امروز

دوشنبه, ۳ مهر , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۲:۳۹ قبل از ظهر

سایز متن   /

نسیم گلستانی

پشتم درد می­‌کند. ویلچر بابا در قسمت بار اتوبوس است، خودش در صندلی کناری­‌ام نشسته. دیروز آخرین روز مدرسه بود. امتحان که تمام شد، برگه‌ها را سریع، تصحیح و نمره‌ها را رد کردم. اتوبوس در یکی از رستوران­‌های بین راهی نگه داشته­‌است؛ برای شام و نماز. پدرم را از ‌خواب بیدار ‌می‌­کنم و می‌­گویم: «بابا! می‌­خوای بریم پایین غذا بخوریم یا همین­ جا می‌­خوری؟ کوکو درست کردم.» می‌­گوید: « نه دختر، می­خوام برم نماز بخونم. منو ببر پایین واسه نماز.» ‌می‌­روم به کمک‌­راننده می‌­گویم ویلچر پدرم را از قسمت بار بدهد. پدر را کول می‌­کنم و می­آورم پایین، می‌­گذ‌ار‌م روی ویلچر. یک بطری آب پر می­‌کنم و صورت و دست­‌هایش را می­‌شویم. مسح سرش را می­‌کشد و مسح پاهایش را برایش می­‌کشم. می­‌برمش نمازخانه آقایان می­‌گذارم و می‌­آیم بیرون. از بیرون می­بینمش. چشمانش را می‌­بندد و تکبیر را می‌­گوید. یادم نمی‌­آد بابا از کی شروع به نماز خواندن کرد. چه قدر پیر شده­‌است. تا یک سال پیش مرتب اصلاح می­‌کرد و موهای سفید صورتش معلوم نبود. الآن با این سر و وضع، چروک­‌های صورتش هم بیش­تر به چشم می‌­آید. حتی از این فاصله هم می­‌توانم ببینم­شان. به قنوت می‌­رسد. سریع تمامش می­‌کند و سرش را کمی به جلو خم می­‌کند. قنوت­‌های من همیشه طولانی بود، چون به فارسی هم در آن دعا می­‌کردم. ولی قنوت آن شب، خیلی کوتاه بود، هنوز به دلم مانده.

آن­ شب نمازم عاجزانه‌­تر از خیلی اوقات دیگر بود. وقتی به قنوت رفته­‌بودم، پدرم وارد اتاق شد و با نیشخند به من گفت: «چی شده؟ امتحانات شروع شده دوباره؟» آنی نگذشت که بغض گلویم را گرفت و اشک، طرح چادرنمازِ روی دست­‌هام را تار کرد. برای این که پدرم نفهمد اشکم درآمده‌است، سریع به رکوع رفتم. آن ­شب آن دعای توبه را که مدیرمان بهم نشان داده‌­بود، در مفاتیح‌­الجنانی که مدرسه در روز دانش­‌آموز به همه بچه­‌ها داده­‌بود، پیدا کردم و بعد از نماز خواندم. سر آخر هم دعا کردم خدا به مادر و پدرم سلامتی بدهد و این که آن­‌ها با هم خوب شوند.

بابا سلام نمازش را می­‌دهد. دلش هوای ده‌­شان را کرده‌است. امسال برای تابستان برنامه داشتم که خصوصی درس بدهم. بعضی از بچه‌­های مدرسه، خواسته‌­بودند. باید برای بابا ویلچر مجهزتر بخرم. می­رود سراغ نماز عشا. پشتم دوباره تیر می­‌کشد. این طور هم مستقل‌­تر می­‌شود، هم اعتماد به نفسش بالاتر می­‌رود. تمامِ روز پشتم درد می­‌کرد. بابا و مامان دعوای شدید و کتک­‌کاری کرده‌بودند. عادت همیشگی­‌شان بود. از وقتی یادم هست همین طور بود. در اتاق طبقه دوم بودم. صدای مادرم که از طبقه پایین می­‌آمد، رفته­‌رفته بیش‌­تر و بیش‌­تر می­‌شد و همین طور ضربان قلبم شدید و شدیدتر، مثل همیشه. از صدای پای برادرم به لرزه افتاده­‌بودم. پله‌ها را یکی در میان می­‌دوید که به اتاق من برسد و خبر دعواشان را بدهد. همیشه همین طور بود. با عجله در اتاق را باز کرد. دیگر صدای واضح دعواشان را می‌شنیدم. رنگ به صورت نداشت. سریع گفت: «مامان و بابا دعواشون شده.» و جلدی رفت. نای بلند شدن نداشتم. به زمین چسبیده­‌بودم. صدای مادرم یک­ آن، آن قدر هولناک شد که هراسی عاصی مرا از جایم کَند. نمی­‌دانم چه طور خودم را به پشتِ درِ اتاق طبقه پایین رساندم. نیما التماس می­‌کرد: «بابا! تو رو خدا ولش کن. مامان! تو رو خدا حرف نزن.» می‌­دانستم اگر وارد شوم چه می­‌شود. ولی دوست نداشتم نیما را تنها بگذارم. ضجه­‌اش دلم را خالی می­‌کرد. صدای پرحجم و کوتاه خفگی بود که ضربان قلبم را آن قدر بالا برد که دستم ناخودآگاه با حرکتی سریع دستگیره در را گرفت و بازش کرد. به سمت­شان دویدم تا از هم جداشان کنم. لباس پدرم پاره بود. نفس­‌نفس می‌­زد. من و نیما بابا را گرفته‌­بودیم که به سمت مادرم نرود. گریه می­‌کردیم. مادرم دوباره چیزهایی گفت و نمی‌­دانم چه که پدرم دوباره به سمتش یورش برد و من خودم را بین آن­ دو قرار دادم. پدرم کشیده‌­ای زد و وقتی به پشت افتادم، چند ضربه محکم به پشتم زد. فردای آن روز دینی داشتیم. معلم دینی از دلاوری­‌های مسلمانان صدر اسلام گفت و از خدای مهربان. شکنجه­‌هایی که به خاطر خدا متحمل می­‌شدند و خداوند به آن­ها وعده بهشت داده‌بود؛ بهشتی که از زیر درختان آن آبی روان است و از هر میوه‌­ای که بخواهند در آن هست و مهم‌­تر از همه این‌­ها، رضایت خداوند است. نیمکت­‌های چوبی و کوچک کلاس دردِ پشتم را شدیدتر می­‌کرد.

شب که مادرم در حال پختن غذا بود، رفتم به آشپزخانه و گفتم: «مامان، چرا نماز نمی­‌خوونی؟» داشت سیب­‌زمینی و پیاز پوست می­‌کرد. به سختی جوابم را داد: «واسه این که نیما رو فرش جیش می­‌کنه.» سیب­‌زمینی­‌ها و پیازهای پوست­‌گرفته را شستم و گفتم: «الان که نیما بزرگ شده.» رنده را داد دستم و گفت: «نمی­‌دونم.» شروع کردم به رنده کردن و گفتم: «می‌شه چادرنماز و سجاده­‌تونو بهم بدید؟» ماهی‌­تابه را روی شعله گاز گذاشت و گفت: «شمام بچه همون بابایین. هر روز که بلند می­‌شین یه اوردی می‌دیدین.» با اکراه رفت از بقچه لباس‌ها در خرپشته، چادر قدیم‌اش را پیدا کرد و به آشپزخانه برگشت. مایه کوکو را آماده کرده‌­بودم. با عصبانیت گفت: «هنوز که کوکو رو درست نکردی؟» دستپاچه بلند شدم و زیر شعله را روشن کردم و گفتم: «ترسیدم خراب شه؛ دعوا کنید. چادرو کجا گذاشتید؟» به تلخی گفت: «چادر… سفره رو بنداز و وسایل شام رو ببر. انداختمش توو اتاق.»

نماز خواندن را مدت‌­ها قبل از زن پسرخاله­‌ام یاد گرفته‌بودم، اما جای این که در نماز چه را کجا باید بگویم یادم رفته­‌بود. رفتم از انتهای کتاب قرآن­ نیما نگاه کردم و حفظ شدم. اوایل حتی نماز ظهر و عصر را جدا از هم ‌‌می‌­خواندم و نماز مغرب و عشا را هم. بعد از هر نماز هم کلی مناسک داشتم. بعدها گاهی می­‌خواندم و گاهی نمی­‌خواندم. اما بیش‌­تر نماز می­‌خواندم و نماز صبح هم می­‌خواندم. معلم­‌مان گفته‌بود اگر برای چهل روز بعد از نماز صبح، دعای عهد را بخوانید از یاران امام زمان می‌شوید. هر روز صبحِ زود از خواب بیدار می­‌شدم. ما همه در اتاق طبقه پایین می­‌خوابیدیم و هر بار با این که تمام تلاش خودم را می­‌کردم که صدا ندهم اما باز چیزی صدایی می­‌داد و مادرم بیدار می­‌شد و فحشم می­‌داد. گاهی از فرطِ فشارِ فحش­‌هایی که می­‌داد گریه‌­ام می­‌گرفت و نمازم سوزناک­‌تر می­‌شد. معلم دینی­‌مان می‌گفت باید آن چه را به عربی می­‌خوانیم ترجمه­‌اش را کامل بفهمیم و تا جایی که می­‌شود درکش کنیم. تمام سعی خودم را می­‌کردم که کامل درک کنم و هر بار که تمرکزم را موقع خواندن از دست می­‌دادم، دوباره از اول می­‌خواندم و این مدام تکرار می­‌شد. بابا دارد رکعت دوم را می­‌خواند. لب­‌خوانی می­‌کنم، به «اهدنا الصراط المستقیم» می­‌رسد.

این آیه را خیلی دوست داشتم. در دعاهام از خدا می­‌خواستم هوای من را داشته‌باشد و مرا به راه راست هدایت کند و کاری کند که متوجه شوم راه راست کدام است. پنج­شنبه صبح‌­ها، مدرسه مراسم زیارتِ عاشورا بود و یکی دو تا از سال‌­بالایی‌­ها که صدای خوبی داشتند، زیارت عاشورای مدرسه را می­‌خواندند. زیارت عاشورایی که مدرسه به بچه‌­ها می­‌داد، ترجمه نداشت. سعی می­‌کردم با توجه به درس­‌های عربی که می­‌خواندیم، معنای جملات و کلمات را حدس بزنم. سخت بود، اما تقریباً اکثرش را می‌­فهمیدم، بعضی را هم نه. صدای کسانی که زیارت عاشورا را می­‌خواندند خیلی رسا و گوش­‌نواز بود. گاهی در دعاهای مختلفی که مدرسه برگزار می‌­کرد، معنی جملات عربی را نمی‌­فهمیدم، اما صوت قاری، در خلسه فرو می­‌بردم؛ انگار دست خدا را اطراف خودم می­‌دیدم و خدای خودم را تصور می­‌کردم که جلو من نشسته و به من گوش می­‌دهد. بابا هم صدای خیلی خوبی دارد، یعنی داشت. الان دیگر نفسش درست بالا نمی‌­آید. صدای سوزناکی داشت و وقتی می­‌خواند دل آدم خالی می­‌شد. محرم که می­‌شد بیش‌­تر مراسم دعا داشتیم؛ چادر بزرگی در حیاط مدرسه برای عزاداری برپا می­‌شد. آن روز امتحان شیمی داشتیم. امتحان را بد داده‌بودم. بعد امتحان به چادر رفتم و کلی گریه کردم و از امام حسین خواستم کمکم کند تا نمره‌­هام خوب شود. ترس از این که مادرم، نمره‌­هام را در کارنامه­‌ام ببیند چنان هراسی در من انداخته­‌بود که دوست نداشتم به خانه برگردم. آن چادر، برای من امن بود. احساس می­‌کردم کسی از من حمایت می‌­کند. ظهر، مراسم زیارت عاشورا داشتیم، من آن قدر گریه کرده‌بودم که تمام چشم­‌ها و بینی و لبم از قرمزی به خون می­‌زد. دستمال­‌هام تمام شده‌بود و دیگر کفاف اشک­‌ها و آب بینی­‌ام را نمی­‌داد، وسط دعا بلند شدم و به دستشویی مدرسه رفتم. به آینه نگاه کردم. صورتم پف کرده‌بود. دلم برای خودم می‌سوخت. آبی به صورتم زدم و فین کردم. دوباره همان ­جا از خدا خواستم نمره‌­ام خوب شود تا مادرم دعوام نکند. سرم را بلند کردم و به آینه نگاه کردم. در تخیلم، خدا مرا در آغوشش گرفته‌بود و هر چه تلاش کردم تا این تصویر ذهنی با آن چه در آینه می­‌دیدم کنار هم قرار گیرد، نمی­‌شد. چیزی می­‌دیدم و چیز دیگری تخیل می­‌کردم. اعصابم به هم ریخته‌بود. چشم از آینه برداشتم. دو دستم را ستون کردم. به روشویی تکیه دادم و سرم را پایین انداختم. چشم‌­هام را بستم و خداوند در آغوشم گرفت. باز اشکم درآمد. به خدا ­گفتم: «خدایا مگه خودت وعده ندادی که هوای بنده­‌هاتو داری. مگه خودت وعده ندادی که در قلب شکسته خانه داری، قلب من الان شکسته. من نمی­‌خوام مامان رو ناراحت کنم. من از مامان می‌­ترسم. من از خانم صلاحی می‌­ترسم. خواهش می­‌کنم کمکم کن.» خدا به چشم‌­هام نگاه ­کرد. دست‌­هاش را دراز کرده­‌بود و صورتم را نوازش کرد. اشک‌­هام را پاک کرد و گفت: «نگران نباش، همه چی درست می­‌شه.» و من باز گریه کردم. رفته‌رفته چشمه اشک­‌هام خشک شد. کمی آرام­ شده‌­بودم. خدا با آن ردای سفیدِ بلند، با آن ریش خاکستری بلند، نشسته­‌بود و من سرم را رو زانوانش گذاشته­‌بودم. او مستقیم به جلو نگاه می­‌کرد و با دستش، موهای سرم را نوازش می‌کرد. صورتم را شستم. خیلی پف کرده­‌بود. چشم‌­هام کاسه خون بود. دماغ و لب‌­هام پف کرده و قرمز شده‌­بودند. دوست نداشتم برگردم پیش بقیه. رفتم که کیفم را از خیمه عاشورای حیاط مدرسه بردارم و به خانه بروم. روزهای امتحان بود و هر وقت امتحان­‌مان را داده­‌بودیم، می‌­توانستیم به خانه برویم. وارد خیمه که شدم، زیارت عاشورا تمام شده‌­بود. کیفم را برداشتم و رفتم. در راهِ برگشت، به مغازه نوارفروشیِ نزدیکِ خانه­‌مان رفتم. به نوار «نیلوفرانه» علی­‌رضا افتخاری از پشت ویترین نگاه می­‌کردم. طبق پول توجیبی­‌ام، ماهی فقط یک نوار کاست می­‌توانستم بخرم. پول توجیبی‌­ام اصلاً کفاف خرید این چیزها را نمی­‌داد. جمع­‌شان می­‌کردم تا بتوانم نوار کاست و کتاب بخرم. هفته پیش‌اش، نوار «آتش در نیستان» شهرام ناظری را خریده‌بودم. به ساعتم نگاهی کردم. مردد بودم. این پا و آن پا می‌­کردم و با خودم کلنجار می­‌رفتم. آخر، دل به دریا زدم و وارد مغازه شدم. باز دودل شده‌­بودم. نوارفروشی مغازه کوچکی بود و جای وقت تلف کردن برای تصمیم‌گیری نبود. نوار را خریدم و زدم بیرون. وقتی به پشتِ درِ خانه رسیدم، صدای مادرم و آذر خانم از حیاط می‌­آمد. زنگ زدم.

– کیه؟

– منم.

مادرم در را باز کرد، هم چنان داشت با آذرخانم صحبت می­‌کرد. به هر دو سلام کردم.

– چرا دیر کردی؟

– مدرسه مراسم بود.

– امتحانت چه طور شد؟

– خوب شد.

– چن تا سوال‌و غلط نوشتی؟ چن می­‌شی؟

– چک نکردم مامان.

– چرا چک نکردی؟ مگه بعد امتحان بچه­‌هاتونو ندیدی؟

– چرا، ولی حوصله نداشتم.

– خب الان با دفتر و کتابت چک کن.

– باشه.

به آذر خانم رو کرد و گفت: «بچه‌­های این دوره زمونه قدر نمی­‌دونن. از صب تا شب تو این خونه­‌های فسقلی داریم نوکری­‌شونو می­‌کنیم، باز دو قورت و نیم ­شونم باقیه. یه درس­شونم درست و حسابی نمی­‌خونن. ما خیلی جون داشتیم که بابامونم که از خونه بیرونمون کرد ….» حرف‌­های تکراری مثل همیشه. وارد اتاقِ کوچکِ زیر پله شدم و لباس‌­هام را عوض کردم. سریع از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق طبقه دوم شدم. نوار کاست را از کیفم درآوردم و پوشش پلاستیکی‌­اش را پاره کردم. همیشه عاشق این کار بودم. نوار را داخل ضبط صوت گذاشتم. همه دنیا تا چند ثانیه ساکت بود. شروع شد. می­‌خواند و من در تخیلاتم می‌رفتم. خودم را مدیون خدا می‌­دانستم. او تنها دوست من بود که به حرف­‌هام گوش می­‌کرد و آرامم می­‌کرد. آرزو داشتم به جاهای بزرگی در زندگی­‌ام برسم و نام او را اول از همه به زبان آورم و به همه مردم دنیا بگویم که هر چه من دارم از خداوند است. چشم‌­هام را بستم و رفتم. آوایی ملکوتی بود. گندم‌­زاری از یک­ طرف تا بینهایت، و از طرف دیگر تا کو­ه‌­هایی بلندقامت. گندم­‌زاری زرد و طلایی؛ به غایت زیبا. آفتابِ غروب از غرب می­‌تابید و نورش گندم‌­زارم را سِحرانگیز می­‌کرد. باد ملایمی می­‌وزید و شاخه‌­های گندم می­‌رقصیدند. حرکت باوقار شاخه‌­های گندم مثل ضرب دف، مرا به خلسه فرو می­‌برد. یک درخت کمی جلوتر بود؛ سبز و سنگین. در گندم­‌زار می­‌دویدم و آن دورها خدایم را می‌­دیدم؛ با جامه‌­ای سراسر سفید. به سویش می‌­دویدم و وقتی به او نزدیک می­‌شدم، او با دستش، کو­ه­‌های دوردست را نشانم می‌­داد. ساکت بود و اما با نگاهش به من می­‌گفت: «برو، تو می‌­تونی. سختی­‌ها خیلی زیاده، اما من همیشه با تو هستم و کنار تو. ازت محافظت می‌­کنم. تو هیچ ­وقت تنها نیستی. موفق می‌­شی، فقط برو.» و من مسیر دستش را می­‌گرفتم و می­‌دویدم. زمین می­‌خوردم و باز بلند می‌شدم و می­­‌دویدم. و وقتی از فرط خستگی و زخم، دیگر توان بلند شدن نداشتم، او باز جلو من ظاهر می­‌شد. من گریه می­‌کردم و می­‌گفتم: «نمی­‌تونم» و او باز مرا تشویق می­‌کرد. بلند می­‌شدم و می­‌دویدم و می­‌دویدم و می­‌دویدم و می­‌رفتم و بالا می­‌رفتم و بالا می‌­رفتم و به قله می‌­رسیدم. بر قله ‌می‌­ایستادم. به پایین نگاه می‌­کردم، به گندم‌­زارها و درخت‌­ها و مسیری که آمده‌­بودم. اشک­ چشم‌­هام را می­گرفت. آسمان در افق غرقِ رنگ بود. دست‌­هام را به آسمان می­‌بردم و خداوند را ستایش و بر عظمت او سجده می­‌کردم. او تمام آن چیزی بود که داشتم؛ کسی که زندگی را برایم تحمل‌­پذیر می­‌کرد.

صدای پدرم من را به خودم می‌­آوَرَد: «سیما! بریم.»  تا کنارِ درِ نمازخانه آمده‌­است. می­‌گویم: «غذا نمی­‌خوای بخوری بابا؟» و دسته­‌های ویلچر را می­‌گیرم و هلش می­‌دهم. ظرف غذا و نان را از کیفم درمی­‌آورم، روی پاهاش می­‌گذارم و می­‌گویم: «بابا بخور. من می­‌رم دستشویی الان می­‌آم.» می­‌روم سمت دستشویی. از دستشویی­‌های بینِ راهی بدم می‌­آید، آن قدر که کثیف و بدبو و کوچک هستند. د‌ست‌­هام را که می­شویم، صورتم را در آینه می‌­بینم. چه قدر پیر شده‌­ا‌م‌. چشم­‌هام تو رفته و زیرِ آن­ها سه خط چروک عمیق ایجاده شده‌­است. بس که شب­‌ها گریه می­‌کردم با چشم­‌های پف­‌کرده به مدرسه می‌­رفتم. خیلی خجالت می­‌کشیدم و هر روز صبح در سرویس مدرسه وقتی روی یکی از صندلی­‌های تک‌نفره می‌­نشستم، دعا دعا می‌­کردم که تا رسیدن به مدرسه، پف چشم‌هام بخوابد. ولی نمی‌خوابید و هر بار که بچه‌ها می­‌پرسیدند چرا چشم­هات پف کرده، می­‌گفتم دیشب خیلی خوابیده‌ام. یک بار آشتیانی سر کلاس، قبل این که معلم بیاید، به‌م گفت: «ابوعلی‌­سینا گفته کسایی که زیاد گریه می‌­کنن، چشمای روشن­‌تر و شفاف­‌تری دارن. تو زیاد گریه می­‌کنی؟» یادم نمی‌­آید جوابش را چه گفتم، اما آن روز بارها و بارها در آینه به چشم­‌های خودم نگاه کردم. مثل الان که به صورتم و چشم‌­هام خیره شده‌­ام. آبی به صورتم می­‌زنم، شالم را مرتب می­‌کنم و بیرون می­‌روم.

– بابا! از کی تا حالا قرآن می­‌خوونی؟

– تو ترمینال رفته‌بودی بیلیط بخری، یه دختربچه‌­ای آورد گذاشتش رو پام. خیلی ریزه میزه بود.

– حالا الان چی می­‌خوونی؟

– خیلی ریزه. استخاره کردم. نمی‌­تونم خوب بخوونم. برام می­‌خوونیش؟

صفحه­‌ای را که پدرم باز کرده برایش می‌­خوانم. می­‌گوید: «حالا معنی­ش چی می­‌شه؟»

– خوبه بابا. می­گه اولش سخته ولی بعدش گشایش می­‌شه. یواش یواش باید بریم بالا بابا.

می­‌نشانمش روی صندلی اتوبوس. می­‌گوید: «کی می‌­رسیم بابا؟ دلم خیلی هوای داهاتو کرده.»

همین چند ماهِ پیش بود که مامان باز دلش هوای حرم را کرده­‌بود. گفت: «سیما، منو می­‌بری شابدل‌­عظیم؟ دلم خیلی گرفته.» با اتوبوس بردمش شاه­‌عبدالعظیم، داخلِ حرم. جایی نشستیم و رفت سمت ضریح. کتابم را باز کردم که بخوانم. وقتی برگشت، چشم­‌هاش تر بود. چیزی نگفتم. شروع کرد به نماز خواندن. خیلی سریع نمازش را خواند و روی زمین دراز کشید که بخوابد. گفتم: «مامان، اومدی این جا که بخوابی؟» گفت: «شاید خواب‌­نما شدم و خوابشو دیدم.» چادرش را روی صورتش کشید. مدام از این پهلو به آن پهلو می­‌شد. کم‌­کم آرام شد و خوابش برد. نیم ساعتی طول کشید. وقتی بیدار شد، چشم­‌هاش پف کرده‌بود. بطری آبی را که همراه برده­‌بودم دستش دادم. سر کشیدش. لبخند ملایمی زدم و گفتم: «خوب خوابیدی مامانی؟ خوابشو دیدی؟» کلافه گفت: «نه.» گفتم: «مامان، سعی کن دیگه بهش فکر نکنی. شیش ماه گذشته. اگه قرار بود خبری بشه، شد‌ه‌­بود. سعی کن خودتو مشغول کنی. کتاب بخوون. تلویزیون نگا کن. با دوستات برو پارک. آخر هفته‌­هام که با بابا می­یارمتون بیرون. تابستون امسال هم می­‌برمتون مشهد، از اون ورم می‌­ریم سمت داهات.» یک‌­دفعه زد زیر گریه و گفت: «نه، پسرم زنده‌اس، من مطمئنم، می‌­یاد پیش مامانش زودِ زود.» بغلش کردم. چند ماه بعد وقتی خبر مرگ نیما را به ما دادند، مادرم باور نمی­‌کرد؛ حتی برای شناسایی جسد هم نیامد، تا وقتی­ که با دست­‌های خودش، بدن نیما را شست. مویه می­‌کرد و می‌­شست. دیگر هیچ‌­وقت از من نخواست حرم ببرمش. دیگر قبول کرده‌بود نیما نیست. دیگر منتظر نبود. می­‌گویم: «بخواب بابایی، صبح می­‌رسیم.»

اتوبوس راه می­‌افتد. من هستم و بابا و یک ماهِ کامل بعد از مرگ مامان. دلم خیلی وقت است که گرفته، سال‌­ها. کاش زنده بود.

 

 

 

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی