امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۱ بعد از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی

 

امید

«ترکیه کودتا شد.»
این پیام را روی صفحه گوشی همراهش دید و در عرض چند ثانیه، چهار پیام دیگر عیناً آمد. برق از سرش پرید. از جایش بلند شد. یک دستش را به میز تکیه داد. ناخن دست دیگرش را به دندان گرفت و به نقطه‌ای از فرش خیره ‌شد. دوباره روی صندلی نشست. صفحه گوگل را باز کرد. در قسمت جستجو نوشت: «ترکیه کودتا». باورش نمی‌شد و مبهوت بود. پلک نمی‌زد و رنگ به صورت نداشت. گلویش خشک شده‌بود. عقب رفت و به صندلی پشت داد. زانوی پایش را تند و تند تکان می‌داد. به سمت میز خم شد. صفحه تلگرام را باز کرد. برای خواهرش اختر،‌ نوشت: «ترکیه کودتا شد.» همان موقع جواب آمد: «می‌دونم.»
– حالا چی کار کنم؟ چی می‌شه یعنی؟
– نگران نباش داداشم. باید منتظر باشیم ببینیم چی می‌شه. هنوز که چیزی معلوم نیست.
– من باید یک ماه دیگه، آمریکا باشم. اگه نیاد چی کار کنم؟
– به استادت ایمیل بزن، شرایط رو بگو. می‌تونی برای ترم بعد، بری. می‌تونی از طریق ارمنستان اقدام کنی. تازه هنوز چیزی معلوم نیست که.
– چیو برای ترم بعد بری؟ من لیسانسمو پنج ساله کردم و دو رشته‌ای خوندم که زمان بخرم. دیگه بیش‌تر از این نمی‌تونم معطل کنم. باید برم.
– نگران نباش. هنوز که چیزی معلوم نیست.
– وای … با تانک ریختن تو خیابونا … چیو نگران نباش؟ من این همه درس خوندم. از دبیرستان به این موقع فکر می‌کردم. وقتی داشتم برا کنکور می‌خووندم به الآن فکر می‌کردم. وقتی رتبه پنج کنکور رو آوردم به این موقع فکر می‌کردم. وقتی برق شریف رو زدم به این موقع فکر می‌کردم. تو تمام این پنج سال داشتم به این لحظه فکر می‌کردم. اصن می‌فهمی من چه حالی دارم؟
همراهش را پرت کرد روی میز و بلند شد. به دیوار تکیه داد. دست‌هایش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و سرش را به دیوار تکیه داد. به عکس «مجسمه آزادی» دیوار رو به رو که روی یک کاغذ آ- چهار چاپ شده‌بود، نگاه کرد و همه چیز خیس و لرزان و مبهم شد. اشک در چشم‌هایش جمع شده‌بود. به سمت میز برگشت. همراهش را برداشت و صفحه تلگرام را دوباره باز کرد.
– ها هوم … حق داری. می‌فهمم. دوستات که با هم اپلای کردین چی می‌گن؟
– هیچ کس جیک نمی‌زنه. ویزای چند نفرشون چند روز پیش اومده‌بود. ولی ویزای خیلیا مونده. گه بزنن به این زندگی. این همه سال منتظر این روزا بودم. درست تو همین روزا باید تو ترکیه کودتا بشه. چرا دقیقاً الآن؟

 

دو روز بعد از کودتای ترکیه
اختر
دستشویی بزرگی بود؛ معلولین هم می‌توانستند از آن استفاده کنند. روی کف زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. شستِ دو دستش را دور هم می‌چرخاند و به آن خیره شده‌بود. شب کودتای ترکیه تا ساعت سه و چهار صبح، دقیقه به دقیقه، اخبار ترکیه را از خبرگزاری‌های مختلف دنبال کرده‌بود تا کودتاچیان شکست خوردند. به دستشویی فرنگی کنارش نگاه کرد. سفید بود و تمیز. بلند شد و روی دستشویی نشست. به جلو خم شد و دست‌هایش را در هم گره کرد و سینه دو شست‌‌اش را به هم چسباند. فکر می‌کرد کاش ویزاش سر موقع بیاید. کوله‌اش را از روی زمین برداشت و درِ دستشویی را باز کرد و رفت بیرون.
سانتا، دوست هندی‌اش، را در راهرو دانشکده دید که ظرف غذایش دستش بود. سانتا پرسید: «حالت خوبه؟» مکثی کرد. لبخند بی‌رمقی زد و بی‌حوصله جواب داد: «نه.»
– چرا؟
– هیچی … واسه کودتای ترکیه. ویزای برادرم باید از ترکیه بیاد. حالا نمی‌دونیم چی می‌شه اصلاً.
– چه بد … چرا از ترکیه؟
– چه می‌دونم. می‌ری ناهار؟
– تو نمی‌یای؟
– نه اشتها ندارم.
به اتاق رایانه دانشکده نزدیک شد. روی چارچوب اتاق، پرچم کوچکی از فرانسه چسبانده‌شده‌بود و زیرِ آن، رد مدادی به فرانسوی نوشته‌بود: «زنده‌باد زندگی». اتاق تقریباً خالی بود. آرام آرام به سمت رایانه‌ای در گوشه انتهایی اتاق رفت. یک پنجره بزرگ سمت راست بود و یکی رو به رو. روی صندلی نشست. موشی(۱) را آرام تکان داد و نمایشگر روشن شد. کلمه عبور را وارد کرد. اشتباه بود. دو بارِ دیگر هم وارد کرد؛ اشتباه بود. دفعه آخر کلمه عبور را حرف به حرف، یکی یکی با دقت، وارد کرد. نقطه‌ای وسط نمایشگر به دورِ مرکزی ‌چرخید و دنباله‌اش چشمان اختر را با خود کشید. سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. آسمان آبی بود و پر از ابر. باد می‌آمد؛ اما دلش باران می‌خواست. دوباره به نمایشگر نگاه کرد. ای‌نامه‌اش(۲) را باز کرد. همین طور که نگاه گذرایی به فرستنده نامه‌ها می‌کرد، انگار چشم‌اش حرف «پی» را دید. سریع برگشت و با دقت نگاه کرد. ای‌نامه پیِر، مدیر بخش نیروهای انسانی دانشکده، بود. نامه را باز کرد. نوشته‌بود که لپ‌تاپ آماده‌ است و برود از متیو تحویلش بگیرد. لبخندی به لبش آمد.
بعد وقت ناهار به اتاق متیو رفت. لپ‌تاپ را گرفت و از اتاق بیرون آمد. چند قدم جلوتر اولیویا، یکی از دانشجویان دکترا، از کنارش رد شد و همان طور که از اختر دور می‌شد، سرش را برگرداند و پرسید: «چه زود بهت کامپیوتر دادن. دکتراتو که هنوز شروع نکردی.»
– نه این لپ‌تاپ واسه خودمه.
– چه طور؟
– بخشی از حقوقمه.
اولیویا به سمت اختر برگشت و همان طور که اختر به او نزدیک‌ می‌شد گفت: «چه عجیب. مگه پول به حسابت نمی‌ریزن؟» اختر گوشه‌های لبش را پایین داد و ابروهایش را بالا برد. چینی به پیشانیش افتاد. به لپ‌تاپِ آویزان در دستش نگاهی کرد و سرآخر گفت: «چرا … برا خودمم عجیب بود … راستش خودمم دقیق نمی‌دونم.»
اولیویا لبخند پرسش‌گرانه‌ای زد و نفسش را کوتاه بیرون داد. دست‌هاش را در جیب روپوش آزمایشگاهش فرو برد و شانه‌هایش را بالا انداخت. اختر ادامه داد: «داستانش طولانیه. پنج ماه قبل، موقع امضای قرارداد پروژه ارشدم، مبلغ تو قرارداد کمتر از اونی بود که استاد راهنمام گفته‌بود. بهش گفتم شما مقدار بیش‌تری به من پیشنهاد داده‌بودید و من با اون شرط پروژه رو قبول کردم.»
مکثی کرد. لبش را به جلو داد، ابروهایش را کمی بالا انداخت و ادامه داد:«گفت که دانشگاه از یه سقفی بیش‌تر نمی‌تونه پول بده. باقیش رو تو یه معامله‌ای که داری باهات حساب می‌کنیم.» با هوایی که از بینی‌اش بیرون داد انگار خندید و گفت: «سر و ته شو زدن و منم مجبور شدم یه لپ‌تاپ سفارش بدم.»
– چه عجیب.
– آره، کار جالبی نبود.

 

سانْتا
وارد آزمایشگاه شد. پشت رایانه دستگاه جی‌سی نشست. به نمایشگر خیره شد. روی نقشک‌های(۳) مختلف بی‌هدف تلیک(۴) می‌کرد. فکر می‌کرد کاش الآن آلمان بود؛ کنار شوهرش آنیل. گوشی همراهش را برداشت و صفحه واتس‌اپ را باز کرد. برای آنیل یک قلب فرستاد و نوشت: «دلم خیلی تنگته. کاش پیشم بودی.» همراه را در جیبش گذاشت و باز به نمایشگر رایانه خیره شد. بلند شد و رفت رو به روی هوابَر(۵) ایستاد و به نمونه‌های قهوه‌ای‌رنگش نگاه کرد. کنارشان شیشه تاریک دی‌متیل‌اَسِتامید، بلند و محکم ایستاده‌بود. روی برچسب آن یک لوزی قرمز بود با علامت تعجب سیاه. یک لوزی دیگر هم بود با طرح سیاه بالاتنه یک آدم و یک نشانه انفجار در قسمت سینه. برگشت و دوباره پشت رایانه دستگاه جی‌سی نشست. دست‌هایش را روی میز آزمایشگاه خواباند و سرش را روی دست‌هایش.
دستی شانه‌اش را لمس کرد. سرش را بلند کرد. اختر بود، پرسید: «خوبی؟» نفس طولانی و عمیقی کشید و آرام گفت: «نه.»
– چرا؟
سکوت کرد و لب‌هایش را به هم فشرد. سرش را کمی چرخاند و به میز آزمایشگاه نگاه کرد. اختر دوباره پرسید: «چی شده؟»
با مکث جواب داد: «امروز صبح با استاد راهنمام و چند نفر دیگه جلسه داشتیم.»
– هوم.
– به‌م گفت اسم یه نفر دیگه‌راَم اضافه کنم به مقاله …
– عجب … کی هست حالا؟
– یه یارویی… طرف هیچ کاری نکرده.
انگشت سبابه‌اش را روی لاله گوشش گذاشت و از همان جا به سمت گونه‌اش آمد و دستش را زیر چانه‌اش ستون کرد. «مسئول یکی از گروه‌های تحقیقاتی که باهاشون کار می‌کنیم … ولی تا این جای پروژه هیچ ربطی به اونا نداشته.» دستش را از زیر چانه‌اش برداشت و بلند و محکم ادامه داد: «همه آزمایشا رو خودم انجام داده‌م. یه بخش کوچیکیش رو هم پابلو انجام داده.» ناخن انگشت کوچکش را بین دندان‌هاش گذاشت. با دستش موشی را گرفت، به نمایشگر خیره شد و گفت: «تا الآنش اسم خودم هست و اسم دو تا استاد راهنمام و پابلو. یه نفر دیگه هم بخواد اضافه بشه، اونم این طور، دیگه اصلاً چی به من می‌رسه؟»
اختر کوتاه، سر تکان داد. نیمرخ سانتا را از بالا می‌دید و دید که چشم‌هایش کمی خیس شده. دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت: «می‌فهمم … حالا اشکال نداره … تو نویسنده اولی به هر حال و این مهمه.»
سانتا سرش را برگرداند و سریع و یک‌بند گفت: «درسته. ولی می‌دونی که من می‌خوام استاد دانشگاه بشم. از همه این دوره دکترا، فقط مقاله‌هایی که می‌خوام بنویسم برام مهمه. حقوقش که تو این جا حداقله. اگه این هم نخواد بشه، اصلاً چرا دکترا بخونم؟ تو هند، تعداد نویسنده مقاله مهمه. اون وقت سهم من از مقاله خیلی کم می‌شه. ضمن این که من پنج ماه برا این مقاله وقت گذاشتم. انصاف نیست که یه نفر دیگه کاری نکرده بخواد اسمش بره تو مقاله.»
اختر پلک نمی‌زد. نفس حبس‌شده‌اش را یک‌جا بیرون داد. دست‌هایش را در جیب روپوش آزمایشگاهش فرو برد و به موزاییک‌های کف آزمایشگاه خیره شد. چند لحظه بعد، آهی کشید و سرش را بلند کرد.
– آره، می‌فهمم. به استاد راهنمات گفتی؟
– آره.
– خب؟
– هنوز که جواب نداده. ولی می‌شناسم استاد راهنمام رو. چون بحثای مالی دارن با اونا، قبول نمی‌کنه اسمش حذف بشه.
– هوم … حالا خودتو ناراحت نکن.
بلند شد و ایستاد. دستش هم چنان روی موشی بود. لب‌هایش را به هم فشرد و کوتاه به بالا و پایین سر تکان می‌داد. «من برای برگشتن به هند و هیئت علمی شدن یه دانشگاه به این مقاله‌ها احتیاج دارم.»
– می‌فهمم. ولی به این فکر کن که نویسنده اولی.
– کار خودمه. اگه نخوام نویسنده اول باشم که دیگه هیچی.
– درسته.
دست‌هایش را در جیب‌های روپوش آزمایشگاهش فرو برد. مستقیم به چشم‌های اختر نگاه کرد. پلک نمی‌زد. گفت: «زور داره.»

 

یک ماه بعد از کودتای ترکیه
آدریَن
رو به روی دانشکده سیگاری پیچید. آن را بین لب‌هایش گذاشت. از دور اختر را دید که از غذاخوریِ رو به روی دانشکده بیرون آمد و به سمت ایستگاه تِرَم رفت. فکر کرد که آیا اختر بالاخره پذیرش دکترا گرفته‌است یا نه. برگه‌های ارائه‌اش را از کوله‌اش درآورد و سیگارش را روشن کرد. می‌کشید و نگاهی گذرا به برگه‌ها می‌انداخت. ته‌سیگارش را توی سطل آشغال مخصوص سیگار انداخت، برگه‌هایش را داخل کوله‌اش گذاشت و وارد دانشکده شد. از پله‌ها بالا رفت و از میانه راه‌پله کارلوس را دید که در راهرو ایستاده‌بود. داشت دور می‌زد که برگردد، اما احساس کرد که کارلوس او را دیده‌است. به سمتش برگشت. کارلوس لبخند گشاده‌ای زد و سلام و احوال‌پرسی و بعد هم همان طور که به چپ و راست تکان می‌خورد، پرسید: «کارآموزی چه طور بود؟»
– خوب. تو همون شرکت، کار پیدا کردم.
– واو … عالی … تبریک. بالاخره کار پیدا کردی.
آدرین لبخندی از گوشه لب زد و همان طور که کوله‌اش را از کولش برمی‌داشت و درش را باز می‌کرد، گفت: «آره. تو می‌خوای چه کنی؟»
– چند وقت استراحت می‌کنم و بعدش برمی‌گردم اسپانیا دنبال کار. چه خوب که کار پیدا کردی.
آدرین برگه‌های ارائه‌اش را از کیفش درآورد و هم چنان که به آن‌ها نگاه می‌کرد، با مکث گفت: «اصلاً تو این دوره شرکت کردم که کار پیدا کنم … پیدا نمی‌شد … از اولشم به آلدریچ گفته‌بودم برای کارآموزی، کمک کنه که یه شرکت تحقیقاتی پیدا کنم.» کارلوس بلند خندید و گفت: «آره. به منم قول داده‌بود. ولی همین نصفه نیمه رو هم خودم پیدا کردم … امیدوارم وقتی برگشتم اسپانیا بتونم کار پیدا کنم.» بعد هم لبخند مرددی زد و به برگه‌های دست آدرین نگاه کرد که پر از کلمات فرانسوی بود و دست‌های آدرین به بالا و پایین تابشان می‌داد. نگاهش را به سمت آدرین بالا برد و ادامه داد: «دیمیتریس هم داره برمی‌گرده یونان. می‌دونستی؟»
سرش را بالا آورد و سریع پرسید: «مگه قرار نبود با آلدریچ، دکترا برداره؟»
– چرا … بعد اون قضیه دیگه هم دنبال دکترا نگشت. میدونی بهش قول داده‌بود. ولی خب زد زیرش. چند روز پیش به دیمیتریس گفت نتونسته قضایای مالی رو جفت و جور کنه.
آدرین سرش را پایین انداخت. لب‌هایش را به هم فشرد و ابروهاش را بالا انداخت. دوباره به کارلوس نگاه کرد و با کمی مکث گفت: «آماده‌ای برای دفاع؟»

 

عیسی
از دانشکده خارج شد. ظهر بود، ولی باید به خانه می‌رفت. از پشت سر کسی سلام کرد و برگشت دید اختر است. همان طور که به سمت ایستگاه می‌رفتند اختر پرسید: «تعطیلات رفتی کنیا، خانوم و خونواده‌ت رو ببینی؟»
عیسی به رو به رو خیره شده‌بود. ناگهان سرش را تکان داد و گفت: «نه. چند وقت پیشش رفته‌بودم. نمی‌تونم تو هر تعطیلات برم. هزینه‌ش زیاد می‌شه.»
اختر نگاهی به عیسی کرد و گفت: «می‌فهمم … عجیبه این موقع داری می‌ری خونه. هر روز تا ساعت هشت و نه آزمایشگاهی.»
– می‌رم خونه و برمی‌گردم. بنگاه بعد کلی اعصاب‌خردی، یه تعمیرکار برای اجاق خونه فرستاده.
– هوم … پروژه دکترات چه طور پیش می‌ره؟
– اونو که چند وقتی هست تموم کردم.
اختر لبخندی به پهنای صورت زد و سرش را به سمت عیسی برگرداند و بلند گفت: «تموم کردی؟ … عالی … چه زود.»
عیسی لبخندی زد. دندان‌های سفیدش بیرون افتاد، چروک چشم‌هایش عمیق‌تر شد و گفت: «خب زیاد کار می‌کردم.»
اختر سرش را به نشان تأیید تکان داد و پرسید: «پس الان چی کار می‌کنی؟»
– اشتباه.
– اشتباه؟
عیسی کمی سرش را به پایین خم کرد و گفت: «آره، استادم کارای تحقیقاتی خودش رو می‌ده بهم که انجامش بدم … باید برم بهش بگم دیگه نمی‌تونم انجامش بدم و باید رو پروژه خودم کار کنم.» دستش را در جیب شلوارش فرو برد و ادامه داد: «هر چند ماه یک بار باید گزارش پیشرفت پروژه بدیم و بعدش ممکنه به خود من گیر بدن که تو این چند ماه آخری چی کار می‌کردی.»
– عجب … آره … حتماً این کارو بکن.
نگاه کوتاهی به اختر کرد و پرسید: «ویزای برادرت چی شد؟»
اختر سریع سرش را بالا آورد و گفت: «ویزاش اومد. رفتن آمریکا. خودش و دوستاش. همه. تو می‌خوای بعد دکترات چه کنی؟»
– برمی‌گردم کنیا. دیگه تحمل نگاه بالا به پایین‌شون رو ندارم. من این جا اول آفریقایی بودم، بعد کنیایی، بعد دانشجوی مفت و آخر از همه آدم بودم؛ برای همه‌شون حتی برای همون بنگاهی.
– همه چیزایی که گفتی درسته، ولی مگه تو کشورای خودمون چه خبره.
عیسی شانه‌هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت. دیگر به ایستگاه تِرَم رسیده‌بودند. خداحافظی کردند. عیسی به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کرد. مارمولکی از جلو پایش رد شد؛ به زیر برگ‌ها خزید و صدای خش خش برگ‌ها آمد. زنی در دوردست سیگارش را روشن کرد. پکی زد و نگرفت. نگاهی به سرِ سیگار کرد و دوباره آتش را زد.
گوشی همراهش را از جیبش درآورد. صفحه اسکایپ را باز کرد و نوشت: «دلم تنگ است برایت؛ حلیمه.»

۱ mouse
۲ email
۳ icon
۴ click
۵ hood
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی