امروز

سه شنبه, ۳۰ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۴۲ بعد از ظهر

سایز متن   /

مژگان سهرابی*

حدودِ نیم قرنی از آن روز میگذرد.
دقیقاً اول مهر ماه سال ۱۳۴۸، مامان صبح زود با هول و ولا بیدارم کرد. دست و صورتِ شسته نشسته؛ صبحانه ای خورده نخورده؛ یک روپوشِ مامان دوزِ بی ریختِ خاکستری با یقه ی سفید پوشیدم. مامان موهای صاف و بلندم را بافت و با دو تکه روبانِ سفید بست. چادرش را سر کرد؛ دستم را گرفت، برد به دبستانِ دخترانه ی شاهدخت.
آن زمان اگر بچه ای رفوزه میشد یکی، دو سال در همان کلاس دَرجا میزد تا قبول شود و به کلاس بالاتر برود. از بچه ی شش ساله ای مثلِ خودم که شناسنامه اش را بزرگ کرده بودند تا زودتر به مدرسه برود و بچه‌های چهارده، پانزده ساله توی حیاطِ مدرسه وول میخوردند.
حیاط دبستان موزائیک بود با کلاس هایی تاریک و نمور، دو توالت با کاسه‌ای مثلِ چاه، آفتابه ی مسیِ سنگین و چند شیرِ آبخوری در گوشه ای. معلم ها با کفش و لباس های نونوارِ رنگی، صورت های آرایش شده و موهای خوشگل و مرتب وارد می شدند و به اتاق دفتر می رفتند.
خانم داوودی مدیرِ مدرسه دوستِ خانوادگی ما بود. مامان با ایشان احوالپرسی کرد؛ مرا وسطِ حیاط گذاشت و رفت.
ایستادم سرِصفِ کلاس اول. تعداد بچه‌ها زیاد بود و برای نشستن روی نیمکت های چوبیِ کثیف و کهنه ی کلاس، منِ دست و پا چلفتی نتوانستم در ردیف های جلو جایی پیدا کنم. رفتم تهِ کلاس، ردیفِ آخر که جای بچه تنبل ها و رفوزه های پارسال بود؛ نشستم. منتظر بودیم تا خانم معلم را ببینیم؛ ناگهان خانمِ بارداری با صورتی پُر از جوش، پُف کرده و آرایشی غلیظ که پیراهنِ صورتیِ گشادی پوشیده بود وارد کلاس شد. در بدو ورود چند پس گردنی به بچه‌هایی که ننشسته بودند زد سپس جیغ هایی وحشتناک کشید تا بچه‌ها را ساکت کند. به حدی ترسیدم که در آن شلم شوربا، دو پا داشتم؛ دو پای دیگر قرض کردم و الفرار.
چون همیشه با دوچرخه اطراف منزل بازی میکردم؛ راهِ خانه را بلد بودم. آن روزها درِ خانه را فقط شب ها می بستند و در طول روز تنها رویهم گذاشته و یک پرده جلوی آن آویزان میکردند. وقتی رسیدم و پرده را کنار زدم؛ مامان داشت حیاط را آب و جارو میکرد. تا چشمش به من افتاد گفت:
اینجا چیکار میکنی؟ کیفِت کو؟ از خانم داوودی اجازه گرفتی که بیای خونه؟
گفتم: نه… معلمه خیلی ترسناکه. من نمیرم مدرسه.
مامان نه گذاشت و نه برداشت با کفِ دست چندبار زد به پشت و کله ام.

photo_2016-09-21_11-21-26
دوباره چادرش را سر کرد؛ دستم را گرفت و رفتیم دفترِ مدیرِ دبستان. خانم داوودی خیلی مهربان بود؛ مرا بغل کرد و بوسید. به مامان گفت: شما برو خودم مواظبش هستم. با هم به جلوی کلاس رفتیم تا با خانم معلم صحبت کند. با سفارش ایشان مرا در نیمکتِ اول، درست کنارِ میزِ خانم معلم نشاندند!
خدا میداند که چه حالی داشتم. توی دلم آشوب بود. جرأت نداشتم سرم را بلند یا به صورت خانم معلم نگاه کنم.
نمیدانم آن روز چطور گذشت؛ معلم چه گفت و یا چه شد. خلاصه زنگ خانه را زدند و خلاص…
صبح روز بعد مامان به زورِ کتک مرا با اشک و مُفِ آویزان تا مدرسه کشاند. در حیاط ایستاد تا مطمئن شود فرار نمیکنم. وقتی داخل کلاس رفتیم خانم مدیر آمد و گفت: خانم معلمتون بچه دار شدن و از چند روز دیگه یه معلم جدید میاد سر کلاستون. فعلاً من معلم شمام.
آنقدر خوشحال شدم که نگو و نپرس. انگار بابا برایم عروسکی بزرگ و یک پُرس چلوکبابِ برگ خریده باشد. دائم به خانم داوودی نگاه میکردم و به سوالهایش جواب میدادم. از آن روز مبصرِ کلاس شدم؛ یک بچه ی عاشقِ مدرسه و درس‌خوان.
تا روزی که پدرم از آن شهر منتقل شد؛ هروقت می فهمیدم خانم داوودی می‌خواهد به خانه ی ما بیاید قند توی دلم آب میکردند. خیلی دوستش داشتم.
هیچوقت آن مدیرِ مهربان که ازدواج نکرده و مادر نشده بود اما همه ی بچه‌ها را مثل فرزند خودش دوست داشت و با محبتی خالصانه مرا عاشق درس و مدرسه کرد؛ فراموش نمیکنم.

*معلم

یادش بخیر… ۳۱ /۶ /۱۳۹۵
  کرج

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

تازه های سایت

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی