امروز

دوشنبه, ۳ مهر , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۲:۳۹ قبل از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی

 

۱

سودابه درگاهی که نیشش تا بناگوش باز بود و زیر چارچوبِ درِ کلاس ایستاده‌بود؛ یک نظر به بیرون می‌انداخت و راهرو و راه‌پله را می‌پایید، یک نظر به اندرون می‌انداخت و اجرای زنده برزویی و دهقان را تماشا می‌کرد. بچه‌های کلاس هر کدام یک طرف افتاده‌بودند و ریسه رفته‌بودند از خنده. دهقان در کنج کلاس، کنار تخته‌سیاه، دکمه‌های مانتویش را تا نیمه باز کرده‌بود و مقنعه‌اش را بالا داده‌بود. دو دستش را از چپ و راست باز کرده‌بود؛ انگار که آن‌ها را به دو ستون بسته‌اند و تمام‌قد به عقب و جلو تاب می‌خورد. برزویی کفش و مقنعه‌اش را درآورده‌بود و وسط کلاس می‌چرخید. دست‌هایش را یکی در میان بالا و پایین می‌برد و به کمر می‌زد و باز می‌چرخید. در یک سوی کلاس ستاری دلش را گرفته‌بود و سرش را گذاشته‌بود روی میز و بدنش تکان‌های شدیدی می‌خورد. در سوی دیگر کلاس، داودی خودش را انداخته‌بود روی رستمی و قهقهه می‌زد. در میان این همهمه، برزویی ریز ریز به سمت دهقان رفت و دست‌هایش را دور کمر دهقان حلقه ‌زد و ‌خواند: «هاااا …»، اندکی پایین رفت و باز ‌خواند: «مناچونی‌ی‌ی‌ی …». درگاهی که چشم‌هایش از زور خنده خیس شده‌بود، دو دستش را به چارچوبِ در تکیه داد و سرش را روی دستش گذاشت. رنجبر که از خنده به سکسکه افتاده‌بود از وسط کلاس فریاد کشید: «سودی؟ سودی؟ راهرو … راهرو …»؛ بعد از هر «سودی»ای که ‌گفت یک بار هم سکسکه ‌کرد. درگاهی دوباره به چارچوبِ در از پشت تکیه داد و راهرو را پایید و از دور سرش را به بالا تکان داد که خبری نیست. برزویی کمر دهقان را ول کرده‌بود و خودش را روی زمین انداخته‌بود و همان‌طور که مثلاً از کفِ پایش چیزهایی را درمی‌آوَرْد، با یک حرکتِ برق‌آسا از زمین بلند شد و پاها و دست‌هایش را چنان سریع به چپ و راست انداخت و بعد جایشان را با هم عوض کرد که کلاس منفجر شد از خنده. درگاهی دوباره نگاهی به راهرو انداخت و در حالی که خنده بر صورتش خشک شده‌بود، فرز و چالاک پرید به سمت نیمکت‌ها و آرام گفت: «بچه‌ها … بچه‌ها … اومد.»

بچه‌ها سریع سر جاهایشان رفتند و برزویی و دهقان دویدند ته کلاس و کفش و مقنعه‌شان را پوشیدند.

معلم ادبیات وارد کلاس شد و نگاهی از سر تعجب به بچه‌ها انداخت و گفت: «چه خبره؟ کلاسو گذاشتین رو سرتون …» همان طور که با تأسف و تعجب به بچه‌ها نگاه می‌کرد،‌ عرض کلاس را طی کرد و نشست رو صندلی‌اش. از کمالی که صندلی‌اش نزدیک معلم بود پرسید: «کجا بودیم؟» کمالی گفت «آندره ژید» و معلم شستش را با زبانش خیس کرد و ورق زد و رسید به «مائده‌های زمینی». از آندره ژید گفت و درس داد و رفت پای تخته‌سیاه نوشت: «بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد؛ نه در آن چه بدان می‌نگری.» و وسواس داشت که با خط خوش بنویسد و چند بار با لبه انگشتِ کوچک‌اش، خطوط را پاک کرد و دوباره کشید و بالا برد و نقطه گذاشت و سرانجام شد آن چه می‌خواست. کمی به عقب رفت و نگاهی به دست‌خطش انداخت و لبخند رضایتی زد و دوباره به تخته‌سیاه نزدیک شد و با خط ریزتری، آن زیر، نوشت: «آندره ژید». بعد از نویسندگان فرانسوی گفت و بینوایان ویکتورهوگو را ستود و از بچه‌ها پرسید نام چند نویسنده نامدار فرانسوی را بگویند. از گوشه و کنار کلاس صداهایی آمد و چند نفر سرفه کردند و سرِ جایشان جُنبیدند و برزویی سرش را پایین آورد و پشت هم‌کلاسی جلویی‌اش پناه گرفت و همان طور که به دهقان، بغل‌دستی‌اش، نگاه می‌کرد گفت: «آندره ژید» و بعدش پوزخند ریزی زد و سرش را روی میز گذاشت. چند نفر از بچه‌ها برگشتند و با لبخند و تعجب نگاهش کردند و معلم هیچ نگفت. صدایی زمزمه کرد «کامو» و معلم گفت هر کسی که به فرانسه می‌نویسد که لزوماً فرانسوی نیست و ایشان الجزایری هستند و یکی هم از آن میان گفت «کافکا» که معلم شاکی شد و گفت کافکا چکی‌ست و به آلمانی می‌نوشت و فرانسوی نیست. دقایقی به معرفی نویسندگان بزرگ فرانسوی گذشت و تأثیر مستقیم آن‌ها بر جریان‌های ادبی و اجتماعی ایران و کمی هم در مورد اهمیت انشا که ستاری دست راستش را بالا برد و پرسید: «خانوم اجازه؟ کلمه انشا عربیه؟» معلم ادبیات همان طور که به پوشه آبی زیرِ دستش نگاه می‌کرد، گفت: «بله.»

– «ادبیات» چه طور؟

معلم سرش را به سمت تخته‌سیاه برگرداند و با دست راستش دستی به روی مقنعه مشکی‌اش کشید. یک دفعه انگار متوجه شده‌باشد که دستش گچی بود و گچ، سفید و مقنعه، مشکی، به کفِ دستش نگاهی انداخت و با لبه آستینِ مشکیِ مانتواَش سعی کرد اثر گچ را از مقنعه‌اش پاک کند. البته سفیدی گچ کمی آن‌ورتر بود. بالاخره سرش را به سمت کلاس برگرداند و جواب داد: «بله.»

برزویی از آخر کلاس پرسید: «خانوم کلمه هندی هم تو زبان فارسی داریم؟» خنده‌اش را کنترل کرد و همهمه‌ آرامی از خنده‌ در کلاس پیچید. معلم لبخندی زد. با انگشت‌های دو دوستش دو طرف پوشه آبی‌رنگ را گرفته‌بود و با گوشه‌های آن بازی می‌کرد. ستاری ایستاد و دوباره پرسید: «خانوم؟ کلمه مرسی چه طور؟» معلم گفت: «مرسی فرانسویه.» ستاری همان طور که ایستاده‌بود گفت: «متشکرم و ممنون هم که عربین. پس ما چی بگیم که فارسی باشه؟» معلم با انگشت‌های سبابه و شست، گوشه‌های لبش را پاک کرد و گفت: «سپاس … البته خب نمی‌شه گفت سپاس چون جا نیفتاده … زبان عنصری پویاست. باید بپذیریم که زبان ما هم تغییر کرده و داره می‌کنه.» به صندلی تکیه داد و همان طور که روی پایه‌های عقبِ صندلی تاب می‌خورد و عقب می‌رفت و جلو می‌آمد، ادامه داد: «یک بار سوار تاکسی شده‌بودم. عقب نشسته‌بودم. یه آقایی هم رو صندلی جلو نشسته‌بود. وقتی می‌خواست پیاده بشه با راننده حساب کرد و راننده باقی پول رو برگردوند. پول رو که می‌گرفت گفت سپاس و رفت.» معلم همان طور که کلمه «سپاس» را ادا می‌کرد زد زیر خنده و حالا با صندلی‌اَش با دامنه بیش‌تری به عقب و جلو تاب می‌خورد و در همان حالِ خنده که مقنعه‌اش را که کمی چانه‌اش به چپ رفته‌بود سر جایش برمی‌گرداند، ادامه داد: «اون رفت من زدم زیر خنده. خندیدم و راننده هم خندید.» خنده معلم بلندتر شده‌بود و بچه‌ها هم کم و بیش زدند زیر خنده. دوباره با فشار روی پ، گفت: «سپاس» و خنده‌اش بلندتر شد و بچه‌ها هم بلندتر خندیدند. «خب جور درنمی‌اومد واقعاً. الان اگر کسی بگه «سپاس» واقعاً خنده‌داره … باید بپذیریم دیگه …» درگاهی در همان حال که می‌خندید خودش را داخل تاکسی تصور کرد و اول فکر کرد «خب مگه چیه» ولی بعد که خنده‌ها بالاتر رفت فکر کرد مثل اینکه واقعاً خنده‌دار است و در همان حال که نگران دامنه تاب‌های صندلی معلم ادبیات بود بلندتر خندید و با خودکار قرمزش گوشه کتاب فارسی‌اش را خط‌خطی کرد.

زنگ خورد و معلم پوشه آبی را برداشت و از کلاس رفت بیرون. برزویی گفت: «بچه‌ها یه سوال برام ایجاد شده. کلمه «شعله» عربیه یا ایرانی یا هندی؟» بچه‌ها خندیدند و دهقان گفت: «هندی از نوع مِهِبوبا» و برزویی کف دست‌هایش را به هم چسباند و جلو دهقان خم شد و گفت: «سپاس» و درگاهی از طرف دیگر کلاس گفت: «مغسی» و بچه‌ها همان طور که پراکنده می‌شدند بلندتر خندیدند.

***

۲

زنگ تفریح بود و درگاهی و رنجبر روی میز سیمانی پینگ‌پنگ حیاط مدرسه، پهلو به پهلو، نشسته‌بودند و پاهایشان را یکی در میان تکان می‌دادند. کف دستشان روی میز پینگ‌پنگ فشار می‌آوَرْد و سرشان از بین شانه‌های بالا آمده‌شان، در همان حال که قوزشان بیرون زده‌بود، به پایین افتاده‌بود و به سیمان حیاط مدرسه نگاه می‌کردند. پاهایشان یکی در میان می‌آمد و می‌رفت. رنجبر گفت: «اون پسر همسایه‌مون بود؟» درگاهی گفت:  «خب؟»

– دیگه نیست …

درگاهی نفسش را با خنده بیرون داد و آن را به ی یعنی چسباند و گفت:  «یعنی چی دیگه نیست؟»

– نیست دیگه. مامانش دیروز دم در خونه که با مامانم صحبت می‌کرد گفت شهرستان دانشگاه قبول شده رفته.

– دقیقاً کدوم شهرستان؟

– چه می‌دونم … حالا هر جا … رفت دیگه …

– می‌تونیم یه تورِ پسرِهمساده‌یاب بزنیم و بریم در یابِش پسرِ همساده … مامان باباهامون که مسافرت نمی‌برنمون، بلکه به بهونه پسر همساده بریم ایرانو بگردیم …

رنجبر از اواسط جمله درگاهی سرش را بالا آورده‌بود و از پهلو به درگاهی نگاه می‌کرد. درگاهی جمله‌اش را که تمام کرد لب‌هایش را به هم فشار داد و زیرکی پقی زد زیر خنده و یک دفعه از روی میز پینگ‌پنگ جهید پایین و رفت سمت آبخوری. رنجبر هم به دنبالش. درگاهی شیر آب را باز کرد و دستش را گذاشت زیر شیر آب و همان طور که می‌خندید، آب را به سمت رنجبر هدایت کرد. رنجبر هم همان طور که یک دستش را سپر صورتش کرده‌بود نزدیک شد و شیرِ آبِ دیگری را باز کرد و آب و آب‌بازی. بعد از یکی دو دقیقه اعلام صلح کردند و شیرهای آب را بستند. همان طور که رو به روی هم ایستاده‌بودند و می‌خندیدند درگاهی سرش را کمی بالا گرفت و بلند و سرد و جدی مثل سربازها گفت: «سیمانِ کفِ دست.» رنجبر پاهایش را به زمین کوبید و کف دستش را که جای سیمانِ میزِ پینگ‌پنگ روی آن افتاده‌بود محکم به وسط آورد. درگاهی کف دستش را محکم زد روی دست رنجبر و دوباره زدند زیر خنده. بعد به سمت میز پینگ‌پنگ رفتند و پشت به پشت روی آن نشستند و زانوهایشان را بغل گرفتند و درگاهی گفت: «از این به بعد بهت می‌گم: مادام رنجبر.»

– بهم بگی مادام رنجبر که پسر همساده برنمی‌گرده مادموزل درگاهی.

– حالا … شکلات میل دارید مادام رنجبر؟ یه شکلات اصل فرانسوی.

– البته مادموزل درگاهی … من با قهوه شکلات‌هام رو می‌خورم؛ قهوه اصل فرانسوی.

– بله مادام. الان به گارسن سفارش می‌دم …

درگاهی دستش را به جلو دراز کرد و بلند داد زد: «گارسن … »

چند تا از بچه‌های حیاط به سمت درگاهی چرخیدند و درگاهی گفت: «ببخشید با گارسن هستم …» و همگی زدند زیر خنده.

درگاهی یک آب‌نبات کوچک بنفش از جیب مانتوی سرمه‌ای‌اش درآورد و دستش را به عقب برد و داد به رنجبر و گفت: «بفرمایید مادام رنجبر. قهوه‌تون هم الآن آماده می‌شه.»

رنجبر دو طرف شکلات را کشید و وقتی پیچِ کاغذِ بسته‌بندیِ شکلات باز شد، آن را برداشت و در دهانش گذاشت و گفت: «سپاس» و هر دو یک دفعه از هم جدا شدند و به جلو خم شدند و زدند زیر خنده. رنجبر در همان حال که خم بود و می‌خندید، آب دهانش ریخت پایین و نفهمید و وقتی چشم‌هایش را باز کرد یک آب‌نبات بنفش روی میز سیمانی پینگ‌پنگ بود که لابد لیز خورده‌بود از دهانش و چسبیده‌بود به میز سیمانی پینگ‌پنگ.

***

۳

شش سال بعد در یک بعد از ظهر رنگارنگ پاییزی وقتی درگاهی و رنجبر بعد از ماه‌ها همدیگر را به صورت اتفاقی در یکی از کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب دیدند، تصمیم گرفتند این اتفاق میمون را جشن بگیرند. پس قرارشان را گذاشتند: یک ساعت بعد کافه ژاکلین.

یک ساعت بعد وقتی درگاهی و رنجبر روی یکی از میزهای کوچک دو نفره کافه ژاکلین نشسته‌بودند، روی میز یک کیک کوچک و دو جعبه هدیه و دو فنجان قهوه بود. روی کیک دو شمع بود؛ یکی سمت درگاهی، دیگری سمت رنجبر. چشم در چشم هم لبخند زدند و هم‌صدا شمردند: «یک … دو … سه …» فوت کردند و شمع‌ها خاموش شد و کف زدند و خندیدند. درگاهی گفت: «تو اول کادوی منو باز کن.» رنجبر با ولع هدیه‌اش را از جعبه هدیه بیرون آورد و گفت: «واو… کلاه فرانسوی.» آن را  جلو صورتش گرفت و ‌چرخاند تا از زوایای مختلف نگاهش کند. نگاهش در همان راستا روی درگاهی متمرکز شد. چشمک زد و پرسید: «جور شد؟» درگاهی همان طور که لبخندی پهن روی صورتش بود، لب‌هایش را به هم فشرد، نگاهش را به نگاه رنجبر دوخت و بعد از دو ثانیه چشم‌هایش را به علامت تأیید به هم فشرد. هر دو از خوشحالی زدند زیر خنده. رنجبر در همان حال که کلاه فرانسوی را به سر می‌گذاشت شالش را روی شانه‌اش انداخت و کلاه را کمی چپ و راست برد تا درست روی سرش قرار گیرد. درگاهی به عقب رفت و به صندلی‌اش تکیه داد و در حالی که یک دستش به پشتی صندلی بود و نگاه تحسین‌آمیزی به صورت رنجبر می‌انداخت، انگشت‌های دست دیگرش را جمع کرد و سینه شستش را به نشان «می‌پسندم» به رنجبر نشان داد و سرش را به نشان تأیید بالا و پایین برد و گفت: «خیلی بهت میاد. بیستِ بیست.». رنجبر لبخند زد و گفت: «مغسی مادموزل. حالا نوبت توه که کادوی منو باز کنی.» درگاهی هدیه را از جعبه هدیه بیرون آورد و نگاهی شیرین به رنجبر انداخت و عنوانش را خواند: «مائده‌های زمینی؛ آندره ژید. عالیه… همیشه دوست داشتم این کتاب رو بخونم.» لای کتاب را باز کرد و چند برگ ورق زد. آن را بست و در حالی که آرنجش روی میز بود، دوباره نگاهی به جلد کتاب انداخت و سریع از اول تا آخر ورق زد و نگاهش در همان راستا روی رنجبر متمرکز شد. لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت: «سپاس مادام رنجبر» و ناگهان هر دو از خنده قهقهه سر دادند. به سمت میز خم می‌شدند و پیشانی‌شان به میز می‌رسید و دوباره به عقب می‌رفتند و باز می‌آمدند و می‌رفتند و می‌خندیدند. درگاهی بالاخره تاب خوردنش را متوقف کرد و در همان حال که می‌خندید گفت: «بگذار رایانه کیفی‌ام را از کیفم به درآوردم.» با این حرف هر دو از فرط خندیدن به غش افتادند و اشک از چشم‌هایشان سرازیر شد. کلاه فرانسوی رنجبر در یکی از تاب‌هایی که می‌خورد از سرش درآمد و روی کیک افتاد. مشتری‌های میزهای اطراف سرشان را کامل برگردانده‌بودند و لبخندبه‌لب به این دو نگاه می‌کردند. کلاه که در کیک افتاد؛ درگاهی و رنجبر دیگر روده‌بر شده‌بودند. رنجبر از روی صندلی به زمین افتاد. نه شالی به سر داشت و نه کلاهی، زانوهایش روی زمین بود و سرش زیر میز و با انگشت‌های دو دستش میز را گرفته‌بود. درگاهی در همان حال که چشم‌هایش از فرط خنده خیس شده‌بود سرش را زیر میز آورد و همان طور که می‌خندید بریده بریده گفت: «بیا بالا الان از قهوه‌خونه می‌ندازنمون بیرون.» رنجبر که آمد بالا درگاهی گفت: «بذار با گوشی همرام تماس بگیرم بگم پیش‌خدمت موشی و زیرموشی رایانه کیفی‌م رو بیاره.» این را که گفت هر دو سرشان را روی میز گذاشتند و در حالی که شانه‌هایشان با دامنه زیاد بالا و پایین می‌رفت، از فرط خنده نفسشان بند آمد. پیش‌خدمت آمد و بسیار مؤدبانه و التماس‌کنان به رنجبر اشاره کوچکی کرد که حجابش را رعایت کند. رنجبر شالش را روی سرش انداخت و با چهار انگشتِ دو دستش گونه‌هایش را مالید و از دردِ استخوانِ گونه نالید. با این حال با چانه، کلاهِ به‌پشت‌افتادهْ روی کیک را نشان داد و چشم‌هایش را روی هم فشار داد و در حالی که دیافراگمش به عقب و جلو ‌می‌رفت، بی‌صدا خندید.

***

۴

سر کلاس زبان فرانسه در حالی که معلم برگه‌به‌دست در حال نوشتن چیزهایی بر روی تخته‌سفید بود و دخترها شال‌شان روی شانه‌شان بود و پسرها هم به راحتی زبان فرانسوی‌شان را یاد می‌گرفتند، سودابه درگاهی همراه با دریا در حال خندیدن به تصویر دختری عادی بودند که در کتاب، نقاشی شده‌بود و یک جاهایی‌ش سفید و خط‌خطی بود. جلو دهان‌شان را گرفته‌بودند و ریز ریز می‌خندیدند و با انگشت‌های دست‌شان چیزهایی را به هم نشان می‌‌دادند. معلم درِ ماژیک را گذاشت و رو به بچه‌ها کرد. برگه‌اش را روی میز چوبی کوچکی که  جلویش بود گذاشت و به کناری رفت و در حالی که با دستش که ماژیک در انتهای آن بود تخته‌سفید را نشان می‌داد از بچه‌ها خواست که فعل‌های «خواستن»، «صحبت کردن» و «کار کردن» را صرف کنند. بچه‌ها روی یک برگه، صرفِ فعل‌ها را نوشتند و سپس هر کدام به ترتیب یکی از فعل‌ها را برای دیگران با صدای بلند صرف کرد.

معلم دوری در کلاس زد و همان طور که درِ ماژیک را مدام برمی‌داشت و دوباره می‌گذاشت، سرش را بالا گرفت و از بچه‌ها خواست دو به دو این فعل‌ها را در جمله به کار ببرند و همین طور که یکی یکی از کنار صندلی‌‌های بچه‌های کلاس می‌گذشت و گوش می‌داد که چه می‌گویند و اشتباهات‌شان را به آن‌ها می‌گفت، به سودابه و دریا رسید. سودابه به فرانسویِ دست و پا شکسته گفت: «من یک رایانه می‌خواهم.» و رایانه را «کامپیوتق» گفت. معلم گفت: «کامپیوتر به فرانسوی می‌شه: اُقدینَتِق» و در ادامه گفت: «البته ریشه این زبون‌ها لاتینه و خیلی از کلمات ریشتاً شبیه هم هستند، ولی باز هم خیلی سعی می‌کنند که واژه‌ها رو به نوعی تغییر بدن و بومی کنن.»

سودابه در حالی که ته مدادنوکی‌اش را زیر دندان‌هایش گذاشته‌بود و سرش به بالا و رو به معلم بود و گوش می‌کرد، لب‌هایش را به پایین داد و سرش را به نشان تأیید بالا و پایین ‌برد و به فکر فرو رفت.

شب که با تاکسی به خانه برمی‌گشت، آن قدر که به تاکسیِ شش سالِ قبلِ زنگِ فارسی فکر کرده‌بود، موقع پیاده شدن وقتی داشت باقی‌مانده پولش را از راننده می‌گرفت بی‌اختیار گفت: «سپاس» و ناگهان با یک حرکت آنی سرش را کمی به عقب برد و در حالی که هوا را بلند می‌بلعید، کف دست راستش را جلو دهانش گذاشت. راننده سرش را به نشان «خواهش می‌کنم» تکان داد و پایش را روی پدال گاز گذاشت و دنده را هم روی یک، و رفت. سودابه درگاهی همان طور که کف دست راستش جلو دهانش بود و حالا به لبش چسبیده‌بود و لب پایینش را به پایین خم کرده‌بود، با ناباوری تاکسی را که خیلی عادی دور می‌شد با چشم‌هایش دنبال کرد.

 

 

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی