امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۱ بعد از ظهر

سایز متن   /

مهرداد بزرگ

 

رئوفی،

 کنار سطل آشغال ایستاده‌است. سرش پایین است و نگاهش را به دست‌هایش دوخته‌است که با فاصله کمی از زیرِ شکمش به هم قلاب شده‌اند. با خودش می‌اندیشد: «فقط چند دقیقه… اما به من چه؟ مگه از قصد کردم؟… اصلاً کی این‌ها رو می‌فهمه؟ مامان… نمیاد. می‌دونم نمی‌آد. خدا کنه نیاد. اگه بیاد آبرومو می‌بره… الآن هم رفته. همه می‌دونن… همه دیدن… تقصیر خودم شد.»

سرش را بلند می‌کند، یک قدم به جلو برمی‌دارد و از فاصله پنجاه متری به بسته مدرسه نگاه می‌کند و به جای قبلی‌اش برمی‌گردد. باز با خودش: «کاش می‌شد فرار کنم… اصلاً کی می‌فهمید اگه می‌رفتم سر کلاس؟… به خانوم رضایی هم می‌گفتم خیس شده… اما همه دیدن. باید از همون جا فرار می‌کردم.»

لحظه‌ای از زیر چشم شلوارش را می‌نگرد و سریع نگاهش را می‌دزد و به نوک کفش‌هایش خیره می‌شود و خیسی کفش‌هایش آزارش می‌دهد. دوباره با خودش: « نباید می‌ذاشتم واسه آخر سری. اما… مطمئنم سرلک از قصد کرد… تقصیر خودم شد. باید قبلش می‌رفتم. اما… سر کلاس که نمی‌شه… اون وقت همه فکر می‌کنن بچه ننه‌ام… خانوم رضایی هم تازه.. حالا چی؟ حالا چی فکر می‌کنن؟»

دست‌هایش را با اکراه به سمت جیبش می‌برد و به فاصله کمی پس می‌کشد و مشت‌شان می‌کند و به هم می‌فشارد و همه تنش را در خود می‌فشارد و اشکش سرازیر می‌شود.

بعد چند دقیقه که گریه‌اش آرام می‌شود، با گوشه دستش چشم‌هایش را آرام می‌مالد و با سر آستینش دماغش را تمیز می‌کند و دوباره با خودش می‌اندیشد: «همه‌اش هم که تقصیر من نبود که… اگه یه کم زودتر خالی می‌شد… فقط یه ذره… دست من هم که نبود که نگهش دارم… بقیه‌شون همیشه پُره… من بمیرم هم اون جا… فقط همین یکی رو می‌شه رفت… اصلاً هیچ کی اون جا… اینو همه می‌دونن.»

سرش را بلند می‌کند و چند بار نفسش را بیرون می‌دهد تا جلو گریه‌اش را بگیرد. سرش را چند بار به نشانه تأیید بالا و پایین می‌برد. با خودش: «گور باباشون… گور بابا همه‌شون… مگه دست خودم بود؟… من که اولین نفر نیستم که… هر روز این جا پره… اما… کاش حداقل آقا رحیمی امروز نمی‌اومد…»

و اشک‌هایش سرازیر می‌شود. با صدایی خفه و گریه‌آلود با خودش می‌گوید: «هیچ کی نمی‌فهمه… همه دیدن… حالا همه از بالا نگام می‌کنن…» و صدایش در هجوم گریه محو می‌شود.

 

آقا سلطانی، 

با قدم‌های شمرده و سنگین از پله‌های حیاط پایین می‌آید. در فاصله کوتاه بین راه پله و سطل آشغال، دست‌ راستش را در هوا تاب می‌دهد و سرش را به آرامی به چپ و راست تکان می‌دهد. رو به روی رئوفی می‌ایستد، دست‌هایش را به سینه می‌زند و‌ می‌گوید:

– تو این همه وقت داشتی، چه غلطی می‌کردی پس؟

رئوفی چیزی نمی‌گوید. سرش پایین است. دست‌هایش را محکم به پاهایش چسبانده‌ و پاهایش را جفت کرده‌است. آقا سلطانی دوباره می‌پرسد:

– مگه با تو نیستم؟ زنگ تفریح برا شماست. برا همین کاراست. معلوم نیست چه غلطی می‌کنین که این گندا رو بالا میارین.

آقا سلطانی گوش رئوفی را می‌گیرد و سرش را بالا می‌آورد:

– مگه تو زبون نداری بچه؟

رئوفی لحظه‌ای به چهره آقا سلطانی خیره می‌شود. خورشید روی طاسی سر آقا سلطانی بازتاب می‌کند و چشمش را می‌زند. سرش را کمی پایین می‌آورد، آرام چشم‌هایش را می‌بندد و اشک از گوشه چشم‌هایش سر می‌خورد و تا زیر چانه‌اش می‌آید. آقا سلطانی گوش رئوفی را رها می‌کند. لحظه‌ای مکث می‌کند و بعد رو به رئوفی می‌پرسد:

– تو خونه تلفن دارین؟

رئوفی با سر تأیید می‌کند. آقا سلطانی به سمت دفتر برمی‌گردد و همان طور که از پله‌ها بالا می‌رود، رو به رئوفی می‌کند و با صدای بلند می‌گوید:

– همین جا وامی‌ستی تا یکی بیاد دنبالت. واسه خودت راه نیفتی تو حیاطا.

رئوفی زیرچشمی آقا سلطانی را دنبال می‌کند، دوباره سرش را زیر می‌اندازد و آرام گریه می‌کند. آقا سلطانی که وارد ساختمان می‌شود، کمی پاهاش را باز می‌کند و کم کم آرام می‌شود.

آقای سلطانی وارد ساختمان که می‌شود، لحظه‌ای کنار دفتر مدرسه صبر می‌کند، از پنجره نگاهی به درون دفتر می‌اندازد که امروز خالی است، در را با فشار باز می‌کند و یک راست سراغ کمد پرونده‌ها می‌رود. پرونده رئوفی را بیرون می‌کشد و همان جا باز می‌کند، نگاهی سرسری می‌اندازد و روی میز پرت می‌کند. دست‌هایش را به کمرش می‌زند و نچ‌نچ‌کنان سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد. بعد لب پایینش را می‌گزد و دست راستش را به سرش می‌کشد و پس از چند لحظه که به همین حال می‌ماند، به سمت میزش می‌رود و روی صندلی گردانش ولو می‌شود. برای چند ثانیه، سرش را پایین می‌اندازد و همان طور که ناخن شست راستش را می‌جود، به چپ و راست می‌چرخد. سرش را بلند می‌کند، نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازد که دو ‌و نیم را نشان می‌دهد. بلند می‌شود و برای چند لحظه از پشت پنجره به رئوفی خیره می‌شود که هنوز همان گوشه خبردار و سر به ‌زیر ایستاده‌است.

پشت میزش برمی‌گردد و پرونده را باز می‌کند. برگه‌ای را از لای پرونده بیرون می‌کشد، چند لحظه جلو چشم‌هایش نگه می‌دارد و بعد روی میز رها می‌کند و دوباره روی صندلی گردانش به چپ و راست می‌گردد و آخر سر کنار گوشی تلفن ثابت می‌شود. گوشی را بر می‌دارد و به جلو خم می‌شود، برگه را از وسط میز پیش می‌کشد و شماره‌ای را به دقت می‌گیرد. پس از چند بوق تلفن وصل می‌شود:

– بفرمایید.

– الو، می‌تونم با خانمِ… کریمی، بله… با خانم کریمی صحبت کنم؟

– امرتون؟

– بگید از مدرسه پسرشون تماس می‌گیرم و کار واجبی دارم.

– چند لحظه پشت خط باشید تا وصل کنم.

از آن سوی خط موسیقی پخش می‌شود. در فاصله وصل شدن دوباره تماس، می‌چرخد و به حیاط نگاه می‌کند. از جایی که نشسته‌است تنها سر رئوفی پیداست که هنوز پایین است. چند بار روی میز ضرب می‌گیرد و همان طور که ساعت را نگاه می‌کند، با پرونده بازی می‌کند. تماس دوباره برقرار می‌شود. آقای سلطانی روی صندلی‌اش جا به جا می‌شود، دست چپش را روی میز می‌گذارد و رو به جلو به دستش تکیه می‌دهد. صدا از آن سوی خط، او را به خود می‌آورد:

– الو، بفرمایید…

– سلام. سلطانی هستم. از مدرسه پسرتون تماس می‌گیرم.

– سلام از ماست آقای سلطانی. حال شما؟ بفرمایید. مشکلی پیش اومده؟

– مرحمت شما. ممنون. بله خانوم. متأسفانه آقا پسرتون خودش رو …

چند لحظه‌ای هر دو ساکت می‌شوند تا این که مادر رئوفی با صدایی کلافه می‌پرسد:

– خودش رو چی آقای سلطانی؟

– منظورم اینه که… (مکثی می‌کند، ابروهایش را بالا می‌برد و لب پایینش را به دندان می‌گزد) که با یه دست لباس تمیز براش، تشریف بیارید مدرسه دنبالش.

– منظورتون اینه که خودشو…

آقای سلطانی سرش را تأییدآمیز تکان می‌دهد و می‌گوید:

– بله درست متوجه شدین.

بعد از چند لحظه سکوت، مادر رئوفی می‌گوید:

– اما من حالا سر کارم آقای سلطانی. نمی‌شه؟… نمی‌شه؟…

آقای سلطانی کم به عقب برمی‌گردد، سرش را روی دست راستش که گوشی را گرفته‌است تکیه می‌دهد و می‌گوید:

– نمی‌شه چی خانوم؟

– نمی‌شه خودتون یه کاریش…

آقای سلطانی دو باره به جلو خم می‌شود، روی دو دست تکیه می‌دهد و با عصبانیت می‌گوید:

– نه خانوم! این در حیطه وظایف ما نیست.

– خب نمی‌شه بفرستینش با آژانس بره خونه؟

آقای سلطانی همان طور که با انگشت‌ سبابه دست چپش محکم به میز می‌کوبد، می‌گوید:

– نه خانوم نمی‌شه. مدرسه آبرو داره. آژانس هم…

– یعنی چی آقا؟ آژانس هم چی؟

– نمی‌شه… قبول نمی‌‌کنه… مسئولیت داره خانوم.

– خب می‌فرمایین من چی کار کنم؟

آقای سلطانی سکوت می‌کند و به صندلی پشت می‌دهد و نگاهش را به سقف می‌دوزد. مادر رئوفی از پشت خط می‌گوید:

– آقای سلطانی من تا ساعت پنج ‌و نیم سر کارم. تا برسم دیر می‌شه. نمی‌شه؟…

آقای سلطانی با دست میز را می‌گیرد و صندلی‌اش را به جلو می‌راند:

– نخیر خانوم. ما تا همین جا وظیفه داریم. بعد از اینش به خودتون مربوطه.

– خواهش می‌کنم آقای سلطانی…

– متأسفم خانوم. ما این جا کارهای دیگه‌ای هم داریم.

– ولی…

– متأسفم خانوم. من باید به کارم برسم.

تلفن قطع می‌شود. آقای سلطانی چند لحظه گوشی را در همان حالت نگه می‌دارد. خم می‌شود و آرام آن را سر جایش می‌گذارد. به صندلی‌اش پشت می‌دهد و از پنجره به رئوفی نگاه می‌کند. پس از چند لحظه از جایش بلند می‌شود، به سمت کمد پرونده‌ها می‌رود، اما منصرف می‌شود و دوباره بر می‌گردد. پرونده را روی میز رها می‌کند و روی صندلی گردانش ولو می‌شود.

 

در کلاس درس،

خانم رضایی روی تخته سیاه، چند محاسبه ریاضی را بدون جواب می‌نویسد و با صدای بلند از روشان می‌خواند. سرلک نگاهش به حیاط است و آرام زیر لب می‌خندند. برمی‌گردد به کناردستی‌اش، می‌گوید:

– حالا می‌خوام ببینم زنگ بعد کی‌ می‌خواد جای این شاشو نماز بخوونه…

کناردستی‌اش زیر لب می‌خندد و میزهای جلویی برمی‌گردند نگاه می‌کنند. سرلک دوباره سرش را به سمت پنجره برمی‌گرداند و زیر لب می‌گوید:

– من از اول هم می‌دونستم این پسره ریغوه… حالا آقا اینو گذاشته امام جماعت.

همه بچه‌ها می‌خندند. سرلک سرش را برمی‌گرداند و خانم رضایی را می‌بیند که کنار نیمکت‌شان، دست به سینه ایستاده‌است. صدایش می‌برد و سرش را پایین می‌اندازد. خانم رضایی به کناردستی‌اش اشاره می‌کند که کنار برود. بعد خم می‌شود، گوش سرلک را می‌گیرد و همان طور از گوشه کلاس می‌کشدش بیرون. سرلک سرش پایین است. خانم رضایی دستش را زیر چانه سرلک می‌زند و با صدای بلند می‌گوید:

– به چی نگا می‌کنی؟ هان؟

– به هیچی خانوم.

– به هیچی؟ چی می‌گفتی الآن؟

بچه‌ها می‌خندند. سرلک هم زیر لب می‌خندد. خانم رضایی سریع سرش را بلند می‌کند و رو به کلاس با عصبانیت می‌گوید:

– شماها به چی نگا می‌کنین؟ برگردین ببینم.

مکثی می‌کند تا همه برگردند و صداها خفه شود، بعد با تحکم می‌گوید:

– سرتون به کار خودتون باشه. یکی‌تون جیک بزنه، من می‌دونم و اون…

و باز مکث می‌کند و بعد از چند لحظه که مطمئن می‌شود همه ساکت شده‌اند، ادامه می‌دهد:

– پنج دقیقه دیگه دفتراتونو نگاه می‌کنم، اگه ننوشته باشین…

و حرفش را قطع می‌کند و رو به سرلک برمی‌گردد. همان طور که گوش سرلک را در دست دارد، سرش را به عقب هل می‌دهد و گوش سرلک از دستش رها می‌شود:

– ببینم دفترتو.

سرلک با اکراه دفترش را پیش می‌کشد و به سمت خانم رضایی دراز می‌کند. خانم رضایی نگاهش را از دفتر به سمت سرلک می‌برد. سیلی آرامی به او می‌زند و با تشر می‌گوید:

– کو این چیزایی که پای تخته نوشتم؟ هان؟

سرلک سرش پایین است و چیزی نمی‌گوید. خانم رضایی دفتر را می‌بندد و محکم به سر سرلک می‌کوبد:

– گم شو برو گوشه کلاس.

سرلک خم‌ می‌شود، دفترش را جمع می‌کند و روی میز می‌گذارد. خانم رضایی آرام می‌زند پس گردنش:

– دفترت‌ام ببر. همون جا بشین بنویس.

سرلک به راه می‌افتد و خانم رضایی دست به سینه از پشت سر نگاهش می‌کند و بعد آرام به سمت میزش می‌رود. سرلک دو زانو کنار سطل زانو می‌زند و دفترش را باز می‌کند و شروع به نوشتن می‌کند. بعد سرش را بلند می‌کند و زیرچشمی خانم رضایی را نگاه می‌کند که از پنجره به رئوفی خیره شده‌است. دوباره سرش را پایین می‌اندازد و زیر لب می‌خندد.

 

آقا رحیمی، 

با آستین‌هایی که تا بالای آرنج بالا زده‌است، با عجله از پله‌های حیاط پایین می‌آید و از مقابل رئوفی رد می‌شود. یک لحظه چشمش به او می‌افتد، اما سریع نگاهش را می‌دزد و به سمت آبخوری می‌رود. رئوفی با نگاهش او را دنبال می‌کند که کنار آبخوری وضو می‌گیرد و آرام گریه می‌کند. وضو گرفتن آقا رحیمی که تمام می‌شود، رئوفی چشم‌هایش را با گوشه آستینش پاک می‌کند و خبردار می‌ایستد.

در برگشت آقا رحیمی در حالی که فقط نوک پاهای بی‌جورابش را در کفش‌هایش فروبرده، شلنگ‌انداز به سمت ساختمان می‌آید. از مقابل رئوفی که می‌گذرد، رئوفی سلامش می‌کند و آقا رحیمی فقط وقتی به بالای پله‌ها می‌رسد، جواب سلامش را می‌دهد و به راهش ادامه می‌دهد و رئوفی به هق هق می‌افتد.

 

آقای سلطانی، 

روی صندلی گردانش به سمت حیاط می‌چرخد و چند لحظه‌ای به رئوفی خیره می‌شود. بعد گوشی تلفن را برمی‌دارد و دوباره سر جایش می‌گذارد. به صندلی پشت می‌‌دهد و برای چند لحظه، آرام با نوک انگشتان دست راستش روی میز ضرب می‌گیرد. بعد سرش را بلند می‌کند و به ساعت دیواری نگاه می‌کند که ساعت سه را نشان می‌دهد. پرونده رئوفی را برمی‌دارد و دو باره روی میز پرت می‌کند. به سمت پنجره می‌رود و دوباره برای لحظه‌ای به رئوفی خیره می‌شود که همان طور خبردار و سر به زیر کنار سطل ایستاده‌است. پنجره را باز می‌کند و از همان جا نام رئوفی را صدا می‌زند. رئوفی یکه می‌خورد و سرش را به سرعت بلند می‌کند و اشاره آقا سلطانی را می‌بیند که با انگشت دستش او را فرا می‌خواند. به سکو که می‌رسد، دوباره سرش را به زیر می‌اندازد و پاهاش را جفت می‌کند. آقا سلطانی از سر تا پا نگاهش می‌کند و می‌گوید:

– الآن کسی خونه‌تون هست؟

رئوفی با سر تأیید می‌کند.

– کی؟

– داداش‌مون آقا.

– چند سالشه؟

– هشت سال.

آقا سلطانی سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌گوید:

– باشه، برو سر جات واستا.

رئوفی به سمت سطل آشغال می‌رود و آقای سلطانی همان طور که پنجره را می‌بندد، رفتنش را دنبال می‌کند. دوباره پشت میزش برمی‌گردد و پرونده را باز می‌کند. چیزی را روی برگه‌ای یادداشت می‌کند و به صندلی‌اش پشت می‌دهد و روی میز ضرب می‌گیرد. دوباره سرش را بلند می‌کند و به ساعت نگاه می‌کند که حالا از سه و ربع گذشته‌است. سرش را تند به چپ و راست تکان می‌دهد و نفسش را با فشار بیرون می‌دهد. گوشی تلفن را برمی‌دارد و شماره می‌گیرد و با دست چپش روی میز ضرب می‌گیرد. پس از چند بوق، صدایی از آن سوی خط می‌گوید:

– بفرمایید.

– با خانم کریمی کار داشتم.

– جلسه‌ان. امرتون؟

آقا سلطانی مکثی می‌کند و نفسش را با فشار بیرون می‌دهد و می‌گوید:

– از مدرسه پسرشون تماس می‌گیرم. به‌شون بفرمایید که آقازاده‌شون رو با سرایدار مدرسه می‌فرستم خونه.

– حتماً آقا.

– خدانگهدار.

گوشی را قطع می‌کند و روی صندلی‌اش ولو می‌شود.

 

آقا ماجدی- سرایدار مدرسه- 

درست رأس ساعت سه و بیست‌وپنج دقیه عصر قبل از آن که زنگ تفریح دوم به صدا درآید، با کیفی در دست به سمت رئوفی می‌رود و همان طور که از گوشه چشم نگاهش می‌کند، به او می‌گوید:

– دستت که نجس نیس، هان؟

رئوفی سرش را بالا می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید. آقا ماجدی کیف رئوفی را دستش می‌دهد و دست دیگرش را می‌گیرد و همان طور که به سمت در مدرسه می‌روند، انگاری که با خودش باشد، می‌گوید:

– ببین چه کاری برا ما درست می‌کنین شماها. هر روز همینه کارتون…

و از در مدرسه خارج می‌شوند. سر کوچه که می‌رسند، آقا ماجدی رو می‌کند به رئوفی و می‌پرسد:

– ببینم پسر جان، راه خونه‌تونو بلدی؟

رئوفی با سر تأیید می‌کند. آقا ماجدی سری تکان می‌دهد، دستی به پشت رئوفی می‌زند و می‌گوید:

– خوبه پسر جان، برو تا ما هم به کارمون برسیم.

رئوفی لحظه‌ای صبر می‌کند و اول به مردم و بعد به خیابان نگاه می‌کند و آرام به سمت چهارراه به راه می‌افتد.

برچسب ها:
دیدگاهها

دیدگاه ها (۱ دیدگاه)

  1. طراحی پاستل

    خسته نباشید مرسی به خاطر این مطلب زیبا

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی