه سالشه. تا حالا یه خواستگار هم نداشته. اصن کی میاد اینو ببره…
– این طوری صحبت نکن زری. خواهرته. من که مخالفتی ندارم. به بابات بگو. تازه خودم رگ خواب بابات دستمه. نگران نباش مامان. با پوران هم صحبت می‌کنم. اون هم قبول می‌کنه…
پوران بندهای نیمه‌بازشده کفش‌هایش را می‌بندد و آرام از پله‌های بالاآمده پایین می‌رود. بیست دقیقه پیاده می‌رود تا به پارک نزدیک خانه‌شان می‌رسد. سرش پایین است و تند تند راه می‌رود؛ انگار بی‌صبر رسیدن و تسویه حساب است و به نفس نفس افتاده‌است. جای دنجی در پارک پیدا نمی‌کند. از پارک خارج می‌شود و بعد از ده دقیقه به خیابان اصلی می‌رسد. یک نیمکت سیمانی پیدا می‌کند که کنار جوی آب قرار گرفته‌است. روی آن می‌نشیند. آینه کوچکش را از کیفش در می‌آورد؛ یک آینه کوچک با قاب چوبی؛ چوب درخت افرا. خودش را در آینه نگاه می‌کند. دقایق زیادی می‌گذرد و او هم چنان بی‌حرکت به خود در آینه نگاه می‌کند. دستمال کاغذی را از کیفش در می‌آورد و آرایش صورتش را که گذر چند ساعت کمی کم‌رنگش کرده‌است از روی صورتش به تندی پاک می‌کند. دوباره چهره خود را در آینه نگاه می‌‌کند. پوران خیره به آینه کوچکش، پلک نمی‌زند. الآن دیگر به طرح چهره‌اش که در آینه نقش بسته‌ نگاه نمی‌کند، به آینه خیره شده اما به چیزی آن سوی آینه نگاه می‌کند؛ به گذشته‌ای که آن سوی آینه در حال رخ دادن است. افکار پوران به شدت مغشوش و درهم‌ریخته‌ است.
هشت سال پیش‌تر است و پوران، بیست‌وپنج ساله. حدود پانزده نفری دور یک میز بزرگ جمعند. میزگرد است. این جا شرکت بازرگانی‌ست. پرچم شرکت، روی میز در قسمت بالای مجلس قرار گرفته؛ جایی که آقای برهانی، رئیس واحد بازرگانی شرکت، ایستاده‌است. یک تخته‌سفید بزرگ پشت آقای برهانی روی دیوار نصب است. افراد دور میز، خودکار به دست در حالی که چند برگه کاغذ رو به رویشان است، به گوشند. آقای برهانی جوان سی و چند ساله‌ای‌ست بلند قد، چهارشانه و تنومند، با چشمانی درشت و وق‌زده. پیراهن سفیدی به تن دارد، با شلوار پارچه‌ای توسی. آستین‌هایش را با چند تا به بالا داده و کتش روی آویزِ لباس‌ آویزان است. در حالی که سعی می‌کند آرام، قاطع، تأثیرگذار و پرنفوذ باشد خم می‌شود و دست‌هایش را روی میز می‌گذارد و به آن‌ها تکیه می‌دهد. کمی مکث می‌کند و به همه افراد دور میز نگاهی می‌اندازد.
– خب دوستان؛ الآن برای این دور هم جمع شده‌یم که برای شرکت توی نمایشگاه صنعت ساختمان تقسیم وظیفه کنیم. من یک سری فرم براتون فرستاده‌بودم که توی اون مشخص کرده‌بودید که هر کی، کدوم قسمتِ کار رو می‌تونه به عهده بگیره. اول از همین مسئله شروع می‌کنیم.
کاغذی را که جلویش روی میز است، برمی‌دارد. در حالی که یک دستش را در جیب شلوارش می‌برد، نگاهی به برگه کاغذ می‌اندازد. کمی مکث می‌کند و عینکش را با دو انگشتِ شست و سبابه از قاب می‌گیرد و کمی جا به جایش می‌کند. ماژیک را برمی‌دارد و روی تخته‌سفید می‌نویسد: «برنامه زمانی افراد داخل غرفه».
– برای کسانی که قرار هست توی غرفه باشند پنج نفر داوطلب شده‌‌ن: خانم‌ سروستانی، خانم تابش، آقای راوندی، آقای ابریشمی و خانم مجاهد. همون طور که توی فرم نوشته‌بودم ما نیاز به چهار نفر داریم؛ ترجیحاً دو تا خانم و دو تا آقا.
نگاهی به پوران می‌اندازد و با لبخندی کم‌رنگ می‌گوید:
– خانم مجاهد! من از سرکار عالی می‌‌خوام تو قسمت دیگه‌ای به ما کمک کنید.
پوران کمی سرد می‌شود و آنی احساس می‌کند رنگش پریده، نگاهش بی‌فروغ و لب‌هایش خشک شده‌است. انگار تمام دنیا در شاکله‌ای مخروطی‌، به داخل مردمک‌هایش می‌ریزد و دیگر چیزی نمی‌ماند که ببیند. احساس می‌کند تمام عالم دارند به او نگاه می‌کنند و تمام تلاشش را می‌کند که آب دهانش را که اصرار دارد به پایین برود، قورت ندهد تا صدایش، عمق ترسش را در گوش دیگران فریاد نزند. دیگر چیزی نمی‌شنود. سرش را به پایین می‌اندازد. دست چپش را با حرکتی آرام کمی از آستین مانتویش بیرون می‌آورد و به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کند. ساعتی با صفحه‌ای فلزی و بند مشکی ساده. روی صفحه ساعتش هیچ عدد و نشانه‌ای نیست. خالی خالی‌ست. فقط دو عقربه. هنوز یک ساعت و بیست دقیقه به انتهای جلسه مانده‌است؛ آن هم در بهترین حالت.
بعد از جلسه به منشی شرکت می‌گوید باید برود از داروخانه چیزی بخرد و کیفش را برمی‌دارد و می‌رود. به محض این که پا از شرکت بیرون می‌گذارد اشک، چشمانش را تر می‌کند. این جا برهوت است. پارکی نیست. دوست دارد برای چند دقیقه تنها در گوشه‌ای دنج بنشیند و افکارش را جمع کند تا باز بتواند در بین آدم‌ها حضور پیدا کند. قدری راه می‌رود اما نیمکتی و جای دنجی پیدا نمی‌کند. تمام دنیا آدم است. اشک‌هایش دارد سرازیر می‌شود اما پلک نمی‌زند، مبادا بریزد. بغض دارد گلویش را پاره می‌کند. دردی در گلویش می‌پیچد. همان جا می‌ایستد و به دیوار خانه‌ای تکیه می‌دهد. مانتوی مشکی ساده‌ای به تن دارد؛ با یک کمربند قهوه‌ای در میانه، شلوار لی به پا و شالی به رنگ آبی سیر بر سر. فقط کمی اشاره پلک کافی است تا اشک‌هایش را روی گونه سرازیر ‌کند؛ ولی پلک‌هایش به شکل عجیبی مقاومت می‌کنند. تمام دنیا غرق شده‌است. انگار زیر آب است. چیزی نمی‌بیند. تمام درخت‌ها، تمام آدم‌ها، تمام دیوارها و خطوط و حجم‌ها و رنگ‌ها تغییر شکل داده‌‌اند. موجی بالا آمده و دارد غرقش می‌کند. پوران خیره به خطوط مبهمی است که بالا و بالاتر می‌آیند و هم‌چنان جنب نمی‌خورد. الآن دیگر به آن خطوط به‌هم‌ریخته و بی‌شکل نگاه نمی‌کند، به چیزی آن سوی خطوط نگاه می‌کند؛ به گذشته‌ای که آن سوتر در حال رخ دادن است. افکار پوران به شدت مغشوش و درهم‌ریخته است.
ده سال پیش‌تر است و پوران، پانزده ساله. این جا اتاق نشیمن خانه‌شان است که پیشخوانی آن را از آشپزخانه جدا کرده‌است. پوران کلید می‌اندازد و درِ خانه را باز می‌کند. راه‌رو را می‌گیرد و وارد قسمت نشیمن خانه می‌شود. مانتو و شلوار سرمه‌ای به تن دارد و مقنعه‌ای مشکی به سر. کیفی از دوشش آویزان است و خسته به نظر می‌رسد. ساعت سه و پنج دقیقه بعد از ظهر است. پاکتی کوچک را روی پیشخوان می‌بیند که مهر عکاسی روی آن نقش بسته‌است. کیفش را همان جا که ایستاده به زمین می‌اندازد و سریع به سمت پاکت عکس می‌رود. روی مبلِ چسبیده به دیواره پیشخوان، می‌نشیند و درِ پاکت را باز می‌کند. گوشه عکس سه در چهار را می‌گیرد و آن را به بیرون می‌کشد. عکس هنوز تا نیمه در نیامده اما رعشه‌ای سرد بدن پوران را فرا می‌گیرد. عکس را که حالا تمام‌رخ از پاکت بیرون است، به آهستگی روی پاکت می‌گذارد. احساس می‌کند مفاصل دست‌ها و پاهایش شل شده‌اند و هر آن ممکن است دیگر نتوانند چارچوب بدنش را نگه دارند. به عکس خیره می‌شود. صدای کوبه ضربان قلبش را می‌شنود؛ انگار همین جا، همین کنار، کسی مشغول کوبیدن پتکی روی مخزنِ بزرگِ ضخیمِ توخالیِ چوبی‌ست. به تمام خطوط و زاویه‌های صورتش در عکس نگاه می‌کند. به تمام پستی‌ها و بلندی‌ها. دستش نرم‌نرمک شروع به لرزیدن می‌کند. شقیقه‌اش می‌زند و صدای ضربان خون، جمجمه‌اش را پر می‌کند. پلک نمی‌زند و باز دقیق‌تر نگاه می‌کند. بلند می‌شود و به جلوی آینه بزرگ چسبیده به دیوار می‌رود. یک نظر به چهره خود در آینه نگاه می‌کند و یک نظر به عکس. «من اون قدرها هم که تو این عکس زشت شده‌م، زشت نیستم.» و باز یک نظر به آینه و یک نظر به عکس می‌اندازد. «باید می‌گفتم عکس سیاه و سفید می‌خوام. رنگ صورتم افتضاحه؛ پوسیده‌ است انگار.» از جلوی آینه کنار می‌رود و ایستاده دوباره به عکس سه در چهاری که در دست‌هایش است خیره می‌شود. «مرتیکه عوضی! معلوم بود کارشو بلد نیست. من اون قدرها هم زشت نیستم. این عکس فاجعه است.»
صدای کلیدی بر روی درِ خانه او را به خود می‌آورد. سریع عکس را داخل پاکت می‌گذارد و پاکت را در جیب مانتوی مدرسه‌اش و به سمت کیفش می‌رود. مادرش را می‌بیند که نان در دست به سمت آشپزخانه می‌رود.
– سلام.
– علیک. دمغی؟!
– این چه عکسیه این عوضی از من گرفته؟
– این چه طرز حرف زدنه؟… آره خوب نشده. زری هم همینو می‌گفت.
– مگه دیده؟
– آره خب. زودتر از تو رسید خونه.
– چرا گذاشتیش رو پیشخون؟ که همه ببینن، مسخره‌م کنن؟
– چی می‌گی؟… آخ کمرم. بیا کمک کن این نون‌و بذار تو جانونی.
– مامان؟ من که گفتم بذار تو مدرسه عکس بگیرم. واسه هزار تومن منو بردی پیش این عکاس مزخرف تازه‌کار. حالا من با این عکسا چی کار کنم؟ اینا رو باید بدیم به مدرسه برای عکس رو کارت. من اینا رو نمی‌دم.
کیفش را با عصبانیت از روی زمین برمی‌دارد و به سمت اتاق کوچکی در آن سوی خانه می‌رود و محکم در را پشت سر خود می‌بندد.
– پوران؟ پوران؟ آخرش شما منو دق می‌دین. مخصوصاً تو.
پوران در اتاق را باز می‌کند و در تاریکی خشمگین می‌گوید: «مخصوصاً من؟ من اصلاً تو زندگی با شما کاری داشتم؟ من اصن تا حالا شده حرف شما رو زمین بذارم؟… مخصوصاً من؟… چرا واقعاً؟ چون زشتم؟» پوران فریاد می‌کشد: «چون زشتم؟» و دوباره داخل تاریکیِ اتاق می‌رود و در را محکم‌تر از قبل به هم می‌کوبد.
این جا تاریکیِ اتاق است. پوران همان جا کنارِ در، دست‌هایش را به پشت برده، و به دیوار تکیه داده‌است. صدای نفسش در اتاق می‌پیچد. بدون این که تکان بخورد، با آرنجش کلید برق را فشار می‌دهد و اتاق روشن می‌شود. تصویر نیم‌تنه‌اش را در آینه بزرگ دیوار رو به رو می‌بیند. کمی مکث می کند و بعد، آرام آرام به جلو می‌رود. صورتش بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود. به نیم متری آینه می‌رسد. می‌ایستد. به چشم‌هایش خیره می‌شود و چشم‌هایش به دو دو می‌افتد. نگاهش را دور صورتش می‌چرخاند. دست چپش را بالا می‌آورد و با سرانگشت‌هایش پیشانی‌اش را لمس می‌کند. ساعتش از آستین سرمه‌ای مانتوی مدرسه‌اش بیرون می‌افتد. ساعتی با صفحه‌ای فلزی و بند مشکی ساده. روی صفحه ساعتش هیچ عدد و نشانه‌ای نیست. خالی خالی‌ست. فقط یک عقربه. با سرانگشتانش ابروانش را لمس می‌کند و گونه‌هایش را. چشمش به صفحه ساعتش می‌افتد. یک آن برقی می‌گیردش. «یه عقربه داره فقط.» با حرکتی سریع چشم از آینه برمی‌دارد و به ساعتش نگاه می‌کند. یک آن به حماقت خودش تأسف می‌خورد. ساعت سه و شانزده دقیقه است و دو عقربه ساعت روی هم افتاده‌اند. از تصویر این حماقت به تهوع می‌افتد. آدم‌ها گاهی نیاز به معجزه دارند؛ آدم‌ها گاهی منتظر معجزه‌ای هستند. دوباره به آینه نگاه می‌کند. هنوز همان صورت و همان اجزای صورت. پوران خیره به آینه‌ای‌ست که به دیوار آویزان است، پلک نمی‌زند. الآن دیگر به طرح چهره‌اش که در آینه نقش بسته‌ نگاه نمی‌کند، به آینه خیره شده اما به چیزی آن سوی آینه نگاه می‌کند؛ به گذشته‌ای که آن سوی آینه در حال رخ دادن است. افکار پوران به شدت مغشوش و درهم‌ریخته است.
الآن پنج سال پیش‌تر است و پوران، ده ساله. این جا حیاط مدرسه ابتدایی دخترانه است. زنگ تفریح است. هیاهوی بچه‌ها گوش را کر می‌کند. بعضی در آب‌خوری جمع شده‌اند و هم را هل می‌دهند تا نوبت‌شان شود و آب بخورند. بعضی با دوست‌هایشان راه می‌روند. بعضی می‌دوند و بازی می‌کنند؛ از پشت، مقنعه هم را می‌کشند و می‌خندند. می‌خندند و حرف می‌زنند. از میان جمعیت بچه‌ها عبور می‌کنیم و به سمت دخترکی تنها می‌رویم که به دیوار حیاط مدرسه تکیه داده‌است، سرش را کمی پایین انداخته و به بچه‌های مدرسه نگاه می‌کند. پای چپش را از زانو خم کرده و به دیوار گرفته‌است. نان و پنیر کوچکی در دست‌های کوچکش است و به آن گاز می‌زند. چند نفر از بچه‌ها دوان دوان به پوران نزدیک می‌شوند. یکی‌شان می‌رود جلو و پوران را به یک سمت هل می‌دهد و دوباره به جمع‌شان برمی‌گردد. نان و پنیر از دست پوران می‌افتد و تلوتلوخوران آرام نقش بر زمین می‌شود. همه با هم قهقهه سر می‌دهند و در حالی که با آهنگِ صدایشان، سرهایشان را به بالا و پایین می‌برند، هم‌صدا فریاد می‌زنند: «میمون… میمون… میمون…».
پوران هنوز به آینه نگاه می‌کند. هیچ تغییری در او ایجاد نشده‌است. این جا پارک است و شب است. پوران مجاهد؛ سی‌وپنج ساله از ایران. این جا یک تکه از خاک زمین است؛ یک نیمکت؛ فقط چند وجب؛ که پوران روی آن نشسته‌است، آینه‌ای در دست دارد و خودش را در آن نگاه می‌کند؛ یک آینه کوچک با قاب چوبی؛ چوب درخت افرا؛ از همان جنس درختی که زیرش بی‌حرکت نشسته‌است. چشم‌های پوران کمی تکان می‌‌خورد. مردمک چشم‌هایش کمی حرکت می‌کند. به پشت سر پوران می‌رویم. به تصویر او در آینه نگاه می‌کنیم. پوستش تیره است. پوزه‌ای برآمده دارد و فک پایین‌ش جلو آمده‌است. لب‌هایی بسیار باریک دارد؛ باریک و رنگ‌پریده. بینی بسیار کوچکی دارد، انگار آن را به شکلی نامتناسب به چهره‌اش چسبانده‌اند؛ همان آخر کاری که قرار بود متولد شود. چشم‌هایی کوچک و تورفته. ابروهایی پایین‌افتاده و کم‌پشت. «اصلاً شبیه زری و شایان نیستم. چه طور من این شکلی شدم. مگه دست من بود که این شکلی بشم؟ تازه مگه چه شکلی‌ام؟ منم آدمم.» اشک‌هایش دوباره سرازیر می‌شود. از چشم‌هایش می‌بارد، راه گونه‌اش را پیش می‌گیرد و از انتهای صورتش به روی شالش می‌ریزد. پوران به هق هق می‌افتد.
بیست‌وسه فام‌تن از مادر، بیست‌وسه فام‌تن از پدر؛ می‌شود یک لیوان معجون از میلیون‌ها معجونی که می‌شد باشد؛ مثل این که تاس بیندازی؛ یک تصادف، یک احتمال. پوران مجاهد؛ سی‌وپنج ساله از کره زمین. می‌گویند پوران زشت است. اما «زشتی» چیست؟ بیست‌وسه فام‌تن از مادر، بیست‌وسه فام‌تن از پدر؛ می‌شود یک لیوان معجون از میلیون‌ها معجونی که می‌شد باشد؛ مثل این که تاس بیندازی؛ یک تصادف، یک احتمال.

* کروموزم

برچسب ها:
دیدگاهها

دیدگاه ها (۱ دیدگاه)

  1. تدریس زیست شناسی

    سلام میشه لینک داخل مطلبو چک کنید.برای من
    مشکل داشت.ممنون

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی