امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۲ بعد از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی

جلوی ساختمان تماشاخانه که رسید، به ساعتش نگاه کرد. هنوز ده دقیقه به شروع تمرین مانده‌بود. فکر کرد همین پایین بماند بهتر است، تا بخواهد ده دقیقه بیش‌تر فضای سیاه و خفه و کم‌نور تماشاخانه را تحمل کند. پیاده‌رو شلوغ بود. نگاهش با نگاه دخترکی چهار پنج ساله تلاقی کرد که دستش در دست‌های مردی بود که شاید پدرش بود؛ می‌توانست برادر بزرگش هم باشد، یا حتی یکی از اقوام. دخترک در حالی که تلاش می­‌کرد سرعتش را به سرعت مرد برساند، از پی‌اش می‌دوید. هنگامه لبخندی به دخترک زد و دخترک همان طور که دهانش را کمی باز کرده‌بود و دست مشت‌شده‌اش را بر دهانش می‌گذاشت، نگاهش را از هنگامه گرفت و یک ثانیه نگذشت که دوباره لبخندزنان به هنگامه نگاه کرد و هم چنان که می‌دوید، سرش را چرخاند تا چشم در چشم هنگامه باقی بماند. هنگامه برایش دست تکان داد و دخترک دست مشت شده‌اش را باز کرد و مردد برای هنگامه دست تکان داد و وقتی دیگر نمی‌توانست هنگامه را ببیند، صورتش را برگرداند. لبخند، چند ثانیه‌ای به روی لب‌های هنگامه ماند و با نگاهش دخترک را دنبال کرد تا وقتی در میان جمعیت گم شد. سرش را چرخاند، به رو به رو چشم دوخت و گوشش را به بوق ماشین‌هایی که برای سوار کردن مسافر، خیابان را بند آورده‌بودند سپرد. پسری جوان سوار تاکسی شد و جلو نشست و همان طور که داشت درِ ماشین را می‌بست نگاهش به هنگامه افتاد و آن چنان گزنده نگاهش را خیره و بی‌پرده کرد که هنگامه ناخودآگاه به خیابان و پیاده‌رو پشت کرد و به سمت ویترین مغازه شیرینی‌فروشی پشت سرش برگشت. بندِ دیگرِ کوله‌اش را به دوش انداخت و دو دستش را در جیب مانتواش فرو برد. با یک نگاه تمام شیرینی‌ها و کیک‌های پشت ویترین را از نظر گذراند و نگاهش روی یکی از آن‌ها ثابت شد. چشمش خط روی شیرینی را گرفته­‌بود و مدام می‌رفت بالا و می‌آمد پایین. پنجره‌­ای کوچک بود در تاریکی؛ آن بالا، نزدیک سقف. شاخه­‌ای که مدام می­‌رفت و می­‌آمد و باز می­­‌رفت و می­‌آمد. اما به یاد نمی­‌آورد. چشم­‌هایش را به هم فشرد، سرش را به پایین انداخت و به اطراف تکان داد. صدای تقه­‌ای او را به خود آورد. چشم­‌هایش را باز کرد و سرش را بالا آورد. شیرینی­­‌فروش را از پشت شیشه دید که لبخندزنان به هنگامه نگاه می­‌کرد و با دستش به شیرینی­‌ها اشاره می­‌کرد و سرش را پرسش­‌گونه به بالا و پایین تکان می­‌داد. هنگامه لبخندی زد، سری تکان داد و دستش را به نشان تشکر بالا آورد.

نگاهی به ساعتش انداخت و راهی پله­‌های باریک و تاریک و نمور ساختمان تماشاخانه شد. به طبقه سوم که رسید، درِ سمت چپ را گرفت و وارد شد. صدای بچه­‌ها از داخل سالن می­‌آمد. در زد و سعی کرد با رویی گشاده وارد شود. سلام بلندی به همه داد. چند نفر از بچه­‌ها روی ردیف­‌های پلکانیِ جایگاه تماشاچیان نشسته­‌بودند و با گوشی­‌هایشان مشغول بودند. چند نفر دیگر روی میز و صندلی­‌های قسمت اجرای نمایش نشسته­‌بودند و صحبت می­‌کردند و می­‌خندیدند. روزبه از پشتِ دیوارِ چوبیِ انتهایِ محلِ نمایش که پشتِ صحنه کوچکی درست کرده­‌بود، بیرون آمد و سلامی بلند به هنگامه داد و از همان­ جا سرش را از پنجره­­‌ای وارد اتاقِ نورِ کوچکی در آن سوی سالن کرد؛ شانه­‌هایش به سختی در میان قابِ پنجره جا گرفته­‌بود. میترا چهارزانو روی زمین نشسته‌بود، سرش را به دیوار تکیه داده­‌بود و با چشمانِ بسته، آرام، چیزی زمزمه می­‌کرد. هنگامه که کنارش نشست، روزبه سرش را از اتاق نور بیرون آورد و رو به هنگامه پرسید: «پس بقیه کجان؟» هنگامه دست‌هایش را بالا برد، شانه‌هایش را کمی بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم.» روزبه رو کرد به بهنام که: «زنگ بزن ببین کجان.» هنگامه پاهایش را روی زمین دراز کرد و سرش را گذاشت روی شانه‌های میترا. میترا پرسید: «چه طوری؟»

– تو چه طوری؟

– سوالو که با سوال جواب نمی­دن دختر خوب. چرا افسرده؟ چرا پریشون؟

– نه بابا خوبم. یه کم خسته­‌ام فقط. تو چه طوری؟

– منم همم… خوبم.

با تشر روزبه حرف‌شان قطع شد؛ رو به بهنام حرف می‌زد. بهنام یک دستش به کمر بود و با دست دیگر شماره می­‌گرفت و مسیری سه قدمی را مدام می­‌رفت و می­‌آمد که روزبه به سمتش برگشت: «تو که می­‌دونی موبایل تو این دخمه آنتن نمی‌­ده. یه کله برو بیرون خب…» بهنام، کلافه، دست‌هایش را در هوا تکان داد، ولی چیزی نگفت. رفت بیرون که زنگ بزند و همان موقع با همهمه جمعی کوچک وارد شد. روزبه بی‌مقدمه، بلند گفت: «زود باشین بچه‌ها… زود باشین… دیره.» بچه­‌ها که دورش جمع شدند، روزبه تذکرهای نهایی در مورد اجرا را داد و قرار شد نمایش را برای بار آخر تمرین کنند. دست‌هایش را سه بار محکم به هم زد و گفت: «بریم اجرا.»

بچه‌ها همه به پشت صحنه رفتند. روزبه و بهنام روی ردیف اول صندلی‌ها، در قسمت تماشاچیان، نشستند. روزبه یک پایش را روی پای دیگر انداخت، به صندلی تکیه داد و دست‌ها را روی سینه چلیپا کرد. دکور اولیه را چیدند و چراغ‌ها خاموش شد. بچه‌ها صحنه‌ها را یک به یک اجرا کردند. نور می‌آمد و می‌رفت؛ گاه موضعی، گاه سراسر. روی صحنه دوم پرده دوم بود که روزبه فریاد کشید: «نه هنگامه… نه… نه… نه…» نور تمام سالن روشن شد. روزبه دست به کمر ایستاده‌بود. هنگامه که با روشن شدن نور ابروهایش در هم گره خورده­‌بود، مشوش به روزبه نگاه می‌کرد. روزبه دست‌هایش را در هوا تکان ‌داد و داد زد: «هی هی هی… تو چه‌ته؟ دیروز هم به‌ات گفته­‌بودم… ببین تو که این قسمت رو عالی بازی می‌کردی. من می‌خوام این قسمت، مادر که سرکارعالی باشید، عصبی و ترس‌خورده و هیجانی بشه، نه شوکه. این خیلی مهمه. من می‌خوام مادر تو این قسمت اتفاقاً شوکه و لال نشه. نمی‌فهمم چرا یه دفعه هنگ می‌کنی تو این قسمت. باید دیوونه بشی، این دیوونگی از چشمات باید بزنه بیرون. حله؟» هنگامه بدون این که حرکتی کند، نگاهش را به پایین انداخت و گفت: «باشه… باشه.» روزبه دست‌هایش را به هم زد و فریاد کشید: «نور بره. دوباره این صحنه رو می‌ریم.» و دوباره صحنه را اجرا کردند و صحنه‌های بعدی را. اجرا که تمام شد روزبه به سراغ هنگامه رفت، دست به کمر جلویش ایستاد و گفت: «این آخری که اجرا کردی بد نبود. تو که با این قسمت مشکلی نداشتی. تو حالت خوبه؟» و هنگامه شست دستش را روی شقیقه‌اش کشید و همان طور که چهار انگشت‌ِ دیگرش روی پیشانی‌اش عقب و جلو می‌رفتند، گفت: «ببخشید روزبه… نمی‌دونم چرا… از دیشب…» دستش داخل موهایش رفت و بیرون آمد و با همان دست بازوی دست دیگر را گرفت و سرش را پایین انداخت. «از دیشب… نمی‌دونم… وقتی به این صحنه می‌رسیم یه صحنه‌هایی میاد به ذهنم… یه صحنه‌هایی که برای خودم اتفاق افتاده… ولی کامل یادم نمیاد… حتی نمی‌دونم چیه…» روزبه چشمانش را تنگ کرد و ابروهایش در هم رفت: «یعنی چی… حالا… خوبه… یا بده؟» هنگامه به چشم‌های روزبه خیره شد و گفت: «نمی‌دونم اصلاً… هر چی هست خیلی اذیتم می‌کنه… ته دلمو خالی می‌کنه… ولی نگران نباش روزبه. فردا مطمئن باش مثل قبل بازی می‌کنم.» و با لبخند ادامه داد: «قول می‌دم.» روزبه چهره‌اش را باز کرد، دست‌هایش را انداخت و گفت: «حتماً‌ همین طوره. من اگه به تو مطمئن نبودم نقش به این مهمی رو به‌ت نمی‌دادم… از عهده‌ش برمیای دختر.»

 

روز اجرای نمایش

شخصیت‌های نمایش:

آقای توکلیان: معلم

خانم حکیمی (میترا): همسر آقای توکلیان

سردفتر

یزدان: یازده ساله و شاگرد آقای توکلیان

پیمان: پدر یزدان

هنگامه (هنگامه): مادر یزدان

ارغوان: خواهر یزدان

همکلاسی­‌های یزدان

عابرین پیاده

 

صحنه اول: دفتر ازدواج و طلاق

(سمتِ راستِ صحنه، میز بزرگی پر از کاغذ و لوازم­ اداری است که سردفتر، پشت آن و رو به جمعیت نشسته‌است. سمتِ چپِ صحنه، آقای توکلیان و همسرش، خانم حکیمی، روی دو صندلی چوبی رو به جمعیت نشسته‌اند. زمانی که سردفتر صحبت می‌کند، نور روی او می‌افتد و آقای توکلیان و همسرش در تاریکی دیده نمی‌شوند و زمانی که آقای توکلیان یا همسرش صحبت می‌کنند نور روی آن‌ها می‌افتد و سردفتر دیده نمی‌شود.)

سردفتر:  (بسیار شمرده و با تأسف) درسته که شما رأی دادگاه رو دارید، ولی هنوز می‌تونید تغییر عقیده بدید.

خانم حکیمی: (سراسیمه) حاج آقا به نفع هردومونه. این تصمیمی نیست که تازه گرفته‌باشیم. بیش‌تر از یک سال از زمانی که تصمیمشو گرفتیم می‌گذره.

آقای توکلیان: (نگاهی خشمناک به خانم حکیمی می‌اندازد) تو تصمیمشو گرفتی.

خانم حکیمی: (رو به آقای توکلیان) ولی با هم توافق کردیم. (نگاه به رو به رو) راه دیگه‌ای نیست حاج آقا.

سردفتر: البته من در جریان زندگی خصوصی شما نیستم. گاهی، بله، بهترین راه همین هست و به نفع هر دو نفر هم هست. ولی پیشنهاد اکید ما این است که این مسئله اتفاق نیفتد؛ تا جایی که ممکن است. تا به حال به همه زوج‌ها گفته‌م، به شما هم می‌گم: الآن برید یه دوری همین اطراف بزنید و باز هم فکر کنید…

خانم حکیمی: (در حالی که هنوز صحبت سردفتر تمام نشده) نه حاج آقا. شکنجه است. تمومش کنید بره.

سردفتر: (آهی بلند می‌کشد) باشه دخترم. امیدوارم که به خیر و صلاح باشه. بفرمایید این جا رو امضا کنید…

(نور می‌رود.)

 

صحنه دوم: خانه خانواده یزدان

پرده اول:

(روی دیواری که رو به جمعیت است قاب عکسی ساده از یک منظره آویزان است. پدر یزدان، پیمان، سمت چپ صحنه روی زمین و روی تشکی نشسته، از پشت به پشتی تکیه داده و دو پایش دراز است و پارچه نازکی روی پاهایش کشیده شده‌است. یزدان سمت دیگر اتاق در حال نوشتن مشق‌هایش است. هنگامه، مادر یزدان، قابلمه­‌به­‌دست و سفره­‌زیر­بغل و ارغوان، خواهر یزدان، بشقاب­‌به­‌دست وارد اتاق می‌شوند.)

هنگامه: (در حالی که سفره‌ای را که زیر بغلش است روی زمین می‌اندازد) یزدان … یزدان … زود باش این سفره رو بنداز. (یزدان آهسته می‌دود، سفره را از روی زمین برمی­‌دارد و پهن می‌کند. ارغوان بشقاب‌ها را و هنگامه قابلمه را روی سفره می‌گذارند. ارغوان از اتاق بیرون می‌رود و باقی وسایل شام را می‌آورد. مشغول غذا خوردن می‌شوند.)

هنگامه: امروز طوبا خانوم، مادر بهزاد رو دیدم. می‌گفت آقای توکلیان از زنش طلاق گرفته.

(یزدان ناگهان سرش را بالا می‌آورد و به مادرش نگاه می‌کند.)

یزدان: (با ترس و لرز) معلم ما؟

هنگامه: آره. چند وقتی می‌شه مثل این که. من که از صبح تا عصر سرِ کارم. (رو به پیمان؛ همسرش) تو هم که نمی‌تونی بری مدرسه. نمی‌دونیم اصلاً چه خبره تو اون مدرسه. اتفاقی طوبا خانومو دیدم.

پیمان: (لقمه‌اش را قورت می‌دهد و نفس عمیقی می‌کشد.) چرا طلاق گرفته؟

(یزدان غذایش را آرام می‌جود و خیره و دقیق به دهان مادرش نگاه می‌کند.)

هنگامه: دقیق نمی‌دونست. زن آقای توکلیان ظاهراً کارمند آموزش‌وپرورش بوده. نمی‌دونم چه جوری خلاصه خبر دهن به دهن گشته. مشکل داشتن؛ خیلی وقته ظاهراً. مثل این که گاهی دست بزنم داشته.

پیمان: عجب.

(یزدان سرش را پایین می‌اندازد و با غذایش بازی می‌کند. بعد از چند لحظه سرش را بالا می‌آورد.)

یزدان: (با ترس و آهسته) مامان…

هنگامه: جانم؟

یزدان: (سرش را دوباره پایین می‌اندازد) هیچی…

ارغوان: معلمشون این طور هنوز معلمی می‌کنه؟

هنگامه: مونده دیگه. بیا… اصلاً بچه نفهمید که معلمشون طلاق گرفته. یه روز باید مرخصی بگیرم برم مدرسه.

(نور می‌رود.)

 

پرده دوم:

(نور، قسمت آشپزخانه را روشن می­‌کند. هنگامه در آشپزخانه در حال خشک کردن ظرف‌ها است و ارغوان هم ظرف‌ها را جا به جا می‌کند. یزدان با سردرگمی و ترس وارد می‌شود.)

هنگامه: (رو به یزدان) تو از سرِ شب یه جوری شدی یزدان کوچولوی من.

(یزدان سرش را پایین می‌اندازد و اخم می‌کند. دست‌هایش را پشتش می‌گذارد و به دیوار آشپزخانه تکیه می‌دهد و یکی از پاهایش را روی انگشتانش می‌چرخاند.)

هنگامه: بگو مامان.

(یزدان به ارغوان نگاهی می‌اندازد که در حال خشک کردن سکوی آشپزخانه است. هنگامه هم نگاهی به ارغوان می‌اندازد و لبخندزنان چشمکی به یزدان می‌زند.)

هنگامه: ارغوان جان، مامان، برو به کارات برس. من باقی کارا رو انجام می‌دم. (با سر به ارغوان اشاره می‌کند که از آشپزخانه بیرون برود. ارغوان بیرون می‌رود.)

هنگامه: خب بگو مامان.

(یزدان هراسان همان پایی را که روی زمین می‌چرخانْد، تند و تند تکان می‌دهد و سرش هم چنان پایین است.)

هنگامه: حرف بزن مامان. چیزی شده؟

(یزدان ناگهان می‌ایستد، با دست چپش گردنش را از پشت می‌گیرد. نگاهش یک آن با نگاه مادر تلاقی می‌کند. نگاهش را از نگاه مادر می‌دزدد و صورتش یک آن حال گریه به خود می‌گیرد و دوباره به حال اول برمی‌گردد. هنگامه ثابت ایستاده و با دقت به یزدان نگاه می‌کند. یزدان می‌دود و از اتاق بیرون می‌رود. هنگامه چند ثانیه بی­‌حرکت می‌­ایستد و سپس کمی بیمناک می‌شود.)

هنگامه: (فریاد می‌زند.) یزدان … یزدان … بیا این جا ببینم … کجا رفتی؟

(از آشپزخانه خارج می‌شود. نورِ آشپزخانه، خاموش و نورِ اتاق، روشن می‌شود. پیمان در حال تلویزیون دیدن است. هنگامه وارد اتاق می‌شود.)

هنگامه: یزدان کجا رفت؟

پیمان: (در حالی که حواسش به تلویزیون است.)  یزدان؟… نمی‌دونم…. فکر کنم رفت سمت دستشویی.

هنگامه: (داد می‌زند.) پیمان… درسته که نمی­‌تونی راه بری… والا ان قدر بی‌اعتنا هم دیگه نوبره… (چند ثانیه با لب‌های به هم فشرده و چشم‌های عصبانی به پیمان نگاه می‌کند. به سمت دستشویی می‌رود. نورِ اتاق، خاموش می‌شود و نور قسمتی از خانه که دستشویی در آن است، روشن می‌شود. هنگامه دستگیره را بالا و پایین می‌برد. قفل است. در می‌زند و گوشش را به درِ دستشویی می‌چسباند.)

هنگامه: (با صدای آرام و مهربان و کمی هراسان) یزدان جان… مامانی… اون جایی؟ نمی‌خوای به مامان بگی چی شده؟

(گوشش را از در دور می‌کند. مستأصل دست‌هایش را روی سینه چلیپا می‌کند و به اطراف نگاه می‌کند. دوباره محکم‌تر به درِ دستشویی می‌کوبد.)

هنگامه: یزدانم… مامانی… چرا رفتی اون تو؟ چرا با مامانی حرف نمی‌زنی؟ قول می‌دم به کسی نگم مامان. داری نگرانم می‌کنیا.

(ارغوان وارد می‌شود.)

ارغوان: چی شده مامان؟

هنگامه: نمی‌دونم چرا یزدانِ من رفته تو دستشویی قایم شده. (هراسان چشمکی به  ارغوان می‌زند و لبش را می‌گزد.)

ارغوان: ولش کن مامان. ان قدر که لوسش کردین… (خارج می‌شود.)

(هنگامه دوباره گوشش را به درِ دستشویی می‌چسباند و در می‌زند. ناگهان در باز می‌شود و یزدان بیرون می‌آید و کمر مادرش را می‌گیرد و بغلش می‌کند و آرام می‌زند زیر گریه. هنگامه می‌نشیند و یزدان را بغل می‌کند و موهایش را نوازش می‌کند.)

هنگامه: چی شده مامانی؟

(یزدان را از خود جدا می‌کند و با دست‌هایش بازوهایش را می‌گیرد.)

یزدان: (هق هق کنان) آقای توکلیان…

هنگامه: (ابروهایش را در هم می‌کند و یزدان را تکان می‌دهد و دست راستش را بالاتر می‌گیرد تا یزدان سرِ افتاده‌اش را بالا بگیرد.) آقای توکلیان چی؟

یزدان: (هق هق کنان) با من…

هنگامه: (چین ابروهایش باز می‌شود. چشم‌هایش گشاد می‌شود.) با تو چی؟ چی شده؟ درست حرف بزن ببینم. (تکانش می‌دهد.)

یزدان: (هق هق کنان) خونه‌شون…

هنگامه: (داد می‌زند.) یزدان؟ درست حرف بزن ببینم چی شده… (دست‌هایش را از بازوهای یزدان جدا می‌کند. با دست راستش چانه یزدان را می‌گیرد و به آرامی به سمت خودش می‌چرخاند. هراسان و عصبی است و هر آن امکان دارد پس بیفتد.) یزدان؟ چی شده پسرم؟

یزدان: (هق هق کنان) آقای توکلیان… بعد کلاس… می‌بُرد خونه‌شون… من نمی‌خواستم… روم نمی‌شد… هر چی… می‌گفتم… گوش نمی‌کرد… نمره‌م…

هنگامه: (دستپاچه در حالی که آب دهانش را قورت می‌دهد و از ترس رنگش مثل گچ شده) چی کار کرده آقای توکلیان با تو؟ (تند تند نفس می‌کشد. فریاد می‌زند.) شلوارتو بکش پایین… (نور می‌رود.)

هنگامه: (ضجه‌ای از ته سینه می‌زند) شلوارتو بکش پایین…

 

پشت صحنه:

هنگامه، در حالی که اشک‌ پهنای صورتش را پوشانده‌بود، به پشت صحنه رفت. صدای سوزناک ویولن و سازدهنی از سالن می‌آمد. ده دقیقه دیگر باید به روی صحنه می‌رفت. پشت صحنه کوچکی بود. میترا نگاهی مبهوت و نگران به هنگامه انداخت. چیزی نمی‌توانست بگوید؛ صدایشان روی صحنه شنیده­ می­‌شد. هنگامه با دو دست اشک‌های صورتش را پاک کرد و به رو به روی تاریک و به تاریکی رو به رو خیره شد. «شلوارتو بکش پایین.» بالاخره همه چیز به یادش آمد. انباری، کوچک بود و تاریک. پسر دایی، بزرگ بود. «شلوارتو بکش پایین.» چند ساله بود؟ یادش نمی­‌آمد. یک پنجره کوچک آن بالا بود؛ خیلی کوچک. صدای آب­‌گرم‌­کن می‌آمد که بخش زیادی از فضای انباری را گرفته‌بود. «شلوارتو بکش پایین.» ترسیده‌بود. «می‌گم شلوارتو بکش پایین.» هنگامه چشم‌هایش را محکم به هم فشرد، عضلات صورت و گردن و پاهایش سفت شد. سرش را پایین انداخت و محکم و کوتاه به چپ و راست حرکت می‌داد. میترا با آرنجش به هنگامه زد و وقتی هنگامه با مکث صورتش را به سمتش چرخاند و نگاهش کرد، سرش را به علامت پرسش تکان داد. هنگامه آب دهانش را محکم قورت داد. به چشم‌های میترا در تاریکی خیره شد. تاریک بود. صدای ضربان قلبش را می‌شنید. بالا می‌رفت و می‌آمد پایین. یک شاخه از درخت را از پنجره کوچک انباری می‌دید و نمی‌دید. باز می‌دید و نمی‌دید. سرش را به تاریکیِ رو به رویش چرخاند. پسردایی نفس نفس می‌زد. دیگر روی زمین بود. «شلوارتو بپوش. به مامانت نگیا.» انگشت‌ سبابه‌اش مدام به هنگامه نزدیک می‌شد و دور می‌رفت. مدام نزدیک می‌شد و دور می‌رفت. صدای آب­‌گرم‌­کن می‌آمد. «اگه به مامانت…» نشست روی زمین. میترا با پا آرام به هنگامه زد و  بازوی هنگامه را گرفت، از روی زمین بلندش کرد و به سمت راست هلش داد و خودش به سمت چپ رفت.

 

صحنه پنجم: دادگاه

(سمتِ راستِ صحنه، دادگاه است و قاضی در جایگاهی فراتر رو به تماشاچیان نشسته و دو صندلی چوبی پشت به تماشاچیان، رو به روی قاضی، قرار گرفته که یکی خالی‌ست و روی دیگری آقای توکلیان نشسته.)

(نور، قسمتِ دادگاه، را روشن کرده‌است. خانم حکیمی آرام آرام وارد صحنه می‌شود و روی صندلی خالی، کنار آقای توکلیان می‌نشیند.)

قاضی: (پس از اندکی مکث) سرِ مهریه توافق کردید؟

خانم حکیمی: بله حاج آقا. من چیزی نمی‌خوام. خودم کار می‌کنم. نیازی به…

قاضی: (وسط حرف خانم حکیمی می‌پرد.) بفرمایید این رو امضا کنید و بنویسید که مدعی چیزی نیستید. (کاغذی را به سمت خانم حکیمی می‌گیرد. خانم حکیمی بلند می‌شود و به سمت میز قاضی می‌رود و در همان حال نور سمت راست صحنه، دادگاه، کم‌ کم محو و در نهایت خاموش می‌شود و در همان زمان، نور سمت چپ صحنه آرام آرام روشن می‌شود. یک صندلی چوبی در مرکز نور قرار دارد که هنگامه روی آن نشسته. یزدان روی زمین نشسته و سرش را در پاهای مادر مخفی کرده. هنگامه خیره، رنگ‌پریده و بی‌حس به رو به رو نگاه می‌کند و با دست راستش موهای یزدان را نوازش می‌کند.)

هنگامه: (آرام و شمرده) آقای قاضی… من مدرکی ندارم که این ادعا رو ثابت کنم. پسر من… یزدان من… راست می‌گه. چرا باید دروغ بگه. من یزدانمو می‌شناسم. این بچه سه ماه رنج کشیده و چیزی نگفته. تحقیر شده. ترسیده. تهدید شده. ترسیده… (اندکی مکث می‌کند.) توهم؟… خیال؟… (پوزخندی می‌زند) آقای قاضی… من یزدانمو می‌شناسم… یزدان من سه ماه درد کشیده… یزدان من برای همه عمر… یزدان من چه طور امشب بخوابه؟ یزدان من چه طور هر شب بخوابه؟… (اشک از چشمانش سرازیر می‌شود.) یزدان من رو از مدرسه اخراج کردن… یزدان من کجا درس بخونه؟… یزدان من… بعدها… زندگی… (سرش به پایین می‌افتد.)

(نور کم کم می‌رود و همه جا تاریک می‌شود. هنگامه گریه می‌کند و لالایی می‌خواند.)

 

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی